اسهال خلق در اسرع وقت
در کف بهینهشدهی کشور خوبان
چوپان خوب
در امنیت گرگان فزونیخواه کشوری و لشکری
سازپروری
در نزول آتشگونههای قوس شاخنشین
شبهای آه و بیراه
... انقلاب کردی؟ خوشحالی؟ خوبه! هم واسه تو خوب شد هم واسه من هم واسه بابام. واسه اون که خیلی خوب شد. ببینم! پنجاه و هفت هوا سرد بود؟ دیشب رفتم زیرزمین دیدم هنوز اون پیتای نفتو داری. خوبه حداقل یه چن سالی دستت به نفت خورده. الان دیگه بوشم نمیاد. بابات سرداره؟! سرکاره؟! شایدم کفتاره! شنیدم فری رو رفقای بابات زدن. چیه لال شدی؟ ولی میدونی درسته که چاقو رو لای دندههاش چرخوندن، خوشم اومد اون پیرسگ روانی، امام چاردهمو میگم میشناسی که؟! فری که رو سن داد میزد تا یه هفته به سگلرزه میفتاد. حالا قهر نکن بیا کارت دارم. هنو یه چن خطی مونده. بیا!
سگدوندهگان صبحخیز
در انحطاط و حضیض
ره صد بار رفتهی پادشهان خوار و لذیذ
مگر این سرسرهی روغنی لیز
که خون میچکد از انجمن مهوش شهبال تنستیز
تیز، تیز و تیزتر ز هرچه تیز
...
کمی هم میخواهم
آنجا که تباهم نه به راه
کمی هم میمانم
آنجا که توانم
نه در انحطاط گسترهی تفدیدهی زمان
کمی هم میگویم
آنجا را که جویم
نه اینگونه که هر صبح به یک سویم
و طمعوارهی این گودی کور
که میبلعد و میکوبد و پس میدهدم زخم طهال
و سرع و کمی هم اسهال
بیحال و افتاده در کجاوهی زوال
بیا! پایان راه اینجاست
اینجاست که پابرجاست
پابرجاست هرچه از من پیداست
پیداست و رعناست
رعناست و همچون سکـس مادر شب با مخیلات من بیپرواست
بیپرواست و کمی هم پرمعناست
پرمعناست شاید هم بیمعناست
بیمعناست لیکن سراسر آواست
سراسر آواست اگرچه سالهاست که بیصداست
بیصداست و همچون مرگ سیگار
در فنجان قهوهی نیمخوردهی خدا
بر مزار گذشتههاست
گذشتههایی که عطسهی مرگ را رواست
رواست و بر روال است و پایاست
پایاست و بر نعش من مهر انقضاست
انقضاست و پایان دنیاست
پایان اینجاست
پایان بافتههای کودک افسرده
در پسماندههای انقلاب
آه! انقلاب
طرحش در آسمانها و تفالههایش در خیابانهاست
خیابانهایی که شکار خلق را سرسراست
پاگرد حروفم کجاست؟
میشوم مثال آن باز کوهستانی
دخترک لرستانی
و آن ساحل تابستانی
انگورک تاکستانی
میوهی بستانی این دهکدهی بدهبستانی
آه! آن ساحل تابستانی
دخترک بیمادر تنلیمویی
مینشینم در هوس مهرویی
میگذارم موی بر مویی
و میفشارم از پشت چون گویی
میکشانم تنش به هر سویی
ساحل را میکنم از آب حیات چون جویی
استفراغ بر پیکرهی مهد شباب
خونخواران دین سراب
عبادتگران قصر حباب
خیر و شری از جنس لعاب
سگمردمان بیتاب
بیتاب عتاب و خطاب
هرزهگان ناباب
و روزی که مردم
میوهی ممنوعه خوردم و شرم با خود بردم
وه! این همه سال است که من تُردم؟
میخوانم و میچرخم و میگردم
بین کیان میکنند طردم!
شب تا سحر مینوشم از زهر سردردم
شاید هم خالق دردم
این درد زردم و عقدههای نامردم
فردا که بهار آید
این شعر به کار آید
مرد زن زاید و زن سگبچه
شاید شعرم خوکچهای است
در وسط کثافت وحش عدن
باغ عدن
رنج بدن
دست زدن
از پشت بر شکاف گون
و کمی هم خوردن
به است از دم زدن
و در خواب کردن و الک آویختن
امشب نیز با سگبچههای خوابهای کودکم
جشن میگیرم این مرداب وطن
Labels: Political Poetry
سخت نگیر
این یک پیاله را هم تو رفیق با من همراه شو!
بیچاره وطن، هیچکس را نداشت او
تا آنکه کهنه زخمش به مرهمی دوا کند
اینهم فسانه ایست که مانده سالها
کین مام با شرف با اولاد ناخلف چها کند؟!
درود برتو هم پیاله عزیزم.
تو پیاله را پر کن تا صبح ابدیت شانهبهشانهات خواهم نوشید...
رفیق! نیک بنگر! آن دخترک ششصد و هفتاد و هشت کجاست تا ببیند آغوش نامهربان مام وطن؟!
<< Home