موج سبز آزادی
Monday, February 02, 2009 - 00:46
مرداب وطن
اسهال خلق در اسرع وقت
در کف بهینه‏شده‏ی کشور خوبان
چوپان خوب
در امنیت گرگان فزونی‏خواه کشوری و لشکری
سازپروری
در نزول آتش‏گونه‏های قوس شاخ‏نشین
شب‏های آه و بی‏راه


... انقلاب کردی؟ خوشحالی؟ خوبه! هم واسه تو خوب شد هم واسه من هم واسه بابام. واسه اون که خیلی خوب شد. ببینم! پنجاه و هفت هوا سرد بود؟ دیشب رفتم زیرزمین دیدم هنوز اون پیتای نفتو داری. خوبه حداقل یه چن سالی دستت به نفت خورده. الان دیگه بوشم نمیاد. بابات سرداره؟! سرکاره؟! شایدم کفتاره! شنیدم فری رو رفقای بابات زدن. چیه لال شدی؟ ولی می‏دونی درسته که چاقو رو لای دنده‏هاش چرخوندن، خوشم اومد اون پیرسگ روانی، امام چاردهمو میگم می‏شناسی که؟! فری که رو سن داد می‏زد تا یه هفته به سگ‏لرزه میفتاد. حالا قهر نکن بیا کارت دارم. هنو یه چن خطی مونده. بیا!


سگ‏دونده‏گان صبح‏خیز
در انحطاط و حضیض
ره صد بار رفته‏ی پادشهان خوار و لذیذ
مگر این سرسره‏ی روغنی لیز
که خون می‏چکد از انجمن مهوش شهبال تن‏ستیز
تیز، تیز و تیزتر ز هرچه تیز
...

کمی هم می‏خواهم
آنجا که تباهم نه به راه
کمی هم می‏مانم
آنجا که توانم
نه در انحطاط گستره‏ی تفدیده‏ی زمان
کمی هم می‏گویم
آنجا را که جویم
نه اینگونه که هر صبح به یک سویم

و طمع‏واره‏ی این گودی کور
که می‏بلعد و می‏کوبد و پس می‏دهدم زخم طهال
و سرع و کمی هم اسهال
بی‏حال و افتاده در کجاوه‏ی زوال

بیا! پایان راه اینجاست
اینجاست که پابرجاست
پابرجاست هرچه از من پیداست
پیداست و رعناست
رعناست و همچون سکـس مادر شب با مخیلات من بی‏پرواست
بی‏پرواست و کمی هم پرمعناست
پرمعناست شاید هم بی‏معناست
بی‏معناست لیکن سراسر آواست
سراسر آواست اگرچه سال‏هاست که بی‏صداست
بی‏صداست و همچون مرگ سیگار
در فنجان قهوه‏ی نیم‏خورده‏ی خدا
بر مزار گذشته‏هاست
گذشته‏هایی که عطسه‏ی مرگ را رواست
رواست و بر روال است و پایاست
پایاست و بر نعش من مهر انقضاست
انقضاست و پایان دنیاست
پایان اینجاست
پایان بافته‏های کودک افسرده
در پس‏مانده‏های انقلاب
آه! انقلاب
طرحش در آسمان‏ها و تفاله‏هایش در خیابان‏هاست
خیابان‏هایی که شکار خلق را سرسراست
پاگرد حروفم کجاست؟

می‏شوم مثال آن باز کوهستانی
دخترک لرستانی
و آن ساحل تابستانی
انگورک تاکستانی
میوه‏ی بستانی این دهکده‏ی بده‏بستانی
آه! آن ساحل تابستانی

دخترک بی‏مادر تن‏لیمویی
می‏نشینم در هوس مه‏رویی
می‏گذارم موی بر مویی
و می‏فشارم از پشت چون گویی
می‏کشانم تنش به هر سویی
ساحل را می‏کنم از آب حیات چون جویی

استفراغ بر پیکره‏ی مهد شباب
خون‏خواران دین سراب
عبادت‏گران قصر حباب
خیر و شری از جنس لعاب
سگ‏مردمان بی‏تاب
بی‏تاب عتاب و خطاب
هرزه‏گان ناباب

و روزی که مردم
میوه‏ی ممنوعه خوردم و شرم با خود بردم
وه! این همه سال است که من تُردم؟

می‏خوانم و می‏چرخم و می‏گردم
بین کیان می‏کنند طردم!
شب تا سحر می‏نوشم از زهر سردردم
شاید هم خالق دردم
این درد زردم و عقده‏های نامردم

فردا که بهار آید
این شعر به کار آید
مرد زن زاید و زن سگ‏بچه

شاید شعرم خوکچه‏ای است
در وسط کثافت وحش عدن
باغ عدن
رنج بدن
دست زدن
از پشت بر شکاف گون
و کمی هم خوردن
به است از دم زدن
و در خواب کردن و الک آویختن
امشب نیز با سگ‏بچه‏های خواب‏های کودکم
جشن می‏گیرم این مرداب وطن

Labels:


سخت نگیر

Anonymous رفیق پنهان ز نظر

این یک پیاله را هم تو رفیق با من همراه شو!

بیچاره وطن، هیچکس را نداشت او
تا آنکه کهنه زخمش به مرهمی دوا کند
اینهم فسانه ایست که مانده سالها
کین مام با شرف با اولاد ناخلف چها کند؟!

درود برتو هم پیاله عزیزم.

Blogger MANiA

تو پیاله را پر کن تا صبح ابدیت شانه‏به‏شانه‏ات خواهم نوشید...

رفیق! نیک بنگر! آن دخترک ششصد و هفتاد و هشت کجاست تا ببیند آغوش نامهربان مام وطن؟!

   << Home