موج سبز آزادی
Wednesday, October 21, 2009 - 18:21
یادم نرفته
یادم رفته
آن روزها که خانه‏مان سرد بود
آن روزها که مادرم بود
من بودم
بابا سر کار بود
یادم رفته
بل و سباستین هم بودند
آنت و لوسین هنوز قهر بودند
من از آنت ناراحت بودم
یادم رفته
حنا هنوز دختری در مزرعه بود
نل هم دنبال پدرش
من هم دنبال پدرم، پدرم؟!
یادم رفته
جمعه‏ها زرشک پلو با مرغ
بعد که بابا رفت
نون و طالبی، پنیر و انگور
نفهمیدم کی بزرگ شدم، اصلا بزرگ شدم؟
نه یادم رفته
من موبایل نداشتم
ماشین نداشتم
ولی بابا داشت
موبایلش قسطی بود
ماشینش با وام
هممش وام
من نمی‏دانستم وام چیست
بابا می‏گفت بد است
می‏گفت کمر آدم را می‏شکند
من نمی‏دانستم کمر آدم می‏شکند یعنی چه
بابا می‏دانست
بابا هزار و پانصد تومان داشت یک روز
من را برد از کفش ملی برایم کتانی چینی خرید!
من نمی‏دانستم ملی یعنی چه، چین کجاست
من پوشیدم، رفتم فوتبال
همه سرویس داشتند آن روزها
من نداشتم
یک شب بابا به مامان گفت سرویس گران است
من یواشکی شنیدم
بعد فهمیدم گران یعنی چه
گران یعنی ما نمی‏توانیم داشته باشیم
گفت بگو با اتوبوس برود مدرسه
ولی مامان یواشکی به من پول می‏داد
من هم مدرسه که تمام می‏شد
برای خودم و امید و حسین یخمک می‏خریدم
بعد می‏رفتیم خانه
بعضی روزها از مدرسه که برمی‏گشتیم
یک تومان می‏دادیم یک نان تافتون می‏خریدیم
تا دم اتوبوس می‏خوردیم تمامش می‏کردیم
شاد بودیم
نان می‏خوردیم و غم نان نداشتیم!
گرم بودیم
اما خانه که می‏رسیدم سرد بود
مامان می‏گفت: «مرد! بخاری بخر، بچه‏ها مردن از سرما»
خودش را نمی‏گفت، می‎گفت بچه‏ها
حالا فهمیدم، اینطور می‏گفت چون مادر بود، مادر، مادر...
ولی هممش یادم رفته
رفتم دبیرستان
درس خواندم و خواندم
کلاس کنکور
سرما
کرایه ماشین
شب و پای پیاده
رفت و برگشت
تست و کاغذ و کتاب کمکی
معدل نوزده پیش دانشگاهی
دیفرانسیل و هندسه و جبر
رفتم دانشگاه دولتی
بابا خوشحال شد بعد پیر شد
دانشگاه
ریاضیات محض
ذهن محض، خشک و منطقی
باغچه نیلوفر جلوی در دانشکده
نیمکت خیس از باران پاییز ترم اول
ترم اول
کتابخانه دانشکده
جزوه‏های هزار تومانی
کتاب‏های ده هزار تومانی
یک شب بابا رفت
پیکان بابا بود
من ماندم و درس و دانشگاه و خط پارک‏وی توحید
اسکناس‏های دویست تومانی
شیر و نان برای مامان و بچه‏ها
جزوه و کتاب برای خودم
بعد نمی‏دانم چه شد
گرفتار شدم
شب خوابم نمی‏برد
کنار در دانشکده منتظر می‏ایستادم
چشم به در کلاس می‏دوختم
صبح‏ها زود می‏رفتم دانشگاه
از دور خیره می‏شدم به راه
پاییز بود
باران می‏آمد
دلهره داشتم
بعضی وقت‏ها بغض می‏کردم
زیرچشمی نگاه می‏کردم
کار بالا گرفت
تا یک روز
منتظر ماندم، بعد رفتم
گفتم
دیوار را فرو ریختم
نمی‏دانستم که آن روز
دیواری ساختم به بلندای آن روز تا به امروز و تا ابد
من ماندم و مسیری بارانی
می‏ایستادم
رد که می‏شد
پای در آن مسیر می‏گذاشتم
تا دمی عطر تنش را حس کنم
و روحش را در آغوش کشم
دانشگاه تمام شد
یعنی تمامش کردند
مقالاتم کار دستم داد، کار دستم داد!
لیست سیاه عاقبت نام مرا بر خود نگاشت
اخراج شدم
بابا نبود
ولی هنوز سپاهی بود
عاشق آقا بود و یک زن شهید
خدا کجا بود؟ نمی‏دانم!
مامان پیر شد
تا یک روز فناوری اطلاعات پیشه‏ام شد
در کشوری که فناورانی چون من و همشاگردیم را
ستاره داد و چه زود بازنشست کرد
تا بسیجی در دانشگاه راحت‏تر سیاه و کبود کند
چهره جوان علم را
علمی که می‏دانند دودمانشان را به باد خواهد داد روزی
علم
فناوری اطلاعات
اطلاعات


*پ.ن: به دنبال ترتیب نگرد!

Labels: ,

Friday, October 16, 2009 - 17:39
مناجات بیست و یک
خدایا تو را سپاس که دیوانه شدم
تو را سپاس که مجهول معادلات هستی را از پس هزارتوی پیچیدگی‏هایت گذراندی
و حال من اینجایم، میان انبوه ناتمام صفر و یک های خودساخته‏ام
خدایا تو را سپاس که آفریدی، هدایت کردی و رهنمون شدی بدانچه نمی‏دانستم
تو را سپاس که هیچگاه نمی‏پنداشتم اینجا بودنم را و اینگونه شدنم را
تو را سپاس از آن فرصت‏هایی که یکی پس از دیگری در راهم نهادی و گشودی پرده‏های اسرارت را
و من تو را یافتم در این عظمت لایتناهی
و حال می‏خواهم بگویم و فریاد بزنم
قسم به صفر؛ که راه ارتباط را می‏بندد و کمتر از دمی بشر امروز بیچاره می‏شود
قسم به یک؛ که نور می‏پاشد بر راه نادیدنی‏ها و بشر می‏کند هرچه ناشدنی‏ها
قسم به صفر و یک؛ که پیچیده‏ترین نوع بشر هستی را پایه بر آن نهادند
قسم به مجاز؛ که شمه‏ای از حقیقت تو را در آن یافتم
قسم به زمان؛ که هنوز نمی‏دانم من آن را می‏دانم یا آن مرا
قسم به مکان؛ که دیگر مهم نیست چونان که بود
قسم به نور؛ که نمی‏دانستم چرا بدان سوگند نهادی و امروز می‏بینم
قسم به موج؛ که ابزار انقلاب است، انقلاب بیست و یک یا...
و قسم به تارنما؛ که دوست داری‏اش می‏دانم، چراکه مثال خودت لایتناهی‏ست

اما یک درخواست از اعماق وجود
همین را اجابت کنی دیگر هیچ نمی‏خواهم
جهان خوب است و مردم خوب‏تر
چندباری از دستت دررفته می‏دانم، اما این‏بار نفس هیتلرگونه‏ها را تا دیر نشده بگیر! قادر جان!

Labels:

Friday, October 02, 2009 - 00:12
سلام جاکش
تو را اینگونه خطاب می‏کنم، می‏دانی چرا؟ در ترادف با دیوث آورده‏اند این واژه را و از آنجا که حس خشم بیشتری در آن پنهان است به جای دیوث با تو اینگونه آغاز می‏کنم؛ سلام جاکش!

اما قرابت معنایی این دو بسیار است، خلاصه می‏کنم می‏دانم آنقدر سرت گرم جاکشی‏ست که وقت نداری! اما معنایش به زبان ساده کسی‏ست که ناموسش را در اختیار دیگران می‏گذارد. توضیح بماند نامه بلند است.

این روزها تارنما شلوغ است. هرجا که می‏روی از رنگ سخن می‏گویند آنهم از نوع سبز! کاری به این داستان‏ها ندارم اما یک چیز بسیار به چشم می‏خورد. اخیرا واژه‏یی با ترکیب آشنا ولی نامعلومی به شکل «ا.ن» زیاد به کار می‏رود. می‏گویند مقصود تویی توالت و چاه مستراح بهانه‏ست. سوالی دارم جاکش! چگونه با اینهمه نفرتی که از تو در میان مردم موج می‏زند هنوز زنده‏یی؟! چگونه روزگار می‏گذرانی؟!

اما برویم سراغ جاکشی‏ات!
شنیده‏ام چندی پیش خزر را فروخته‏ای به کلی موشک، چند دستگاه مایکرویو شهری و حق مشاوره‏ی جنایت، اما ظاهرا پای قرارداد تبصره‏یی بوده که شرط معامله جنایت بدون مکافات باشد. اما حیف که نشد، نه؟! این دفعه جستن بی جستن ملخک!

شنیده‏ام نقشه کشور را تغییر دادی! دختردایی می‏گفت هرچه پشت جلد کتاب را بالا و پایین کرده اثری از خلیج فارس ندیده، وزیرت هم گفته سهوی در کار بوده است. عجب! این همه گروه و هیئت علمی زرت و زرت جلسه تشکیل می‏دهند و واو به واو کتاب را بررسی می‏کنند مبادا گوشه ‏ای از کتب مدرسه نظام را تهدید کند آنوقت سهوی در این اندازه از آقایان سر می‏زند؟! جای بسی تعجب است جاکش! ولی به گمانم عرب‏ها را خریدن به این ساده‏گی‏ها که می‏انگاری نیست. یا شاید فکر کردی سر میز کیک زرد خوران تو ‏می‏نشینند و به‏به و چه‏چه تو و آن چلاق خرفت را می‏کنند.

شنیده‏ام ترانه‏نامی را هفتم تیرماه جاری سربازان گمنام امام چهاردهم گرفته‏اند، برده‏اند، تا خورده زده‏اند، تا توانسته‏اند کرده‏اند*، سوزانده‏اند، در بیابان انداخته‏اند و برگشته‏اند. ارتش امریکا هر از گاهی سربازانی که در عراق و افعانستان ولو هستند را ول می‏کند بروند یه تنی به تن زن بزنند بلکه تخمشان خدای ناکرده باد نکند. ظاهرا این آقای شما بدجور سربازان گمنام را دچار شق‏زده‏گی کرده است. هان یادم آمد گفته بودی در ایران آزادی در حد مطلق است! بله خوب ظاهرا این نوع آزادی برای سربازان گمنام قحبه‏زاده بدین شکل است. یادم است می‏گفتند همت‏ها و باکری‏ها برای خاک و ناموس این کشور جانشان را گذاشتند کف دستشان و کشته شدند. خب! جاکش جان تو که همه‏اش را به باد دادی. راستی یک پرسشی بدجور ذهنم را درگیر کرده، اینکه هرجا می‏نشینی و برمی‏خیزی حرفت را از زبان ما می‏زنی و می‏گویی ملت ایران فلان و بهمان از چه روست؟ می‏خواستم بگویم ریدم به ملتی که در تو خلاصه شود، جاکش!

شنیده‏ام نیویورک که بودی یواشکی و پنهان از دوربین مطبوعات شامی ترتیب داده‏ای و یک مشت از همه جا بی‏خبر را آورده‏ای زرت و زرت کنارت عکس انداخته‏اند و تو هم همینطور لوندی ارضا شدی. بعد هم که یک دانشجوی ایرانی برخاسته تا کمی رنگ قهوه‏ای به سرو صورتت بپاشد برادران لباس‏گهی زرتی انداختنش بیرون. بعد که دانشجوی ایرانی رفته بیرون دوباره همه یکدست خارجی شده‏اند و تو یک نفس راحتی حناق کرده‏ای. راستی جاکش جان یک لحظه فکر نکردی تصویر وطن‏فروش چه شکلی است؟! و اینکه اگر روزی همان دانشجویان خارجی بخواهند برای فرزندانشان سمبلی از خائن و وطن‏فروش و از همه مهمتر یک جاکش به تمام معنا را مثال بزنند نام تو را خواهند برد.

شنیده‏ام یک شبکه‏ای همین چند روز پیش ازت پرسیده (What Happened to Neda?) تو هم گشتی و گشتی یه عکسی تو مایه‏های مروه شروین یا شربین نمی‏دانم چیزکی در همین حدود، که می‏گویند زن مسلمانی بوده در آلمان از خشتکت بیرون آورده‏ای و گفتی: «اینم شما کشتید!» عجب! سوال در مقابل سوال! راه حل خوبی‏ست اما بیشتر در قماش جاکشانی مثل تو به کار می‏رود. یعنی یک لحظه فکر نکردی زمانه عوض شده و اونجا جماران نیست، تو هم خمینی نیستی و آنها هم گله گوسفندان 57 نیستند که تو روضه بخوانی و آنها هم سر و صورت بخراشند و عربده بزنند و ضجه و زاری کنند و دفعتی متحول شوند؟ دختر ایران را به چند فروختی؟ عجب توقع بی‏جایی دارم، مگر تو هم فکر داری، جاکش؟!

حرف آخر، جاکش!
چندی‏ست چشمانم به صورت عجیبی تصاویری بسیار زیبا می‏بیند. وقتی مشغول کارم یا راه رفتن و یا در حال نوشیدن قهوه‏ای گرم در این روزهای پاییزی. می‏دانی چه می‏بینم؟! یک تیر چراغ برق! یک ا.ن که لخت مادرزاد با طناب از تیر آویزان شده است. صورتت سیاه است مثال طینتت و رگهایت ورم کرده به گمانم خفه شده‏ای. دیگر صدای کثیفت از حلقوم لجن‏اندودت بیرون نمی‏زند. خوب که دقت می‏کنم چیزی از گردنت آویزان شده است. تابلویی‏ست که عکس و نام هزاران نفر بر آن نقش بسته‏ست. و بر آن به رنگ سرخ بزرگ نوشته: «ما قاتل فرزندان ایران‏زمین بودیم» آنطرف‏تر آن چلاق خرفت هم آویزان است. بهتر که می‏بینم بزرگراهی ساخته‏اند و تا انتها سر هر تیر یک نفر آویزان است. سرانجامت را گمانم این روزها نزدیکتر می‏بینم، نزدیکتر، نزدیکتر...


*پ.ن: با پوزش فراوان از خانواده ترانه موسوی و طلب بخشش از روح پاکش

Labels: