شبی اندر غم و اندوه به سر میبردم
خالی از هر دو جهان ثانیه میافسردم
و در آن صاعقهها کالبدم میخوردم
ز وجودی ترکین قافیه میافشردم
کمترین قافیهام انجمنی از غم بود
کمترین بادیهام اشک و نم و ماتم بود
کمترین لحظه مرا بارقهای در دم بود
کمترین زمزمهها وای خدا مُردم بود
به گمانم دمی از حال برفتم
ترکی خوردم و نیلوفر تن بشکفتم
ناگهی هاتفی از دور به نجوا گفتم
که سرانجام لعل زندان بدن را سُفتم
واژگون بود جهان
سرد و تاریک و پر از بیسخنی
قیرگون بود زمین
تنگ و باریک و ز امواج غنی
نه منی همچو منی، نِی خبر از وهم دنی
نه شرابی و نه ظرفی که بُود پرشدنی
هالهها آبی و خاکستری و نور سپید
شبحی از شبح نور دو صد تار تنید
فاصله گم شد و دست به انجام رسید
تنگی شرق به غرب آمد و انگار تکید
نه عبوری نه دمی، نِی نفسی بازدمی
نه نوایی نه سرابی، نه تبی و نه کمی
نه تباهی، نه به سر فکر تباه و نه غمی
نه غمانگیز نوایی و هوس جام جمی
سرعتی در ره اسقاط وجود
بیهراس از به فنا رفتن هر بود و نبود
سری از عیش رها، طلبی همچو سجود
هرچه بود در دمی از ریشه ربود
پروازکنان همچو پرنده
بر آن اوج آبیصفت طرح فنا
آشنا لیک ز تشبیه جدا
هالهای از شعف و نور و صدا
آبشار، کوه و فراز، باز
در آن وسعت بیانکار، همگون و تراز
پیکری ساخته از دیده و اینگونه ندیده
قطعه موسیقی آن تارزن نایبریده
رقص در اوج شعف
ابر گهواره و تن نیست مرا همره رقص
دگرم نیست ز نابودی و افتادن و نادانی، ترس
آزاد، بیوزن و سبک، سرد و تنک، در اوج و فراز
همدم انجمنی از تنش روح، همیدانم راز
ناگهان در وسط آب رها
موج سراسر گیرا
تنهاتر و تنها
برخاستم و آب کناری زدم و پروازکنان
رفتم و کندم جان ز این جاری جان
افتادم
من آنجا بودم
لیکن افتادم و فرصت پرواز بدادم از دست
گرهخورده و افسون و شعفبیشعف و سست
گم شد آن نور شکافندهی پروازنشان
جای خود داد به هرج پر از مرج زمان
رفت و ادراک مرا حائل شد
شان لاهوتی تن نازل شد
آه و صد آه! که این ترس مرا مایل شد
هوش سرشاری ما غافل شد
بند ز بند داده
افتاده و دلداده و غمزاده
بازگشتم، آری! رفته بودم که بمانم
لیک افسوس ندارد ثمری
عمر پرواز بود کوته و تن در تب و تاب
و نماندهست به جز مشت پری
به گمانم تقدیر شدهست دربهدری
گرچه از ناله پُری
به که تا صبح به تن جامه دری