نابود شدیم و سگ به مزار ما نرید
نابود شدیم و خدا هم زوال ما ندید
نابود شدیم و در حاشیه مرگ لحظه ها
گویا زمان به رنج ما پرده حاشا همیکشید
نابود شدیم و دست فریدونها ز ما جدا
نابود شدیم و نشستیم بر مزار سوختهپروانهها
نابود شدیم و بر باغ وحش عدن مقیم
نابود شدیم و میراث ما شدهست سینهپارهها
نابود شدیم و آه و صد فغان ز مرگ
این وحشیان و سرها شکسته در تگرگ
نابود شدیم و ترفیع و اعتبار نصیب قاتلان
مردم فتادهاند زیر پایشان چو برگ
نابود شدیم و در گلو بغض انتقام شکست
فصل بهار هم رخت ز ما ندیده بست
نابود شدیم و سوخت نسل جوان در این کنام
سرها جدا، سینه دریدهست و بریده دست
گردنکشان خونصفت در نقاب دین
خون میمکند و میبرند به تاراج سرزمین
آری! لباس پیامبر شد حیاتشان
این جاهلان دداندیش سرنشین
در زیر چتر آن والی فقیه
بنشستهاند هزاران جانی کریه
در قتل و غارت و خون تنیدند ریشه بقا
این قوم ظالمین به نازیان شبیه
آن دختران جوان که ندیدند سن بیست
آن مادران که طراوت به خانه نیست
پرسان و مویهکنان ضجه میزنند
این غنچه ناشکفته را پرپرکننده کیست
زنجیر قتلها به دستهای زشتشان
ثلثی ز قرن جنایت به پشتشان
تاریخ ثبت میکند قسم میخورم به عشق
آن چهرههای مبرا ولی پلشتشان
صبح قیام خلق دمیدهست نازنین
برخیز و انفجار سینهها ببین
بنگر هراس مرگ بر آن هیکل پلید
باطل به گور جای ده و بر خرمی نشین
"نا" گیر ز نابودی و بود را دوباره کن
فصل طراوت و پرواز را هماره کن
بنگر خدای نیز به همراهی آمدهست
زنجیر ظلم و جور ز دستها پاره کن
کوروشمثال ز جای خیز هموطن
بر کن ز دست و پای تمدن غل و رسن
آرش کمان خود کشیدهست ز جای
جاری شو سیلگونه و طلسم شب شکن
زین قاتلان آزادی و شرف بگیر
پست و مقام و فخر و اریکه و سریر
ملت به خون کشاندهاند و پوزخند میزنند
این غاصبان گدازاده حقیر
فریاد مرگ بر سرتان میکشیم عیان
دیگر نگردد این زمانه یارتان
ای غاصبان خاک و تمدن دگر رسید
پایان و خاتمه فصل و زمانتان
اندیشه است جواب دگم خیالتان
نسل از شکاف گذشت و رسید زوالتان
ییلاق و نزهت و تاراج خلق به سر رسید
خلق آمدهست برچیند بساط حالتان
کاخ ستم به دست کوخ نشینان خراب گشت
تاریخ نخواندهاید یا که نفت کردتان پلشت
آن نالههای غریبانه به فریاد شد قرین
میآییم سراغتان ز بوشهر تا به رشت
بهمن گذشت و گرمی خرداد داغ
خواهدگرفت ز بام وطن اجتهاد زاغ
خلقی به فقر و نداری کشاندهاید
خود جای گرفتهاید به ویلا و تخت و باغ
باید راند سلطه آخوند ز مال و جان
این وحشت فقاهتی بیپشته و نشان
شرمندهایم ز خاک کهنزاد ایرانمان
آخر چه شد شکوه و میراث مهرگان
آوردگاه ما و شما خیابان و کوچهها
دیگر نیست تاب نشستن به خانهها
جمهوری فراعنه را پایان کار شد
تاریخ نامتان نگاشت میان زبالهها
Labels: Political Poetry