موج سبز آزادی
Thursday, January 22, 2009 - 19:40
کاشکی
من بودم، باباش بود و مادرش.
هوا سرد بود اما یاد خاطراتش سینه‏ام رو گرم می‏کرد. دستام تو جیبم بود. اون حروم‏زاده هم داشت حرف می‏‎زد. یه نگا کردم دیدم مادرش انگار که خبر مرگ بهش داده باشن داره گریه می‏کنه. اما باباش! مثه کوه وایساده بود. انگار نه انگار که داره درباره‏ی حاصل عمرش حرف می‏زنه. منم تو گلوم یه چیزی باد کرده بود. نمی‏ذاشت حرف بزنم. خوب که مادرش التماس کرد و جواب نگرفت، باباش گفت: «تا کی می‏خواید این‏همه رذل باشید؟» طرف با اون قیافه‏ی خفنش بردش اونورتر یه چیزی بهش گفت. یهو دیدم پای چپش افتاد. بی‏کلام برگشت به منو مادرش گفت: «بریم. کار ما اینجا تمومه!»
براشون تاکسی گرفتم. خودمم راه افتادم تا پل سیدخندان پیاده رفتم. سیگار می‏کشیدمو راه می‏رفتم. چرخوندم بالا تا خود پاسداران پیاده رفتم. تازه فهمیده بودم وزارت مرگ کجاست! اما هرچی با خودم ورمی‏رفتم آروم نمی‎‏شدم. سیگار پشت سیگار روشن می‏کردم. یه سوز عجیبی می‏یومد. یقه‏های کاپشنمو دادم بالا سوز تو صورتم نزنه. هرچی فکر کردم به نتیجه نرسیدم.

یک هفته بعد
داشتم با مادرش تلفنی صحبت می‏کردم. پشت تلفن جیغ می‏کشید. جیگرم می‏یومد تو حلقم. یاد شبایی که پنج نفری می‏نشستیم دور میز شام. چه دست‏پختی داشت! باباش سه تا سیگار میذاشت بین لباش روشن می‏کرد. بعد تقسیم می‏کرد. از تاریخ می‏گفتیم و فلسفه و ریاضیات. چه کردیم ما دوتا تو این رشته. چقدر مقاله ترجمه کردیم. چقدر مسابقه ریاضی راه انداختیم. و چقدر شب‏نامه دادیم بیرون. یاد اون روز که در دانشکده رو پلمپ کردیم. یا اونوقتی که کلاسا رو تحریم کردیم. هرکی می‏رفت تو هو می‏کردیمش. عجب روزایی بود. یاد اون روزایی که می‏نشستیم تو دفتر فرهنگی، منو و اونو مریم. می‏نوشتیم و ادیت می‏کردیم. مریم روون می‏نوشت ما دوتا ادبی و پیچیده. خوب ما رشتمون ریاضی بود. مخمون اینطوری شکل گرفته بود. یه بار سر کلاس آنالیز ریاضی من رفتم پای تخته. هرچی من می‏نوشتمو مسئله حل می‏کردم ایراد می‏یوورد تو کار. هی سوال می‏کرد واسه اینکه بحث بیفته تو کلاس. بعد یهو زدیم تو فلسفه و تاریخچه‏ی ریاضیات. آخرش استاد خودش تو کف مونده بود کلاسو بده دست ما یا بزنه تو گوشمون جفتمونو بندازه بیرون.
تو این فکرا بودم که دیدم تلفن قط شده. پا شدم رفتم در خونشون. دیدم کسی نیست. زنگ زدم موبایل باباش، آدرس بیمارستانو داد. رفتم دیدم مادرش از هوش رفته بردنش بخش مراقبت‏های ویژه. رفتم یه سری کارای بیمارستانو نسخه ‏و این حرفا رو کردم. دادم باباش رفتم.

تا رسیدم خونه رفتم انباری. زیر و رو کردم همه چی رو تا پیداش کردم. یه تسمه پرده بود. از اینا که می‏ندازن پایین پرده سنگین بشه شق و رق وایسه. داییم می‏گفت خوراک دعواس. از اون ته‏مها کشیدمش بیرون. لاکردار بد سنگین بود. اما جمش می‏کردی تو مشتت جا می‏شد. گذاشتمش تو جیبم زدم بیرون. داییم می‏گفت تو سر بزنی جادرجا می‏کشه. آخه سرب خالصه. بعدم چون دونه‏دونه‏اس شکل محل ضربه رو به خودش می‏گیره. همینم باعث می‏شه تو یه خط ممتد بشینه رو محل ضربه. شدت ضربه رو خیلی بالا می‏بره. فقط قلقش اینه که وقتی زدی تو همون مسیر بکشیش عقب تا قشنگ خورد کنه محل ضربه رو. داییم از این منفکیای پلیس بود. انده این حرفا بود دهن سرویس. حالا هی فکر می‏کردم اگه تو سر بزنی چی می‏شه!

راه افتادم. موتور یکی از بچه‏ها رو قرض کردم رفتم جلو وزارت وایسادم. یه سرباز اومد جلو گفت: «اینجا وانیسا!» گفتم: «منتظر کسی هستم» گفت: «برو آقاجون مگه نمی‏گم برو؟!» دیدم داره خرابکاری می‏شه رفتم کوچه پایینی موتورو چراغاشو خاموش کردم. سیگار روشن کردم اما غلافش کردم نورش از دور معلوم نشه. تقریبا یک ساعت و نیم وایسادم. دیدم یکی داره میاد بیرون. حروم‏زاده خودش بود. سوار یه پژو مشکی شیشه‏دودی شد. گازو گرفت رفت. منم نشستم استارت زدم دِ برو. چون شیشه‏ش دودی بود نمی‏تونستم بفهمم منو می‏بینه یا نه. واسه همین با سه تا ماشین فاصله می‏رفتم گاهیم چارتا. شانسی که اوردم رفت در خونش. به نظر که خونه می‏یومد. نمی‏دونم چی بود! هرچی بود زیاد تابلو نبود که جایی مثه خونه‏ی استراق سمع یا خونه‏های کنترلی‏شون باشه. سرپایینی بود، موتورو خاموش کردم با چراغاش. تا پیاده شد رفت تو خونه. پلاکو خوندم رفتم سر کوچه‏شون یه فیلم عکاسی خریدم. فیلمشو دروردم با پاکتش انداختم دور. قوطی‏شو گذاشتم تو جیبم. برگشتم کوچه بالایی وایسادم.
سگ‏مصب یه چراغ تو کوچه‏شون روشن نبود. بهتره من! رفتم ماشینو یه نگا بندازم که صدای پا اومد. در واشد. نشستم پشت صندوق. از جلو اومد در ماشینو باز کرد. دیگه معطل نکردم بلند شدم. تا اومد به خودش بجنبه دستشو بکنه پشت کمرش، همینطور که سرشو پیچونده بودم دور دستم، از جیبم کشیدمش بیرون. دستمو از عقب چرخوندم اوردم بالا کوبیدم رو سرش تو همون مسیر کشیدمش عقب. تو همون مسیر چرخوندم دستمو دوباره زدم همونجا. یه صدای بدی داد. شبیه پاره شدن رگای عصبی. آره! پاره شدن رگاشو حس کردم. شنیده بودم وقتی بزنی طرف مثه مار به خودش می‏پیچه، ولی حالا دیدم! افتاد زمین مثه ماری که بندازیش تو آتیش به خودش می‏پیچید. زیاد سر و صدا نکرد. فکر کنم فکش باز نمی‏شد. کوچشونم سوت و کور. انگار خدا با من بود اونشب. نمی‏دوم شایدم مثه همیشه خواب بود. نتونست همونجا یه شاهدی، مکافاتی، چیزی واسه ما رقم بزنه. یه پاش تو ماشین بود سرشم رو زمین. از پشت افتاد. خون تو صورتش ریخته بود. رو شیار گردنش راه می‏رفت می‏ریخت رو زمین. قوطی رو از جیبم دروردم گرفتم زیر گردنش تا نصفه پر شد. درشو بستمو با لباس خودش تمیز کردم، گذاشتم تو جیبم. داشتم می‏رفتم لبامو گذاشتم رو گوشش دستشم گرفتم تو دستم. چشام خنک شده بود. آروم گفتم: «سردار! آنجا که تو فرعون زمانی / در تیررس باد خزانی»
پریدم پشت موتور مثه سگ گاز دادم. به گمونم مرده بود. آره! یه خورده که فکر کردم یادم اومد تو اون هوای سرد من نفس می‏کشیدم بخار از دهنم میومد بیرون اما از دهن اون نه. پشت موتور داشتم به خودم ثابت می‏کردم که مرده. که موفق شدم. استدلالای منطقی و مقایسه‏ای هم اینجا از ریاضی به دردمون خورد.

رفتم بیمارستان باباشو پیدا کردم. کشیدمش بیرون دو نخ سیگار روشن کردم، یکی رو دادم دستش. گفتم: «بکش استاد، به یاد شبای سه‏نفره تو جمشیدیه» بغضش ترکید! قوطی رو دراوردم بهش گفتم بگیر. گفت این چیه؟ گفتم بگیر. گرفت. گفت چی‏کار کردی؟ گفتم هیچی! منطقم کار نکرد افتادم رو خط خون. اینم خون یکی از قاتلای پسرته! وارفت. تا حالا ندیده بودم گریه کنه. چشاش پر آب شده بود تو چشام نگا کرد گفت: «پسر! تو چی‏کار کردی با خودت؟! سرنوشتتو خراب کردی. اگه اون رفته دل‏خوشیم تو بودی. آخه... آخه چی‏کار کردی؟!» قدم کوتاتر بود ازش، رو پنجه‏هام وایسادم گونه‏ی خیسشو بوسیدمو رفتم. هرچی صدا کرد برنگشتم. سینم آرووم گرفته بود. آرووم... آرووم... آرووم.

Labels:

Sunday, January 18, 2009 - 01:00
پریش‏نامه
مهتاب هم به زانو بنشست و تمام شد. و حجم سرباره‏ی غروب بازهم بی‏تاب ماند. پایه‏ی چوبین استدلال سیگار، که سال‏هاست منطق شب‏های من است. و عجز سرگردان کوچه‏های نومیدی که گاه بی حد و اندازه می‏شود. و شاید آخرین تیر است در تاریکی لحظات تنهایی من و سال‏خوردگی‏های زودرسم!

و ترانه می‏خوانم و مست می‏شوم و به خواب می‏روم. و از خواب برمی‏خیزم و پریشان می‏شوم و به دور خانه راه می‏روم. و دیگر نمی‏دانم چه باید گفت و چه باید شنید و چه باید فکر کرد. و کجا رفت و از کجا حذر کرد. و حال که این قرن پرآشوب را پای در انقضا خیس است.

آه! آخرین نخ سیگارم تمام شد. دود شد. نشست در عمق ریه‏های سوخته‏ام. و این زیرسیگاری دایره‏گون، دایره‏ی خاطرات من است. که آتش پشت آتش بر خود نشانده است و دم برنمی‏آورد. همچون این سینه‏ی شرحه‏شرحه که دود می‏انباند. و خاکستر بر خاکستر می‏نشاند. شاید که گریزی باشد از سنگی که سد است در راه نفس‏های مرگبارم، که هر دم ناامید از بازدم است. و صادق‏گونه از شبح زنانه‏ای بر روی دیوار یاد می‏کند. که چگونه هُرم لحظات مردانه‏اش شد.

و شاید این‏بار تلفیقی است از دم و بازدم که بی‏اراده است و اراده‏دار کس دیگر است. و سرانجام این هنجار در اوج ناهنجاری را تحلیل می‏کند. و کمی هم جامعه را بازمی‏شناسد. و گاه جامعه‏شناس می‏شود. گاه روان می‏گرداند و روان‏شناس می‏شود. گاه در عمق طبیعت ریاضیات می‏بیند و گاه در یک‏هشتم بایت خود را می‏یابد. گاه فریاد برمی‏آورد و حقوق بشر می‏داند. و گاه آنقدر خاموش و سرد می‏شود که گویی سواد گویش نیز ندارد! و گاه هم می‏خوابد به امید آنکه هیچگاه برنخیزد. فغان مرگ بر پیکرش جاری است.

سودای هم‏خوابه‏گی شرق خسته
ماوای گمراهی این تصویر بسته
پنجره‏های بشکسته
و نواهای آهسته
...
از لوث وجودم پاک خواهم کرد عاقبت این سرزمین اسرار مکتوم را!



* پ.ن: برگ‏های این تارنما و بالا و پایینش از صد گذشت و خاطراتش در صندوقچه‏ات دفن شد. مادر شب هم که بازگشتش فریب کهنه بود و سفرهای شبانه هم چندی است بر تن ما رخت نیفکنده. دیگر چه می‏خواهی؟ مرا با این رقص مانیایی تنها بگذار! شمیم حضورت را تاب نیست...


Thursday, January 15, 2009 - 07:08
انجام
چه خواهد شد؟
انجام این سد بلند
این پیچش گیسوی کمند
گرد نسیان
مترادف با خلقت انسان
و به شکر اندر آن کاهش جان

فخر دوران کهن‏سالی من
بی‏حالی و مالامالی من
دستی از صبحدمان خالی من
مگر اینگونه نبوده است منوال زمین
پشت کمین
تحقیر به این ساده‏گی و ساده‏ترین

می‏روم امید دارم که پس از من گردد
عالمی در عدمم رقص‏کنان و خوشبخت
بی تاریکی بخت
خیالی تا ابد تخت
بی‏رخت و بی حضورم خالی از هر سخت

چه خواهد شد؟
عاقبت کار جهان
بار جهان
ظلمت بی‏انکار جهان
شاید اینگونه است
ردا اندازید
وقت، وقت رفتن است
نه کمی ماندن و تا ابد ماندن
اوج ترواش‏خواهی این اوج‏نشین
لحظه‏ی پرواز کبوتربچه تا مرز عدم است

منم و موسیقی یادآور ترک
ترک نزول
بیش از این در ته اعماق افول

می‏شود مرد و ندید
یورش اعضای بدن بر جسد خاطره‏ها
شایعه‏ها
کوشش بیهوده برای بیشترین حد بقا

می‏شود تا خود صبح بی‏تبسم خندید
بر ثانیه‏ها و گذر حادثه‏ها
رنگ سحر نوشید و تکیه زد بر هنر یائسه‏ها

می‏شود صاعقه‏وار در جهان‏ها گم شد
یا که همچون خرکان پادشه مردم شد
حکم راند و رنج هر ثانیه و هر دم شد
خالق زجر و خدای خفقان و غم شد

می‏شود گونه‏ای نو بر سر بازار آورد
یا خنک‏پارچه‏ای بر سر تب‏دار آورد
یا که با شاخه‏ی یاسی
آرامشی از نو بر این گذر تار آورد
یا که رفت و نفحه‏ای ز آنسوترها
بر من بیمار آورد

می‏شود ره ز تمنّا دزدید
رخت یوسف به درآورد و درید
می شود هیچ ندید
بند برید و به نوانخانه خزید
می شود راه گرفت بر زنک فاحشه‏ی بی‏مقدار
بدنش در هوس و شهوت مردانه تکید

می شود وام گرفت رنگ آبی تن دریا را
خاک تفدیده‏ی این صحرا را
آتش هُرم وجود من بی‏پروا را
و کشید خط بطلان آرزوی فردا را

و دمی هم به سرانجام نمی‏اندیشم
و رها از اثر بافته‏های خویشم
همچو درویشم و آزاد ز هر تشویشم

گذر از من نتوانی کرد که من از ریشه توام
ای سرانجام گیاه
Tuesday, January 13, 2009 - 16:05
The Nigh Delusion
و يک دم نگاه به آنچه سخت می‌نماياند
و تویی که می‌بينی
و منی که می‌روم در هجومی سرد

کودکم خوابيده است
در سرسرای شکار
پشت فصل فصل کتابی منفور
و من‏ ِ خسته‌تر از کوه
و هزار ورق‏پاره‌ی سرد و دور
در اين انحنايی که همچنان جاری است در منافذ شب

کودکم خوابيده است
بی‌خبر از خط و خال
بی حضور و عبور
پر ز پيمانه‌ی يک عمر هواداری من
مدهوش‌تر از والی کور

و منی که مدام در ساز مخالف
و تویی که در جاده‌ی رهسپاری
و منی که آرام می‌خوانم
و آرام می‌بينم آنچه به‌ آن دچاری

موهومات کوتاه...



آه! لیـدا! قلم در دستم می‏لرزد از آن روز که تارنما خالی شد ز تو. آن روزهای سیاه و بارانی که پس از منحنی‏های زینی صفحه‏ی سیاهت را باز می‏کردم و آوار می‏شدم بر سر اندیشه‏های یک‏درمیان خویش، یادت هست؟!
گم کرده‏ام صبح را! آن روز که گرفتند آنچه داشتم و نداشتم تو بودی. هنوز بر خونابه‏های درد آن روزها رد پایت پیداست...

Labels:

Tuesday, January 06, 2009 - 15:51
نامه‏ای به مسیح
مسیحا تو را با ما چه کار
تو دیوانه بودی یا که بی‏کار و عار
از اورشلیم آن روز تا واتیکان امروز
بیهوده بود هرچه کردی و آن خون و تاج خار
هرچند گویند که عاقبت شدی بر دار

ببینم! اگه تو بس بودی چرا محمد رو فرستادن؟ اگه اون بس بود چرا ما الان شصت تا امام و هزار تا شبه‏امام داریم؟ اگه هویت داری پس چرا پدرت نامعلومه؟ اگه احترام داری پس چرا مادرت وسط کوها کشیدت بیرون؟ اگه پدرت خودشه پس چرا گذاشت بری بالای صلیب؟ اگه پسرش تویی پس چرا میخ روی دستت کوبیدن؟ اگه قدرت داره پس چرا جای پاهاشون رو خونت پیدا بود؟ اگه تو قدرت داری و مرده زنده می‏کنی و کور بینا، پس چرا از صلیب پایین نیومدی؟ چرا یه طوفانی، صاعقه‏ای، گرد و خاکی، بارون سنگی، چیزی ننداختی به جونشون؟ اگه ایمانت واقعی بود پس چرا قبل از قبض روحت عربده زدی "خدایا چرا مرا فراموش کرده‏ای؟" ها؟! نکنه دو هزار ساله ما رو اسکول کردی؟

مسیحا حالم بد است
گمانم عاقبت این شاعر دیوانه سوسک شود
از بس که کفر گفتم و همی‏گویم
شاید پس از سی سال قبرم خراب شود و کیوسک شود

مسیحا نامه‏ام بخوان و به دور انداز
نخواندی هم نخواندی
مگر تو عالم نیستی به هر راز؟

مسیحا دم از خدا و این حرف‏ها مزن
اگر امروز بودی و می‏دیدی
نه تو پیراهن چاک می‏دادی نه من

مسیحا گمانم خدایت در وَکِیشنی، چیزی است
مگر نمی‏بیند جنایت و خون و بمب و کیک زرد؟
شاید هم به انتظار زیرمیزی است

مسیحا گمانم خدای تو الاف است
همه می‏دانند که اهل دروغ و وعده‏ی یاریش لاف است
ببین! تو و انجیل را فرستاده
وعده‏ی یاری مظلوم پای هر صفحه‏اش داده
تو خود نیک می‏دانی که او خیال‏باف است
می‏گویی نیست؟ نگاه کن!
هزار سال گذشت و هنوز دهان امتش صاف است

مسیحا تو دگر دم از دین و الهیات مزن
دم از اصول دین و فرعیات مزن
حکومت دین و دین‏بازان
سی سال است که ما را گائیـده
تو را به جان آن پدر نداشته‏ات
دم از این مزخرفات و هجویات مزن

مسیحا این چه پایان است و انجام؟
در دین تو همه چیز حلال است و در دین ما حرام
مگر خدای تو دیوانه است؟!
به دین محمد گناه است و ز بهر نصاریون
شراب و زن و رقص و آزادی به کام

مسیحا اگر تو منجی بشری
پس چرا سالهاست که دربه‏دری؟
عده‏ای گویند که تو مرده‏ای
عده‏ای نوید می‏دهند پرکشیده‏ای
یا بیا و کار جهان به دست گیر
یا که این تردید ز آدمیان برگیر

مسیحا مگر تو ترسویی؟
یا کنار نهر شیر و لای پر قویی!
خون کودکان چهارماهه از سر جاری است
مادران پسرمرده را وقت دلداری است
خدای هم که خواب است این روزها
جهان که ترکید وقت آن یاری است؟

مسیحا گویند تو و محمد و موسی پیامبرید
دو جهان را به خوبی و نیکی رهبرید
آنچه ما دیده‏ایم چیزی جز از این است
امت شما سه تن همه قاتلند و جنایتکار
آخوندها و بنی‏اسرائیل و سپاهیان آمریکا
به گمانم شمایان خدایان قوم بربرید

مسیحا خدای تو عقل از دست داده است
یا اسکول فرض کرده است ما را
یا که مثال بچه‏ای ساده است
خدا حافظِ تو و آن خدای دل‏خواهت!
امشب هم می‏روم به شب‏کاری
آخر اجاره‏خانه‏ام عقب افتاده است

Labels: ,

Saturday, January 03, 2009 - 02:10
طعم خاک
چه تنهایم
در این وسعت شرق، شرق وحشی
لحظه‏های نفس تردید
در بازدم هق‏هق سربار غروب
در بداهه
گویشی در خنکای قفس مام به خون مسکن این خاک کهن

خاک گفتم
نفسم تازه شد و مرگ هراسم ندهد
همچو نم خاطره‏ها بر این چهره‏ی زرد

خاک گفتم
کوچه‏ام یاد آمد
خاک‏بازی‏های من و دخترک همسایه
در آن چلّه‏ی تابستانی

خاک گفتم
دلم از بغض شکست
گریه‏ام معنا شد
کاشکی می‏ماندم
پیش همشاگردی دبستانی

خاک گفتم
پدرم یاد آمد
که نبود و هرگز سرّ آن تازه‏جوان را نشنید

و شبی هم تنها
به یادآوری پروانه زیر نور رخ شمع
نجوای من و طالع نحس

کودکم بی‏تاب است
خواب است
در تناقض محو است
می‏نشیند تا صبح به راه طمع آدم‏ها
بر مزار شب سهراب‏کش خاطره‏ها

کودکم می‏خندد
شور بی‏دندانی است
پیش از آن که بجود طعم سرشار حباب
آری! طعم حباب
کاشکی هیچ نگیرد دندان بسان پدرش
که با دندان کشت این فاحشه‏ی عمر تباه

خاطره
درنده‏ی شب‏های نزار
آینه‏های سراسر خاموش
قاتل هوش
هواخواه وحوش

دیشب از شوق تقلا کردم
امشب از شرم خاکستر خویش برپا کردم
آتشی ساختم و تا صبح خدایا کردم

دگرم باید برد این نعش پر آب
حائل خستگی پیکر پیرم ز همراهی خواب
خواب ابدی تا تاریکی محض

بدرود!
بدرود نفس‏های پر از گرد و غبار
خاک بیمار
تعفن‏کده‏ی فصل خدایان سراب
بدرود شراب
Thursday, January 01, 2009 - 01:16
با سگ جمله بساز، سگ کثیف
یه سگ وسط يه سگ‏دونی
با اين همه کثافت سگ
که ميشن خوراک سگا
يه سگ وحشی پشت تريبون
چنتا سگم پشتش
با يه سری کلا سگی
بعضيا سفيد، بعضيا سيا

لجن تو اين زندگی سگی
که همش سگ می‌بينی و با سگ حال می‌کنی و گوشت سگ می‌خوری
مثه این که بايد مثه سگ جون کند
تا واسه شبای سگی يه مشت خوراک سگ رديف کرد
تو اين شهر سگی با يه سری خيابون پر از سگای ون‌سوار
که واسه رئيس سگا کار می‌کنن
حالا تو برو سراغ يه سگ حروم‏زاده يکم التماس کن
خودتم که جون می‌کنی مثه سگ
بذار رو هم ميشه يه سقف سگی و يه فرش سگی زير پات، اونم بالای سرت

اينم از اين شبای سگی که فقط يکم خواب سگی مياد به چشات
بعد ميگه چرا همش خواب سگ می‌بينی
حالا بهت ميگم
زندگی فقط سه تا چيزه
جون کندن مثه سگ، خوردن گوشت سگ، کردن آلت سگيت تو سوراخ گوشتی و تپل يه سگ‌ماده
عجب! فيلسوف شدی سگ‌مادر حروم‏زاده
يه نخ سيگار روشن کن

يه مشته سگ دور و برت بو می‌کشن
فک سگيشونو می‌جنبونن
آره! مثه سگ فک می‌زنن
ای مال سگ تو حلقومشون که همش کثافت سگ می‌ريزن رو اين زمين سگی
سگ تو روح همشون
تو دهن اون حروم‏زاده يه‌دست
سگ‌مصب سگ‌پدر سگ‌پرور

اينم که همش ميگه عدد بده
با اون حنجره‌ی سگيش
خوراکش يه کام سگی از آخرين نخ سيگارته
بذار بخوابم خوارمادر...

سگ بازيم عالمی داره
شاهدی نيست که دل در گرو او کنمو
بو کنمو
همچو سگ روی بر او کنمو
لجن زرد بر مو کنمو
چو چراغ شب سگ‌ها سوسو کنمو
مال خود در پشت نمکينش فرو کنمو
خنده کنان هوهو کنمو
همچو سگ عوعو

مادرت کجاس سگ ريشو؟! تو روحت!

Labels: ,