موج سبز آزادی
Friday, December 26, 2008 - 23:19
انکار
گاه هم می‏شود از درد نخوابید و رها
همچو مرغان هوایی
پر ز بی‏تسکینی
در همان وادی مسکینی و بی‏تمکینی
سبب از حادثه‏ها پرسید و غم سایه بی‏مقداری
نفس از آن خنکای شب اعماق وجود
یا که هنگام سجود
به مهمانی سرهای جدا
یا دمی همراه صبا پرواز کرد
بی‏هراس از غم نان
پشت بر نحس غروب
فجر منحوس خدایان ذلیل
بی‏هنر و بی‏دلیل
هر روز ز پیش تقلیل و قلیل

وسعت خون به ناحق ریخته
مردان به دار آویخته
مرگ آن میکده فرهیخته
یا که ابرام حضور من و این جام شراب
کاسه‏ی پرآب میان‏مشکی ناب
بی‏تاب و دلواپس این دشت سراب
خواب‏تر از خواب
یا که امحا غروب و طرب نسل شباب

گاه هم می‏شود از درد ندید و ترسید
همچو سرگشتگی بولهوس مرد خزانی زمان
پایان جهان
فرسودگی جان و نفیری برّان
سازدردست و سری چرخان
پیشوای ره بی‏تدبیران

فردا که آید و داستان همی‏گویم
از پیش‏ترهاست که می‏جویم
می‏بویم و خون می‏ریزد از هر سویم
تنهایم
این صوت حزین به جان می‏خایم
و در اندیشه آن فردایم
فردای بهار
پرواز بر فراز خنکای آبشار و ز مستی سرشار
هر چه آوار و قرار است ز ترکم بیزار
به غنیمت بشمار این فصل خمار
عطر یار و قدح لاله‏تبار
بی‏انکار
نیست دیگر هیچکس بیدار
تنها خداست در این میانه هوشیار
و شبی تا به شبی رسواتر و در شوق فرار
افگارتر از آن پیچیده در تار
پس از یک عمر تردید و شرار

نیست راه گریزی ز چشمان حقیقت
وحش طبیعت
این است جهان را روش و راه و طریقت
استخوان‏ها بشکست
بند از بند گسست و گرد پیری بنشست
بر گونه طغیانی من
بی‏میدانی من
روح دریایی و این دفتر بارانی من
تالاب لغات و سرّ رهبانی من
میکده و جام شراب و کنج عرفانی من

افتادم و شدم از درد تهی
وانگهی در هوس و گهگاهی
گاه و بیگاه‏تر از پیش و دور
دور از نفرین شب و گمراهی
تباهی‏های ره و زمزمه‏های چاهی

چه افلاطونی‏ام امشب
هندسه-فلسفه می‏نوشم و قانونی‏ام امشب
قانون بقا
اگر باز هم می‏خواهی
رها و سرهای جدا
میهمان وحش لاهوتی خدا
پروازکنان در هوس مرگ قضا
تقدیر و شفا
کششی از بالا
ماورا مهد فنا
طرح دوار طلب ناشدنی‏ها
امحا "نه" و "نا"
Sunday, December 21, 2008 - 23:51
کاش می‏فهمیدم
نفهمیدم
گفت و رفت
آنجا که باید می‏رفت

عائله‏مندی یک بی‏هنر فرزانه
یاس مادر به خطای صنمی دردانه
واحد جمع، لطافت‏ثمر و پایه‏هنر
ننگ تدریجی ناقوس کلیسای صبا
مادر ساحل شب تا به سحر بارانی
کاش می‏فهمیدم و می‏رفت آنگاه

در فراسوی هبوط
غرقه در فخر
سراسر مبهوت
نازپرورده یک صاعقه رنگارنگ
الفاظ بلند
شاعر گم‏صفت ناوکی آواره
نثر مغموم شقایق میان فردا
لاله‏های همه شب سرد و عبوس
کاش می‏فهمیدم

نفهمیدم و رفت
به دنبال سر بی‏سر خود
از خود بی‏خود و فرو ریخته در منحنی زینی خود
نام اعظم
شبح حادثه‏های من و افریط بقا
لا‏به‏لای گُل آتل بسته
آتلی پشت کمان ابروی تاراج و جفا
دیدی آخر بشکست
کمر گرگ بهار
که درید و بگسست حضورم ز وجود
کاش می‏فهمیدم

نفهمیدم و رفت
پروازکنان در توتم مادر شب، بی‏لب
از شرم لبالب
نفسی تازه کن و اسکان گیر
میان من و امساک غروب

شب در آن شب که تو مردی افسرد
مادر غم هم مرد
مرد و خنیاگر بی‏چیزان شد
ایمان شد
ریخت در جان طبیعت
آبی رود سراسامان شد
درد مواج شب از بهت درمان شد و غم پایان شد
نرمش دست شقایق سحری آمد و در نور مرا مهمان شد
مرگ منصور قدح مِی شد و کفر به رسواگری‏اش ایمان شد
کاش می‏فهمیدم

نفهمیدم و مرد
و من اینجا به خاک آلودم
جان بی‏مایه افسونم را
طمع مرگ به دندان زدم و در آغوش گرفتم سر افیونم را
ریختم و قرعه به نامم افتاد
نفهمیدم و یک عمر عوض مِی میکده‏ها
نوشیدم بیچاره و مست خونم را

کاش می‏فهمیدم
نفهمیدم و مردم
جاهل و بی‏هنر و سراسر بی‏هوش
Monday, December 15, 2008 - 18:08
کوچ
گرچه امروز هوا ابری است
یاکه پیشانی ما نقش فقط بی‏صبری است
گرچه ره پر خس و خار است و طویل
یاکه پای اندر گل و ره‏دار علیل
گرچه این میکده‏ها خاموش است
یاکه ساقی به کناری تلف و بیهوش است
گرچه صد گفتیم و بنوشتیم و رفتیم
گرچه افتادیم و جاماندیم و چون خاک مفتیم
گرچه این معیار ما را به هیچ انگاشت
گرچه در اصل و فروع کار نگذاشت
گرچه دیگر وقت کوچ از سرسری‏هاست
گرچه هنگام خروج از دلبری‏هاست
گرچه زلفش بر باد گریان و سوار
یاکه دور و بی‏حضور و شاهوار

این‏همانی زمان تکراری است
گرچه ما را همچو چرخ گاری است
فصل فصل گفته‏هایم تاب‏درتاب است
چاره‏ای بر زخم این ناچاری است
نقطه آغاز موسیقایی دل زاری است
گرچه خلقی را به غم دلداری است

نفحه‏ای آر ز آن صبحدم شرم‏نشان
بشکن این چوبین‏عصا را ای شبان
مرگ هم آغاز است و هم پایان ما
ما که در بیهودگی سامان ما

ما که صد سال است بر خاک گواهیم
ما که سرتاپا تقصیر و گناهیم
گرچه تفسیرگر ناله و آهیم
بی‏راهیم و اندر قعر چاهیم

ما که در قالب این تُنگ شکن‏دار اسیریم
ما که رنجیم ولیکن سره در اصل و ضمیریم
گرچه تقدیر به ما گفت که بگسسته نفیریم
تا نمیرانیم این چینه تفدیده نمیریم

ما که سرگردان و افتان و خیزان می‏رویم
ما که اینگونه لنگ‏لنگان می‏رویم
ما که درّیده‏ایم و بی‏سر و سامان می‏رویم
عاقبت پیر و برّان می‏رویم

می‏رویم و شاعری را می‏بریم
می‏بریم و پرده‏ها را می‏دریم
می‏دریم و می‏رهیم و می‏پریم
گرچه چندی است در این میکده‏‎ها دربه‎‏دریم
گرچه پنداری که از خاک کمتریم
Thursday, December 11, 2008 - 14:35
دامان فنا
من اين بالا، تو آن پایين
و چه زيباست تصوير مرگ آنگاه که از دور پيداست
چنانم که گوئی سال‌هاست بيدارم
همچو باران به نم‌زار غروب عبورت
متلاشی و سيگار به دست
همچو کام آخری که چنان فرقی نمی‌کند

و نگاهی به آنچه گذشت تا که شدم اين‏که هست
و سوال‌های بی‌جواب
چه ساده می‌نگارم و چه ساده می‌گذرم از اين فراز پرگداز
شايد آن قطره ز من ريخت و شد چشمه معرفت آدميان
و تهاجم در نگاه من سرگشته گم
گم صفت، گم در اين راه دراز

و می‌خواهم پرواز کنم
اما اين بار رو به پائين
در آغوش فضايی که پر کرده است اين پانزده طبقه سپيد را
می‌سپارم، دفترم را به شب‌های سياه نيامده از دور
می‌سپارم، حضورم را به قاب عکسی که هنوز جوان است و پرکرشمه
می‌سپارم، فرارم را به آدميان تا بگريزند از اين وحش تدريجی
می‌سپارم، غرورم را بر باد تا اين دشت سرمازده را پرواز کند
می‌سپارم، زمان را به خاطرات کهنه‌ام، چراکه خاطراتم به زمان سپرده‌ام تا کنون
می‌سپارم، اگرها و شايدها، به نگاه وحشی مادر شب

و چه دير است اگر بگريزم
و چه زود است اگر از حادثه‌ها لبريزم
و سراسر شوق به پايان سراب
آب، آب چشمان غريبی که نديده است کمی خواب و سراسر بی‌تاب

و چه آوار شدم در نفس باد صبا
و چه رهی يافته‌ام تا به خدا
و چه انجام و قضا، آوا!
به ندامت‌کده مردی خلاق‌تر از ثانيه‌ها
که سپرده است دست در دست فنا

و چه انگيزه که ندارم ديگر
و چه آوازه که ز هر ساز و نوايی برتر
و چه چشمان غمينی که هماره است به در
و شبی تا به شبی داناتر

و چه افسونم و مستم به خدا
و دگر بار ببستم به فنا
می‌آيم، خندان و خوانا
از آوار می و میکده‌ها
حافظ و سعدی و مردان خدا

و نگاهم سخت پرکينه و پر چين و چروک
آماده برای مرگی خودخواسته
خودکشی، خودسوزی و خوداندوزی
آنچه نامش بنهند گناه و نبخشند دگر
ليک سرمایه با ارزش من
بر کف دستان پرلرزش من
يک عمر ساختن و سازش من
آن تمناها و سر تعظيم و خواهش من
رفته‏رفته شبان‌گاه تا صبحدمان کاهش من

و ندارم هيچ تا بدهم مادر شب را سوگند
سوگند وفا
به نگهداری و تلفيق عبور شب و اثبات جفا
تا کند ماورا را پس از من احيا
که تنهاست و بی‌حادثه و پرمعنا
پس از من، ماورا
گهواره من ز تولد تا دم مرگ
که وجودم را آلود
کشت و انداخت به دامان فنا
Sunday, December 07, 2008 - 20:41
اینم واسه تو!
يه مشته پريشونی مثه هوس
يه پشته سِرُم خون از پس
يه بارم راه افتادن من... اونم دنبال يه راهبه
يه بارم راه افتادن تو... اونم دنبال يه شکاف، جالبه
يه روزم بدون سيگار
يا تا شب يه سکه‌ی شبيه سيگار
يه روزم با اون دختر
يا تا شب سرت زير همون دفتر
يه شبم واسه خودم تا صبح
صبح که شد خودم واسه من تا شب
يه نظر اين ور، يه خرده اونورتر
شايدم يه خواب روی حباب
يه خرده پول واسه يه راه دراز
يا يه راه دراز واسه يه خرده پول
يه خونواده واسه خودت
يا نه بی‌خونواده اونم واسه خودت
يه مشته پريشونی مثه هوس
واسه يه بالش پر از مگس
يه عالم آدم واسه فرار
يا نه گور بابای هر چی آدمه، واسه قرار
اينم گفتم که بدونی يا ندونی، شايدم می‌دونی
گور بابات منم و يه نخ سيگار

Labels:

Wednesday, December 03, 2008 - 01:36
خودسوزی
چه کنم تا که در اين لجن زرد و عفيف
برويانم تيغ همچو فربه‏زنکان سرد و خفيف

هر چه موج است عبور است ز من
هر چه رنج است هبوط است بر آیينه‌ی من
هرچه فرداست سپردم به قلم
هرچه ديروز به تاراج صنم

مکِش ثانيه‌ها بيداد است
آن چه داد است در اين جا باد است
ساعتی، ثانيه‌ای، هر دم و هر بار مرا عاقل کرد
وه! چه آرامگه پرطربی
برتر از دی، لجن‌زار مرا ساحل کرد

گفتم آن روز طليعه
نيک بنگر که به خاک افکندم
دفتری کهنه و رنجورتر از مادر شب

وقت آن است که در اوج صفا
همچو پرواز کبوتر طلب آغاز کنم
يا که تا صبحدمان بارقه‌ای ساز کنم

"من از آن روز که در بند توام آزادم"
خواجه مردی کن و ده بر بادم
بين که خطی به هواخواهی‏ی تو سردادم
بيدادم و در اوج بلا وادادم

آری! آری! صنم ما به لجن آگاه است
عاقبت کارگه ما چاه است
چه کنم؟ ناله ز‏ نِی يا که ز من گو که چه سود؟
وقتی عمری‏ست که اين جاده‌ی ما بی‏راه است

چه کنم يا که چه خوانم به کجا روی آرم
روم و درروم از بام جهان
لحظه‌ای بنگرم از دور بر اين آوارم

يا که تا نشئه‌ای از صبح برآيد روزی
نيک مشغول شوم بر طرب و خودسوزی
آه از اين شب ناباب که ميلش سرد است
حاصل نيک‌ترين خدمت او قافله‌ای از درد است

می‌روم ليک بدان رفتن من جائز نيست
که قلم رفته ز دستم
گوئيا تا که شب از حادثه‌ها پر نشود
مردن من جائز نيست