مسیحا تو را با ما چه کار
تو دیوانه بودی یا که بیکار و عار
از اورشلیم آن روز تا واتیکان امروز
بیهوده بود هرچه کردی و آن خون و تاج خار
هرچند گویند که عاقبت شدی بر دار
ببینم! اگه تو بس بودی چرا محمد رو فرستادن؟ اگه اون بس بود چرا ما الان شصت تا امام و هزار تا شبهامام داریم؟ اگه هویت داری پس چرا پدرت نامعلومه؟ اگه احترام داری پس چرا مادرت وسط کوها کشیدت بیرون؟ اگه پدرت خودشه پس چرا گذاشت بری بالای صلیب؟ اگه پسرش تویی پس چرا میخ روی دستت کوبیدن؟ اگه قدرت داره پس چرا جای پاهاشون رو خونت پیدا بود؟ اگه تو قدرت داری و مرده زنده میکنی و کور بینا، پس چرا از صلیب پایین نیومدی؟ چرا یه طوفانی، صاعقهای، گرد و خاکی، بارون سنگی، چیزی ننداختی به جونشون؟ اگه ایمانت واقعی بود پس چرا قبل از قبض روحت عربده زدی "خدایا چرا مرا فراموش کردهای؟" ها؟! نکنه دو هزار ساله ما رو اسکول کردی؟
مسیحا حالم بد است
گمانم عاقبت این شاعر دیوانه سوسک شود
از بس که کفر گفتم و همیگویم
شاید پس از سی سال قبرم خراب شود و کیوسک شود
مسیحا نامهام بخوان و به دور انداز
نخواندی هم نخواندی
مگر تو عالم نیستی به هر راز؟
مسیحا دم از خدا و این حرفها مزن
اگر امروز بودی و میدیدی
نه تو پیراهن چاک میدادی نه من
مسیحا گمانم خدایت در وَکِیشنی، چیزی است
مگر نمیبیند جنایت و خون و بمب و کیک زرد؟
شاید هم به انتظار زیرمیزی است
مسیحا گمانم خدای تو الاف است
همه میدانند که اهل دروغ و وعدهی یاریش لاف است
ببین! تو و انجیل را فرستاده
وعدهی یاری مظلوم پای هر صفحهاش داده
تو خود نیک میدانی که او خیالباف است
میگویی نیست؟ نگاه کن!
هزار سال گذشت و هنوز دهان امتش صاف است
مسیحا تو دگر دم از دین و الهیات مزن
دم از اصول دین و فرعیات مزن
حکومت دین و دینبازان
سی سال است که ما را گائیـده
تو را به جان آن پدر نداشتهات
دم از این مزخرفات و هجویات مزن
مسیحا این چه پایان است و انجام؟
در دین تو همه چیز حلال است و در دین ما حرام
مگر خدای تو دیوانه است؟!
به دین محمد گناه است و ز بهر نصاریون
شراب و زن و رقص و آزادی به کام
مسیحا اگر تو منجی بشری
پس چرا سالهاست که دربهدری؟
عدهای گویند که تو مردهای
عدهای نوید میدهند پرکشیدهای
یا بیا و کار جهان به دست گیر
یا که این تردید ز آدمیان برگیر
مسیحا مگر تو ترسویی؟
یا کنار نهر شیر و لای پر قویی!
خون کودکان چهارماهه از سر جاری است
مادران پسرمرده را وقت دلداری است
خدای هم که خواب است این روزها
جهان که ترکید وقت آن یاری است؟
مسیحا گویند تو و محمد و موسی پیامبرید
دو جهان را به خوبی و نیکی رهبرید
آنچه ما دیدهایم چیزی جز از این است
امت شما سه تن همه قاتلند و جنایتکار
آخوندها و بنیاسرائیل و سپاهیان آمریکا
به گمانم شمایان خدایان قوم بربرید
مسیحا خدای تو عقل از دست داده است
یا اسکول فرض کرده است ما را
یا که مثال بچهای ساده است
خدا حافظِ تو و آن خدای دلخواهت!
امشب هم میروم به شبکاری
آخر اجارهخانهام عقب افتاده است
Labels: Dirty Letters, Political Poetry