من اين بالا، تو آن پایين
و چه زيباست تصوير مرگ آنگاه که از دور پيداست
چنانم که گوئی سالهاست بيدارم
همچو باران به نمزار غروب عبورت
متلاشی و سيگار به دست
همچو کام آخری که چنان فرقی نمیکند
و نگاهی به آنچه گذشت تا که شدم اينکه هست
و سوالهای بیجواب
چه ساده مینگارم و چه ساده میگذرم از اين فراز پرگداز
شايد آن قطره ز من ريخت و شد چشمه معرفت آدميان
و تهاجم در نگاه من سرگشته گم
گم صفت، گم در اين راه دراز
و میخواهم پرواز کنم
اما اين بار رو به پائين
در آغوش فضايی که پر کرده است اين پانزده طبقه سپيد را
میسپارم، دفترم را به شبهای سياه نيامده از دور
میسپارم، حضورم را به قاب عکسی که هنوز جوان است و پرکرشمه
میسپارم، فرارم را به آدميان تا بگريزند از اين وحش تدريجی
میسپارم، غرورم را بر باد تا اين دشت سرمازده را پرواز کند
میسپارم، زمان را به خاطرات کهنهام، چراکه خاطراتم به زمان سپردهام تا کنون
میسپارم، اگرها و شايدها، به نگاه وحشی مادر شب
و چه دير است اگر بگريزم
و چه زود است اگر از حادثهها لبريزم
و سراسر شوق به پايان سراب
آب، آب چشمان غريبی که نديده است کمی خواب و سراسر بیتاب
و چه آوار شدم در نفس باد صبا
و چه رهی يافتهام تا به خدا
و چه انجام و قضا، آوا!
به ندامتکده مردی خلاقتر از ثانيهها
که سپرده است دست در دست فنا
و چه انگيزه که ندارم ديگر
و چه آوازه که ز هر ساز و نوايی برتر
و چه چشمان غمينی که هماره است به در
و شبی تا به شبی داناتر
و چه افسونم و مستم به خدا
و دگر بار ببستم به فنا
میآيم، خندان و خوانا
از آوار می و میکدهها
حافظ و سعدی و مردان خدا
و نگاهم سخت پرکينه و پر چين و چروک
آماده برای مرگی خودخواسته
خودکشی، خودسوزی و خوداندوزی
آنچه نامش بنهند گناه و نبخشند دگر
ليک سرمایه با ارزش من
بر کف دستان پرلرزش من
يک عمر ساختن و سازش من
آن تمناها و سر تعظيم و خواهش من
رفتهرفته شبانگاه تا صبحدمان کاهش من
و ندارم هيچ تا بدهم مادر شب را سوگند
سوگند وفا
به نگهداری و تلفيق عبور شب و اثبات جفا
تا کند ماورا را پس از من احيا
که تنهاست و بیحادثه و پرمعنا
پس از من، ماورا
گهواره من ز تولد تا دم مرگ
که وجودم را آلود
کشت و انداخت به دامان فنا