موج سبز آزادی
Saturday, February 21, 2009 - 21:47
زن همسایه
انسان امروزی، فاجعه‏ی قرن بیست و یک؛
مسلمانانی که سم دارند و گاه خدا را نیز همراه پهن خویش می‏کوبند.

شان شکاف گیرای میان‏کبود؛
و تلاطمی که آنچنان هم در دل سر نمی‏جنباند.

حافظ‏گونه‏های کاموصفت؛
آنجا که افسوس مخاطب را در جمله‏ای آن‏چنان می‏تابانند که اشک از نحوست زمان می‏دوشند.

بختک اسرار مگو؛
که گاه آن‏چنان می‏فشارد گلو، که تاب نمی‏ماند و بند از بند می‏گسلاند و هُرم تن افزون می‏کند.

سگ‏مردمان آزادی‏خواه عصر جاه‏طلبی؛
چه ترکیب پیچیده‏ای‏ست فصل تاب‏درتاب ماهاراجه‏های دستمال‏به‏سر.

صندلی چوبین پدربزرگ؛
که گاه جیرجیرش سرطانی نو به بازار پزشکان عرضه می‏کند. و آزار کودک مادرمرده‏ای که پشت‏درپشت عریان است.

و همان پنجره، پنجره‏ی اتاق کوچک پشت خانه، که باز است و شب به خانه فرامی‏خواند.
سیاهی، تحفه‏ی موسیقی شرم، در کشاکش رزم درون، مارماهی‏های نیش‏دراز؛
که می‏پیچند گرد تنم و عجز خویش از خون من حاشا می‏کنند. کمی هم شراب می‏نوشند و کمی بیشتر نماز به جماعت می‏گذارند.

زن همسایه؛
که صورت دیگری بند می‏اندازد و خط سایه‏روشن میان کمرش آواره‏ام کرده‏ست. آن دیگری که نیمه‏برجستگی پستان‏هایش مرا به عمق کودکی‏هایم می‏برد. و آن‏گاه که خم می‏شود و در آن بنداندازی مویی از رخ آن‏یکی می‏چیند و جانی دوباره از من؛ که می‏خواهم غرق شوم میان زیرلباس هویدایش؛ و مستانه آویز گردم در عرق میان شکاف مقدس تپه‏های معرفتش؛
که ناگه اذان می‏گویند و از این و آن اخراج می‏شوم. و کمی حمام و دمی نماز، دوباره پرده می‏اندازم و برمی‏گیرم و سراسیمه تاریک می‏شوم تا دمی بیشتر میهمان شوم آن بزم زنانه‏ی عفاف را؛ که گویی شراب صدساله می‏نوشم و تا صبح سگ‏لرزه بر اندامم می‏نشانم.

دین موسی نیاوردم چراکه عاقبتش دیدم. دین عیسی از یاد بردم چراکه عموما بهشت‏طلب نیستم. دین محمد به خاک سپردم از ترس دیوانه‏گی در قهقرای نیستی. زین جهان ننگین فقر و نیستی و رنج مرا آن زن همسایه بس است.
پستانک پستان‏هایش در خواب می‏مکم و شیره‏ی شور شکافش می‏نوشم و گوش به نوای نافش می‏سپارم و بر اندام فربه‏اش تا صبح خیس می‏شوم.

مدح زن‏باره‏گی‏ام تا به خدا نیز رسید
تاج از سر به کناری انداخت
فجر منحوس مرا باور کرد
نمکین‏گونه به لبخند مرا مهمان کرد
نفس داغ جگرسوز مرا دید و به ناگه کتب شرع درید

Labels: ,


ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق نگاهیم!

THE END

Anonymous فردا

کجایی رفیق؟؟؟

Anonymous Anonymous

چقدر استعاره توش بود

گرفت بالاخره. هر چي كامنت ميذاشتم نميومد اين چن وخته
:)
بالايي هم منم
:P

دریدن کتب شرع جز با اندیشیدن ممکن نخواهد بود

salam...sale no mobarak....khoobi? maloome kojaee? chera up nemikoni?

درود عزیز جان، کجایی تو؟ دلمان هزار راه وبیراه رفته! ما رو توخماری گذاشتی؟ تو که بی معرفت نبودی؟!

Anonymous مريمي

خيلي وقته نيستي مانيا. كجايي؟

Anonymous sayana

ببین دوست گرامی من ...اگر انتخابات را تحریم کنی ..انوقت من میدونم باتو.....اگر دوباره احمدی نزاد بیاد انوقت من میدونم با تو...
چرا ایرانیها هی تو جاهای حساس خودشونو میکشن کنار..
خوب زمان حمله اعراب هم همینطوری خودشونو کشیدن کنار که 3000 نفر پا برهنه و گدا امدند یک امپراطوری بزرگ را صاحب شدند..
بابا تاریخ را دوباره تکرار نکنید..
همه کسانی که اینجا کامنت میزارند بخونند این مطلبو ...

Anonymous susan

مدادت کجاست؟

Anonymous susan

صبح میاید .کمی بیدار باش....

"ماهاراجههای دستمالبسر"..جیر جیر صندلی پدربزرگ و سرطانی نو..

وااای که چقدر به جا و زیبا بود..چقدر زیبا..

راستی، سقراط میگوید دانش آموختنی نیست بلکه یادآوریست.و من کاملا موافق این جمله header وبلاگتون هستم.
پاینده باشی

سلام،
آقاجان خیلی خیلی محظوظ شدم از بلاگ شما. ببین واقعیتش اینه که خوب نوشتن با ادای خوب نوشتن رو درآوردن خیلی شبیه همه. عمیق نوشتن نیاز داره به عمیق بودن و آدم عمیق تو این روزایی که معیار اندازه گیری عمق از کیلومتر به میلیمتر تبدیل شده کیمیاست.
به این ترتیب من از مطالب قدیم و جدید شما حس خوبی پیدا کردم
البته هنوز خیلی چیزا هست که نیازه بدونم.
امیدوارم این شروع یه دوستی پایدار باشه.
مخلصیم.

   << Home