یادم رفته
آن روزها که خانهمان سرد بود
آن روزها که مادرم بود
من بودم
بابا سر کار بود
یادم رفته
بل و سباستین هم بودند
آنت و لوسین هنوز قهر بودند
من از آنت ناراحت بودم
یادم رفته
حنا هنوز دختری در مزرعه بود
نل هم دنبال پدرش
من هم دنبال پدرم، پدرم؟!
یادم رفته
جمعهها زرشک پلو با مرغ
بعد که بابا رفت
نون و طالبی، پنیر و انگور
نفهمیدم کی بزرگ شدم، اصلا بزرگ شدم؟
نه یادم رفته
من موبایل نداشتم
ماشین نداشتم
ولی بابا داشت
موبایلش قسطی بود
ماشینش با وام
هممش وام
من نمیدانستم وام چیست
بابا میگفت بد است
میگفت کمر آدم را میشکند
من نمیدانستم کمر آدم میشکند یعنی چه
بابا میدانست
بابا هزار و پانصد تومان داشت یک روز
من را برد از کفش ملی برایم کتانی چینی خرید!
من نمیدانستم ملی یعنی چه، چین کجاست
من پوشیدم، رفتم فوتبال
همه سرویس داشتند آن روزها
من نداشتم
یک شب بابا به مامان گفت سرویس گران است
من یواشکی شنیدم
بعد فهمیدم گران یعنی چه
گران یعنی ما نمیتوانیم داشته باشیم
گفت بگو با اتوبوس برود مدرسه
ولی مامان یواشکی به من پول میداد
من هم مدرسه که تمام میشد
برای خودم و امید و حسین یخمک میخریدم
بعد میرفتیم خانه
بعضی روزها از مدرسه که برمیگشتیم
یک تومان میدادیم یک نان تافتون میخریدیم
تا دم اتوبوس میخوردیم تمامش میکردیم
شاد بودیم
نان میخوردیم و غم نان نداشتیم!
گرم بودیم
اما خانه که میرسیدم سرد بود
مامان میگفت: «مرد! بخاری بخر، بچهها مردن از سرما»
خودش را نمیگفت، میگفت بچهها
حالا فهمیدم، اینطور میگفت چون مادر بود، مادر، مادر...
ولی هممش یادم رفته
رفتم دبیرستان
درس خواندم و خواندم
کلاس کنکور
سرما
کرایه ماشین
شب و پای پیاده
رفت و برگشت
تست و کاغذ و کتاب کمکی
معدل نوزده پیش دانشگاهی
دیفرانسیل و هندسه و جبر
رفتم دانشگاه دولتی
بابا خوشحال شد بعد پیر شد
دانشگاه
ریاضیات محض
ذهن محض، خشک و منطقی
باغچه نیلوفر جلوی در دانشکده
نیمکت خیس از باران پاییز ترم اول
ترم اول
کتابخانه دانشکده
جزوههای هزار تومانی
کتابهای ده هزار تومانی
یک شب بابا رفت
پیکان بابا بود
من ماندم و درس و دانشگاه و خط پارکوی توحید
اسکناسهای دویست تومانی
شیر و نان برای مامان و بچهها
جزوه و کتاب برای خودم
بعد نمیدانم چه شد
گرفتار شدم
شب خوابم نمیبرد
کنار در دانشکده منتظر میایستادم
چشم به در کلاس میدوختم
صبحها زود میرفتم دانشگاه
از دور خیره میشدم به راه
پاییز بود
باران میآمد
دلهره داشتم
بعضی وقتها بغض میکردم
زیرچشمی نگاه میکردم
کار بالا گرفت
تا یک روز
منتظر ماندم، بعد رفتم
گفتم
دیوار را فرو ریختم
نمیدانستم که آن روز
دیواری ساختم به بلندای آن روز تا به امروز و تا ابد
من ماندم و مسیری بارانی
میایستادم
رد که میشد
پای در آن مسیر میگذاشتم
تا دمی عطر تنش را حس کنم
و روحش را در آغوش کشم
دانشگاه تمام شد
یعنی تمامش کردند
مقالاتم کار دستم داد، کار دستم داد!
لیست سیاه عاقبت نام مرا بر خود نگاشت
اخراج شدم
بابا نبود
ولی هنوز سپاهی بود
عاشق آقا بود و یک زن شهید
خدا کجا بود؟ نمیدانم!
مامان پیر شد
تا یک روز فناوری اطلاعات پیشهام شد
در کشوری که فناورانی چون من و همشاگردیم را
ستاره داد و چه زود بازنشست کرد
تا بسیجی در دانشگاه راحتتر سیاه و کبود کند
چهره جوان علم را
علمی که میدانند دودمانشان را به باد خواهد داد روزی
علم
فناوری اطلاعات
اطلاعات
*پ.ن: به دنبال ترتیب نگرد!
Labels: Memories, Political Prose