من مستم
همچو سهراب
چنان عکسی سبز
اما در گورستان
زنجیره
آن شب که با تو بودم
راه میرفتم
سی کیلومتر شمال به جنوب
کجایی؟!
امروز روز جشن است
آرمانها پیداست
از پشت شیشه
پشت شیشه بازداشتگاه
کتک
کیک زرد
همه اینجایند
تنها تو نیستی
وبلاگم را بروز میکنم
آخر میدانی چرا؟!
چون من هستم
لیکن مستم
پرواز کن
از میان برج آزادی
بیست و اندی از خرداد
خرداد داغ
جوانی برپاست
تنها یک چیز نیست
و آن هم جان
چراکه من مستم
مست گلوله
اشک میریزم
نه از دوری
از آنچه اشک میدراند
اجباریست اینجا
اشک ریختن
مادرت را دیدم
از این در به آن در
از این تلفن به آن تلفن
میگفت سهرابم نیست
گفتم کجاست
گفت به یغما
گفتم چرا
گفت از حاشا
گفتم دیوارش بلند است
گفت دیواری نیست
تمام شد
من مستم
پس هستم
دیگر نمیبینم
آنچه بر خاک میرود
دیگر نمیپرسم
آنچه تا دیروز میپرسیدم
شاید مستم
و شاید دیگر نیستم
این عرق شرم است؟
یا مستی
نمیدانم
ندایم در زیر آب است
قل قل میکند
مثال ضربان قلب
آخر قلبم را نشانه رفتهاند
چه باک که دیگر نیست
ندا را میگویم
تمام شد
رفت
دیدی گفتم
هذیان میگویم
شاید من مستم
برنگرد
اینجا خدا مرده است
اسباب بازی نیچه است
اینجا خدا ضجه است
تنهاست
نمیبیند
برنگرد
اینجا عدالت یک پیر لقلقوست
ادرار میکند
ملت مینوشند
گمان چیست؟
این آب کوثر است
اینجا کنکور میدهند
حقوق میخوانند
میروند آشپزخانه
کار غذای باب میل پادشاه لنگ است
اینجا همه چیز لنگ است
همیشه جنگ است
نمرود میشوم
نردبان میپیمایم
تا خدای مرده را بیابم
گمانم اینجا
دقیقا همینجا
و فقط اینجا
خدا مرده است
جدی نگیر
هر آنچه هذیان گفتم
آخر من مستم
Labels: Political Poetry