انسان امروزی، فاجعهی قرن بیست و یک؛
مسلمانانی که سم دارند و گاه خدا را نیز همراه پهن خویش میکوبند.
شان شکاف گیرای میانکبود؛
و تلاطمی که آنچنان هم در دل سر نمیجنباند.
حافظگونههای کاموصفت؛
آنجا که افسوس مخاطب را در جملهای آنچنان میتابانند که اشک از نحوست زمان میدوشند.
بختک اسرار مگو؛
که گاه آنچنان میفشارد گلو، که تاب نمیماند و بند از بند میگسلاند و هُرم تن افزون میکند.
سگمردمان آزادیخواه عصر جاهطلبی؛
چه ترکیب پیچیدهایست فصل تابدرتاب ماهاراجههای دستمالبهسر.
صندلی چوبین پدربزرگ؛
که گاه جیرجیرش سرطانی نو به بازار پزشکان عرضه میکند. و آزار کودک مادرمردهای که پشتدرپشت عریان است.
و همان پنجره، پنجرهی اتاق کوچک پشت خانه، که باز است و شب به خانه فرامیخواند.
سیاهی، تحفهی موسیقی شرم، در کشاکش رزم درون، مارماهیهای نیشدراز؛
که میپیچند گرد تنم و عجز خویش از خون من حاشا میکنند. کمی هم شراب مینوشند و کمی بیشتر نماز به جماعت میگذارند.
زن همسایه؛
که صورت دیگری بند میاندازد و خط سایهروشن میان کمرش آوارهام کردهست. آن دیگری که نیمهبرجستگی پستانهایش مرا به عمق کودکیهایم میبرد. و آنگاه که خم میشود و در آن بنداندازی مویی از رخ آنیکی میچیند و جانی دوباره از من؛ که میخواهم غرق شوم میان زیرلباس هویدایش؛ و مستانه آویز گردم در عرق میان شکاف مقدس تپههای معرفتش؛
که ناگه اذان میگویند و از این و آن اخراج میشوم. و کمی حمام و دمی نماز، دوباره پرده میاندازم و برمیگیرم و سراسیمه تاریک میشوم تا دمی بیشتر میهمان شوم آن بزم زنانهی عفاف را؛ که گویی شراب صدساله مینوشم و تا صبح سگلرزه بر اندامم مینشانم.
دین موسی نیاوردم چراکه عاقبتش دیدم. دین عیسی از یاد بردم چراکه عموما بهشتطلب نیستم. دین محمد به خاک سپردم از ترس دیوانهگی در قهقرای نیستی. زین جهان ننگین فقر و نیستی و رنج مرا آن زن همسایه بس است.
پستانک پستانهایش در خواب میمکم و شیرهی شور شکافش مینوشم و گوش به نوای نافش میسپارم و بر اندام فربهاش تا صبح خیس میشوم.
مدح زنبارهگیام تا به خدا نیز رسید
تاج از سر به کناری انداخت
فجر منحوس مرا باور کرد
نمکینگونه به لبخند مرا مهمان کرد
نفس داغ جگرسوز مرا دید و به ناگه کتب شرع درید
Labels: Dirty Letters, Political Prose
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق نگاهیم!
THE END
کجایی رفیق؟؟؟
چقدر استعاره توش بود
گرفت بالاخره. هر چي كامنت ميذاشتم نميومد اين چن وخته
:)
بالايي هم منم
:P
دریدن کتب شرع جز با اندیشیدن ممکن نخواهد بود
salam...sale no mobarak....khoobi? maloome kojaee? chera up nemikoni?
درود عزیز جان، کجایی تو؟ دلمان هزار راه وبیراه رفته! ما رو توخماری گذاشتی؟ تو که بی معرفت نبودی؟!
خيلي وقته نيستي مانيا. كجايي؟
ببین دوست گرامی من ...اگر انتخابات را تحریم کنی ..انوقت من میدونم باتو.....اگر دوباره احمدی نزاد بیاد انوقت من میدونم با تو...
چرا ایرانیها هی تو جاهای حساس خودشونو میکشن کنار..
خوب زمان حمله اعراب هم همینطوری خودشونو کشیدن کنار که 3000 نفر پا برهنه و گدا امدند یک امپراطوری بزرگ را صاحب شدند..
بابا تاریخ را دوباره تکرار نکنید..
همه کسانی که اینجا کامنت میزارند بخونند این مطلبو ...
مدادت کجاست؟
صبح میاید .کمی بیدار باش....
"ماهاراجههای دستمالبسر"..جیر جیر صندلی پدربزرگ و سرطانی نو..
وااای که چقدر به جا و زیبا بود..چقدر زیبا..
راستی، سقراط میگوید دانش آموختنی نیست بلکه یادآوریست.و من کاملا موافق این جمله header وبلاگتون هستم.
پاینده باشی
سلام،
آقاجان خیلی خیلی محظوظ شدم از بلاگ شما. ببین واقعیتش اینه که خوب نوشتن با ادای خوب نوشتن رو درآوردن خیلی شبیه همه. عمیق نوشتن نیاز داره به عمیق بودن و آدم عمیق تو این روزایی که معیار اندازه گیری عمق از کیلومتر به میلیمتر تبدیل شده کیمیاست.
به این ترتیب من از مطالب قدیم و جدید شما حس خوبی پیدا کردم
البته هنوز خیلی چیزا هست که نیازه بدونم.
امیدوارم این شروع یه دوستی پایدار باشه.
مخلصیم.
<< Home