موج سبز آزادی
Friday, November 28, 2008 - 22:21
جمهوری فراعنه را پایان کار شد
نابود شدیم و سگ به مزار ما نرید
نابود شدیم و خدا هم زوال ما ندید
نابود شدیم و در حاشیه مرگ لحظه ها
گویا زمان به رنج ما پرده حاشا همی‏کشید

نابود شدیم و دست فریدون‏ها ز ما جدا
نابود شدیم و نشستیم بر مزار سوخته‏پروانه‏ها
نابود شدیم و بر باغ وحش عدن مقیم
نابود شدیم و میراث ما شده‏ست سینه‏پاره‏ها

نابود شدیم و آه و صد فغان ز مرگ
این وحشیان و سرها شکسته در تگرگ
نابود شدیم و ترفیع و اعتبار نصیب قاتلان
مردم فتاده‏اند زیر پایشان چو برگ

نابود شدیم و در گلو بغض انتقام شکست
فصل بهار هم رخت ز ما ندیده بست
نابود شدیم و سوخت نسل جوان در این کنام
سرها جدا، سینه دریده‏ست و بریده دست

گردن‏کشان خون‏صفت در نقاب دین
خون می‏مکند و می‏برند به تاراج سرزمین
آری! لباس پیامبر شد حیاتشان
این جاهلان دداندیش سرنشین

در زیر چتر آن والی فقیه
بنشسته‏اند هزاران جانی کریه
در قتل و غارت و خون تنیدند ریشه بقا
این قوم ظالمین به نازیان شبیه

آن دختران جوان که ندیدند سن بیست
آن مادران که طراوت به خانه نیست
پرسان و مویه‏کنان ضجه می‏زنند
این غنچه ناشکفته را پرپرکننده کیست

زنجیر قتل‏ها به دست‏های زشتشان
ثلثی ز قرن جنایت به پشتشان
تاریخ ثبت می‏کند قسم می‏خورم به عشق
آن چهره‏های مبرا ولی پلشتشان

صبح قیام خلق دمیده‏ست نازنین
برخیز و انفجار سینه‏ها ببین
بنگر هراس مرگ بر آن هیکل پلید
باطل به گور جای ده و بر خرمی نشین

"نا" گیر ز نابودی و بود را دوباره کن
فصل طراوت و پرواز را هماره کن
بنگر خدای نیز به همراهی آمده‏ست
زنجیر ظلم و جور ز دست‏ها پاره کن

کوروش‏مثال ز جای خیز هموطن
بر کن ز دست و پای تمدن غل و رسن
آرش کمان خود کشیده‏ست ز جای
جاری شو سیل‏گونه و طلسم شب شکن

زین قاتلان آزادی و شرف بگیر
پست و مقام و فخر و اریکه و سریر
ملت به خون کشانده‏اند و پوزخند می‏زنند
این غاصبان گدازاده حقیر

فریاد مرگ بر سرتان می‏کشیم عیان
دیگر نگردد این زمانه یارتان
ای غاصبان خاک و تمدن دگر رسید
پایان و خاتمه فصل و زمانتان

اندیشه است جواب دگم خیالتان
نسل از شکاف گذشت و رسید زوالتان
ییلاق و نزهت و تاراج خلق به سر رسید
خلق آمده‏ست برچیند بساط حالتان

کاخ ستم به دست کوخ نشینان خراب گشت
تاریخ نخوانده‏اید یا که نفت کردتان پلشت
آن ناله‏های غریبانه به فریاد شد قرین
می‏آییم سراغتان ز بوشهر تا به رشت

بهمن گذشت و گرمی خرداد داغ
خواهدگرفت ز بام وطن اجتهاد زاغ
خلقی به فقر و نداری کشانده‏اید
خود جای گرفته‏اید به ویلا و تخت و باغ

باید راند سلطه آخوند ز مال و جان
این وحشت فقاهتی بی‏پشته و نشان
شرمنده‏ایم ز خاک کهن‏زاد ایرانمان
آخر چه شد شکوه و میراث مهرگان

آوردگاه ما و شما خیابان و کوچه‏ها
دیگر نیست تاب نشستن به خانه‏ها
جمهوری فراعنه را پایان کار شد
تاریخ نامتان نگاشت میان زباله‏ها

Labels:

Saturday, November 22, 2008 - 18:34
فنانامه
چه شاهم! وه! چه ایوبم خدایا
چه آئینی، چه صحرائی و چینی
چه دشمن‏ها چه بی‏سرها عیارم
چه فرداها چه پررنگی گذارم
سلامان، بی‏پناهان، داغ‏داران
نفس‏هایی که آه‏آلوده‏ست در بین سواران
قفس بر شانه‏‏‏ی اسب کهر در این بیابان
من آنجا و تو بیرون چون خماران
میان شانه‏ی خاکم نشسته
ز رنج این سفر صد من هَزاران
هَزار‏ ِ مهر‏ ِ آن پرکینه‏یاران
ز خاک ِ گونه بنگر جاهلی را
ندارم بعد از این آشوب و تاوان
به دارم می‏کشند این شه‏سواران
همی‏دانم همی‏خوانم
چه عاقل بودمی هرچند نادان
سگِ تازی به همت می‏گمارند
خود آنجا بر عماری‏شان سوارند

عجب رسمی‏ست!
فانی‏مسلکان در خون شناور
عجب روزی‏ست!
خدا را جانیان مبنا و یاور
عجب طعمی! هوس‏آور، تب‏آور

همی رفتیم و روز از ما بری شد
به شب هنگام‏ ِ ساز و بی‏سری شد
همه در عیش و نوش و مطربی غرق
نباشد بین شرع و کاهنی فرق
من آنجا در قفس در بند و خونین
نفس‏هاشان به بوی باده رنگین
همین‏ها در نماز صبح برپا
میان جامه‏ها از عیش نجوا

و آغازم به پایانم پیوند
خدای ماورا در خون و در بند
به خون غلطان و خاک‏آلود و در ناباوری گم
به این صدرنگ مردم آشنایند این دو مردم
آفتاب تفدیده‏ی ظهرم چو آمد
گمانم فرصت جهلم سرآمد
گمانم عاشقی معنا ز من یافت
گمانم ناوک ِ پشتم وطن یافت
گمانم رسم‏ ِ بی‏مهری گذر شد
گمانم وقت ِ پرواز و سفر شد
ببین! بی‏نظمی‏ام بی‏نظم‏تر شد

طناب جهل بر دوشم فتاده
ز شوق ِ مرگ صبر از دست داده
در این غوغای خون‏ریزان ِ سفاک
ببین دل بسته ام بر مشتی از خاک
نفس‏هایم به رنگ یار تذهیب
به ترک ِ جان و سر آگاه و ترغیب
به ناگه هاتفی هویی به ها کرد
ز دست ِجورشان جانم رها کرد
خدا مِنت، سبک‏بار و شهنشاهانه رفتم
ز بین خاکیان شاهانه رفتم

آهم به آه
جانم به جان
طرح وجودم در جان ِ آسمان
آبی‏رنگ ِ فضای ماورا
خطوط سیمگون ِ صفحه‏ی تقدیس ِ بقا
تراوش‏خواهی و تنهائی و شور‏ ِ فنا
شعف‏ماوای سِر‏ ِ هاله‏ها
تَرَک‏ها! ای قفای خم
سحرهای پر اندوه و جفا، تا صبح آوا
شراب خانه‏گی، تعفن، درد ِ بی‏پروازی و آواره‏گی
میان ِ وحش، یک‏رنگی و حس ِ ساده‏گی
تلاطم‏بازی‏ی دوران جوانی
دو چشم‏ ِ مات بر سیر‏ ِ خزانی
بلورین آسمان ِ آبی‏ی مواج ِ طرح ِ ماورا
شکست ِ شانه‏ها
آغاز و پایان
ماورا! آبی‏سرا
نفس‏های پر از گرد و غبار، تهوع، تب
فراق جاودان ِ مادر‏ ِ شب
رَستم از آوارتان
بدرود! بدرود!
Wednesday, November 19, 2008 - 00:04
هجویات
شب است. ديده‌ها خموش است و پلک‌ها آوار.
شب است. لحظه‌ها در سکونی متعادل و راه‌ها پربرف و سرد.
شب است. ماه هم نمی‌گريد اين روزها. چه رسد بر زمينی که زير پای برف عرق سرد می‌ريزد.
شب است. کجا رفته‌اند آنان که دمی يا لحظه‌ای بيهوده نبودند؟
و شب است...

بر هرچه آتش است آب. بر هرچه بيداری خواب و تا ابد مهتاب.
بر هرچه دعاست نفرين. بر هرچه شادی‏ست سماعی غمگين.
بر هرچه هست، نيست. بر هرچه جنبنده است تا ابد ايست.
بر هرچه ساز، آغاز. بر هرچه خواب، چشمانی بر آنسوترها باز.
بر هرچه مرگ سوگند زندگی. بر هرچه زندگی افريط مرگ.
و شب است...

چنان پياده که آزاده. چنان آزاده که افتاده و چنان افتاده که بر باد داده.
چنان دلتنگ که سنگ. چنان سنگ که در جنگ و چنان جنگ که در بی‌نهايت بی‌رنگ.
چنان تنها که رها. چنان رها که بی‌پروا و چنان بی‌پروا که گوئی بی‌انتها.
چنان جاودان که برهان. چنان برهان که بی‌نان و چنان بی‌نان که در قعر مرگ، خندان.
و شب است...

من اينجايم
زير رگبار غروب
زير آرامگهی خيس از چوب
فصل عهد است در شب تنهائی
فصل مهتاب و طلوعی ديگر
فصل آغاز دروغی جاويد
يک قدم مانده به صبح. و من آواره‌ی انديشه‌ی آن دخترک کور شدم.
آواره‌تر از مادر شب. به تنهائی‌ی يک دريا
يا نه آن رهگذر پرمعنا يا سکوت پدر خاطره‌ها

من اينجايم
زير اين خاک نمور
سور، دور، در پس صد سال ادراک و شعور
رنگ پاکی انداز به گندم‏کده‌ی خانه‌ی من. لانه‌ی من. کاشانه‌ی بی‌دانه‌ی من.
مِی نه از شرم تو تنها کردم
وحش رويت به کف جام افتاد
باده‌ام ريخت به خاک
سست شد فاصله‌ها
افتادم و ديده را در هوس وصل تو دريا کردم

و شب است... ميکده‌ها بی‌نور است و آه از بی‌خبری!
می‌روم. ماورائيان را درود...
Thursday, November 13, 2008 - 18:03
و شبی در آشویتس
پایان.
پایان یک هفته خرابی. خودخواسته و خودسوخته.
آن‏چه را که با بی‏خوابی‏های تکراری آغاز و با افشاندن موی غرقه‏گی در راک ِ مهلک تشدید شد. آن‏چه عقل را دور انداخت و جان را یکسره خاطره ساخت. بگذار بگویم آن‏چه خاطرات است و تو نمی‏دانی چیست. و تو نمی‏دانی خاطره چگونه مبدل به پیری‏ی زودرس می‏شود. و تو نمی‏دانی که خاطره چگونه پای بر گلو می‏فشارد. خاطره می‏زاید، می‏میراند و دوباره می‏زاید. و در عبور ثانیه‏ها آن‏چه را از تو می‏سازد که خویش می‏خواهد. خاطره گاه زوال عقل است و گاه روال نقل. که چگونه نقل می‏کنی و عقل به فنا می‏دهی. چراکه این دو در تضاد صرف‏اند. صرف‏تر از آن‏چه که بشود فلسفیدن را از نیچه آغازید و در صدرای شرق گم شد. و آن‏چنان در نسوج استخوان‏ها جای گرفت که بر زمین زد هرآن‏چه ساخته بودم.

نرده‏های سه‏تایی‏ی میخ‏کوب به تخت. سپید همچو برف. دست‏هایی که می‏مانند و تکیه می‏دهند. و آن پیر ِ در خاک که صدای زنانه‏اش جاودانه شد. می‏خواند و خاطره می‏پراکند. آن پتوی آبی در انتهای تخت به روی پارچه‏یی که پایین تا بالا را پوشانده است. آن‏چنان‏که گویی آماده است پس از این کفن باشد و مارپیچ‏گونه شکلات‏پیچ کند مرا.

گویی می‏خواهند افسانه‏ام کنند در این اطاقک شش‏تخت. انگار همین دو تخت ِ پر هم هوا را می‏خورد. هوا کم است. پنجره‏ها بسته است و می‏خواهم نباشم. کامو دردست سقوط برگ‏های پاییزی را از درخت خاطرات این باغچه‏ی روبه‏روی پنجرک اطاقم تماشا می‏کنم. دستی زیر چانه. فکری در آن‏سو‏ترها. پایی مانا و گیر. و قلبی درگیر. درگیر سال‏ها گذشت ِ فردیت. فردیت ِ این جسم تنها که با خدا لاشخورها را شکار می‏کرد و محبت از جانشان بیرون می‏کشید بلکه شیره‏ی جانشان فاسد نشود. فلسفیدن در کنار این بید ِ قدبرافراخته‏ی موزون ِ افتاده، همچون آن روزهایی است که آواز گنجشگکان راه‏گم‏کرده در میان برگ درختان را صدای خداوند می‏پنداشتم.

آخر چگونه فریاد کنم آن‏گاه که در دست سوراخی‏ست که گویند مایه‏ی حیات از آن جاری می‏کنند در رگ‏هایم. آخر چگونه فریاد کنم که آب رگ‏های من خون است. و خون رگ‏هایم این نوای ماورایی است، که از پدر خوبی‏ها، پدر فلسفه‏های موزون، پدر شریان‏های ناتمام، پدر رودبارهای منتهی به دریا و پدر کشش‏های ناتمام فصل اعتدال، انیگمای کبیر می‏تراود.

می‏خوانم شاید درد این دل بار دیگر تسکین یابد. بار دیگر دل در گور عشق تو اسیر شود و چندین سال آوارگونه بر سر خاطراتم خراب گردد یا بالعکس. زردی‏ی برگ این درختان قدافراشته نوید پاییز می‏دهد. پاییزی که با نشئه‏یی از مرگ من آغاز شد. و پاییزی که تا آمد، آمدنش را چون چماق کوبید بر مجرای صبحدمان این تن خسته.

به یاد مایکل کورلئونه که چگونه پاییز به پاییز با آن پیرهن یقه‏اسکی‏ی قرمز در دفترش سیگار روشن می‏کرد و به توسعه می‏اندیشید. حذف رقیب. خانواده. و آن خانواده که چه با رنج دور هم جمع کرد و چه آسان از هم پاشید. و آن تونی مونتانای وحشی‏ی سرکش که پاره می‏کرد و به جلو می‏رفت و بی‏دروغ و کلک دنیا را از آن خود می‏کرد. و عاقبت در دام تعصب در زیر آن کره‏ی طلایی جان داد. که دنیا از آن توست! و آن آسیب ِ لوییس، که چگونه عشق ناتمام مردی به نامزد پسرش را به تصویر می‏کشد. عاقبت پسر برهنه می‏بیند پدر را در آغوش عشق خویش و چه آسان رهسپار مرگ می‏شود.

و چگونه فراموش کنم این‏همه هنر در تاریخ را.
چگونه فراموشت کنم تارتاگلیای کبیر که در انحطاط فقر دست از دفتر مشق برنداشتی. و نگاشتی بر سنگ قبر مشکین مرده‏گان با آن گچ‏های خیس ِ از باران. و چگونه فراموشت کنم گالیلئو که آن‏گاه که رفتی آرام زیر لب گفتی "و هنوز می‏گردد." و چگونه فراموشت کنم مدرسه‏ی کهن آرزوهایم که بر سردرت نگاشت آن پیر فقید، که "هر کس هندسه نمی‏داند وارد نشود." و چگونه از یاد برم آن‏گاه که فریاد زدی "یک جهانم وطن است" سقراط! و آموختی بی‏مرزی و حقوق بشر را در یک کلام. و چگونه فراموش کنم! و چگونه از یاد برم!

می‏آیند رانی‏تیدین تزریق می‏کنند از این لوله‏ی کذایی که در دستم فرو رفته و سوزشی تمام بدنم را فرامی‏گیرد. می‏آیند و می‏پرسند حالم را و نمی‏گذارند بیرون روم. آیا این‏جا آشویتس است؟! که حتی یک نخ سیگار را باید ساعت‏ها طرح بریزم و طرح‏واره ترسیم کنم تا پک ِ اول را بزنم و آرام‏آرام دلواپسی‏هایم را پایین دهم. آیا در بند کا-زد نازی‏ها می‏خواهم دلار چاپ کنم یا پوند. نمی‏دانم هرچه هست آزادی ندارم. این قلم و کاغذ را هم آشویتس‏وار از زندانی‏ی اطاق بغل شبانه با هزار توضیح و معاوضه گرفتم. بطری‏ی آب‏میوه در قبال یک قلم و کاغذ. راستی! موسیقی چه؟ تلفنی که شارژ ندارد و شارژری که بازهم باید با معاوضه به‏دست آید. آه! گویی خود ِ آشویتس است!

عجیب این آرامش را دوست دارم. حال که می‏خواهم قلم بر زمین بگذارم. به صاحبش برگردانم. و بروم بیرون سیگاری بکشم تا آخرین بعد بی‏نهایت. آخر وقت هواخوری‏ست!
Sunday, November 09, 2008 - 20:34
طوفان آزادی
جمعيت. سوت مرگ. حلقه‌های پيوسته‌ی خشم.
دستان گره‏کرده. چشمانی کاسه‌ی خون. قدم‌هايی همچون پتک انتظار.
می‌آئيم. عاقبت بر در کاخ جاودانگان. می‌مکيم قطره‏قطره خون ظالم.
بسان تاريخ. آن‏چنان که خوانده‌ايد. يا نخوانده‌ايد؟!
اشک. با طعم نمک. نمکی حاصل از دل‌های شوربخت. بخت‌های تا ابد برگشته.
اين بار نه مجيزی و نه نمازی. اين بار پرخون و پرسلاح. تا دندان مسلح.
خواهيم کشت هرچه از حاکم باقی است و حاکم نيز هم. هر آنچه آوارکردنی است. بر سر کاخ‌نشينان.
تبعيض. فواصل بغرنج طبقاتی. ارتزاق از پس‌مانده‌های اريکه‌نشينان.
تنفس. بی هوايی پاک. بی آرامش و حيوان‌گونه. بلکه پست‌تر از حيوانات.
خاک می‌ريزد از در و ديوار شهر. خاک مرگ. خاک فضاحتی ناتمام. خاک شرم از هرچه هست.
می‌آئيم چنان که اين بار خداوند نيز همراه است. همراه و آگاه. آگاه به ظلم شمايان.
لباس‌ها از تن برمی‌کنيم. چهره به خون چشم سرخ می‌کنيم. آتش می‌نوازيم و تمکين مرگ می‌کنيم.
بايد از خانه بيرون کرد. غاصبان فرهنگ و خاک را. اين خداکشان بی‌فرهنگ را.
تمدن از ما سپاسگزار است. سپاسگزار و دلخون. که چگونه هفت هزاره مدفون و پريشان است.
اين بار می‌آئيم. اما نه برای تجديد ميثاق. برای آزادی. آن چه شما با آن بيگانه‌ايد.
آزادی در انتظار است. در انتظار دستان پينه بسته‌ی اين مردم غمين.
آزادی پرده‌ای است از موسيقی اعجاز. اعجاز خلقت. آن جا که خدا ایستاده است.
آزادی تنفس است. در آن هوا که شمايان نباشيد. آن جا که زندگی می‌توان کرد. و آگاه مرد.
آزادی کلام خداوندگار است. که با شما حکام کور سر جنگ دارد. شما خفاشان شب‏پرست.
آزادی. آری! آزادی جريان پيدا کرده است در رگ‌های فرسوده‌مان. و جانی دوباره يافته‌ايم.
بنشينيد و آيه بر آيه گذاريد در رد حقيقت آزادگان.
جان ستانی کنيد از آنان که آبرو بخشيدندتان. آنان که بر دوش‌شان پای نهاديد و چسب دندان آب کرديد.
آنان که ريشه‌های حيات‌شان را مکيديد و حال هيکلی از ظلم بنا ساخته‌ايد بر اجسادشان.
آنان که آئين خداپرستی به نيک‌ترين‌ها می‌دانند. و شما با آن بيگانه‌ايد.
آنان که رخ به خون شرف سرخ کردند. و حال ريشه در خون داريد.
پس بنشينيد که طوفان در راه است. اما اين بار ويران‌گر و کاخ برانداز.
جمعيت در راه است. گريزی نيست. اين بار برج آزادی در حلقوم‌تان فرو خواهدرفت.
اين جنون عشق است که اين بار لباس خشم پوشيده است. و خواهد سوزاند طومار پليدتان را.
وحش سرگشته‌ی اين مردمان فرسوده تجميع شد. و در راه است. در راه کاخ‌های پليدتان.
پس ششصد و هفتاد و هشت بار فرياد کنيد ای کاش پيش از اين‌ها مرده بودید.

Labels:

Friday, November 07, 2008 - 09:30
نگرانم
تکه تکه. انيميشن انسانی.
فک لرزان. شانه‌هايی که خرد شدن می‏دانند. موسیقی‏ی رزم.
می‏خواهم بدوم. دیوانه‏وار و سریع. در آن‏سوی جنون. انتحار و بی‏چیزی.
انتقام. از خویش. به‏جزای پیش. مکافاتی از درون. وسوسه‏های خاموش.

نُت را گرفتم. در رگ‏هایم جاری کردم و آرام‏آرام سلول‏به‏سلول شدم. نص شعوری بی‏پیرایه.
می‏خواهم نمانم. دیگر هیچ. هیچ‏تر از هیچ. تاریک و بی‏وسعت. در انتهای ناکجا.
مغناطیس جذاب مغلوب‏گر. آغازگر. نابودگر و مالامال از هنر.

رعشه. تیشه بر ریشه. بر این وجود بی‏ریشه. می‏بلعم ذات خویش را.
می‏خواهم بمیرم. برای مرگی دوباره. دوباره و صدباره. تا مرگ هست خواهم مرد.
نبردی تنگاتنگ. میان من و وحش تدریجی‏ی این سرزمین. سرزمین مغلوبه.
می‏نوشم خون زخم‏هایم را دانه‏به‏دانه. می‏مکم آماس عقده‏هایم را شانه‏به‏شانه.

وه! رقص مانیایی. ماورایی. سازگار با بی‏خدایی. در شهر خدایان خواب‏آلوده.
اینجا خدایان مرده‏اند. زنکان افسرده‏اند و دختران آلوده. خطاکاری از من است.
گردن می‏گیرم و پیراهن می‏درم.

پرواز از آن من است. سرعت در انتظار من است. فرار چشم‏به‏راه من است و سوگند شرمنده ز من.
قهر نمی‏کنم. در آغوش می‏گیرم و می‏پذیرم. مجازاتم نابودی است. در پشت حصارهای خاک‏اندود کشور راهبه‏ها. راهبه‏های زراندوز و تزویرصفت.
سینه‏ام ترک خورد. مردم و زنده شدم. سیگاربه‏دست افتادم و مردود شدم.
دیگر نخواهم گفت. حتی یک کلام. وحوش شهوتم در خوابند. شب است و ماورا را به نظاره نشسته‏ام. آرام و الهه‏سا.

همچون پلاتو در مجمع فلاسفه. دستی زیر چانه و فکری در آنسوترها.
همچون سقراط یک جهانم وطن است. در ظرف مکان جای ندارم.
همچون تارتاگلیای کبیر. مشق می‏کنم بر سیاهی‏های مردگان.
همچون گالیلو می‏روم در زندانی از اندیشه.
همچون پاسکال در زیر ستون سنگی غرقه در خون خدا را می‏یابم.
همچون ارشمیدس می‏میرم تا منحنی باقی ماند. منحنی‏ی زینی‏ی نفی ثلاث.

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی‏ست. بر لبم می‏خوانم و رهسپار می‏شوم.
دستان دختر ششصد و هفتاد و هشت را می‏بوسم و در گیسوانش مدفون می‏شوم.

نمناک و غرقه در روح انهدام. مدیونم و نگران. نگران خالی شدن از حجم. حجمی ناتور ولی برقرار. خار و بی‏عار. نفس‏نفس تا شرح واقعه. نزد خداوندگار. مالامال از ناگفته‏های بشریت. هراس ناتمام. زخم‏های چرکین اعصار نحس.

در قعرم. قعر لحاظ ناصافی. فرازی ناکافی. خدایان حرافی.
پریشانی‏ام را به خاک می‏سپارم. امشب تا به صبح ابدیت می‏خواهم بدوم. بدوم و بگویم؛
انهدام پایان من است و پایان این فصل انهدام من.
Tuesday, November 04, 2008 - 00:27
بوم نقاشی من
رنگ و رو باختم
چه‏چه‏زنان در انتظار مرگ خانه‏ای ساختم
چی، چی، چیستم؟
کی، کی، کیستم؟
بیش از اینم یا نیستم؟
این‏جا کجاست؟
ره ازچه ناپیداست؟
پیوسته در خطاست!

دخترم بزرگ شد
قد کشید و مرداب شد
آب شد
یا که تا ابد در آغوشم خواب شد
ناب شد
بی‏تاب شد و اسیر این گرداب شد
گردابِ سگِ سیرت من
سینه‏ی من
آئینه‏ی من
این وحش پرکینه‏ی من

عجیب! غریب!
زنده اما بر صلیب
عجائب آویز
عقلِ تمیز
تیز، می‏بُرد و می‏کند ریزریز

بوم نقاشی من اشک مریز
رنگ افسون تو را با دل من نیست ستیز
فصل آغاز شقایق دور است
غاصبان را لِم و منطق زور است

بوم نقاشی من طمع رنگت کو؟
آبشار و مرغکِ آبی‏ی بر سنگت کو؟
خواب خاکستری‏ات رویایی است
وسعت ایده‏ی تو دریایی است

بوم نقاشی من پاییز می‏خواهد دل من
رنگ بده
پنجه‏ی مست مرا چنگ بده

بوم نقاشی من رنگ حجاب را کناری انداز
جای آن نقش مه‏پیکری از ساغر ساز

بوم نقاشی من وعده‏ی ما آسمان
آنجا که نباشد فرمان
نه کمی رنج و نه روزی گریان
سیمگونم
کمر از فجر تهی
خیز تا خاک ز اجساد کنیم بارگهی
پر ز این سال کبیسه
صُور سحر خبیثه
نمی‏دانم جام دردستم
یا سرکی می‏کشم اندر تهِ کیسه

بوم نقاشی من قلم از شرم بگیر
شرم آن جام اهورایی را ز سرِ مهرِ سفیر
رنگ هستی ز سر گیر
که تا محو شود نیستی از خاکِ کهن
فصل مرگ را بکَن از کتب سبز چمن

بوم نقاشی من ساعتی از صبح گذشت
خدا هم رفت
لیک آواز باقی‎ست
گرچه جوانی بگذشت
می‏نگارد هنوز هم
صفحه را پاره مکن
خلق تنهای سه دهواره‏ی مرگ را آواره مکن
رَستم از وحشت قرن
قرن مواج هجوم در طپش است
خونِ گردن، قلب، عقل فزاینده‏ی من در جهش است

بوم نقاشی من رنگ بپاش
نگران مرگ پروانه مباش
شمع جان را سوختم گر هنری داشته‏ام
ترس خاموشی خود بر دل غم کاشته‏ام
مگرم ده‏صد و هربار هزار
طلب مرگ ندیدی؟
رنگ آبی بردار!
سیمگون‏مهر مرا با آبی خود در هم ریز
نقطه‏آغازِ سحرگاهِ مرا سبز بریز
دمی از سرخ مزن
حادثه‏ها کافی بود
مرگ این ملت غم‏دیده مرا وافی بود
گرچه این عمر شده‏ست در طلب و رنج تباه
فصل پرواز رسید
بردار سپید انداز سیاه

رنگ آغوش مرا نیلی کن
سینه دریایی کن
لیک مرا طرح مکن
جنگلی می‏بینم در خنکاش دو جهان آزادی
هر درخت فصلی از آدم
ز کران تا به کران آبادی

بوم نقاشی من اشک مریز
ثانیه‏ها دل‏شادند
مرغکانی که بریدند صدا آزادند

بوم نقاشی من اشک مریز
نسل مرا هم ثمری‏ست
عمر این فقهِ جنایت گذری‏ست

بوم نقاشی من اشک مریز
عاقبت این نسل شباب
می‏دهد نعش سگان را بر آب

بوم نقاشی من اشک مریز
یوسف از چاه برآید روزی
عقربان را سرانجام بود خودسوزی

بوم نقاشی من رنگ آبی بردار
اثر ناب نگار
این کهنِ لاله‏تبار
برگیر ز دوشم این بار

بوم نقاشی من اشک مریز
رنگ بریز
آید آن روز که جعبه‏ی رنگ من از رنگ تهی‏ست
وانگهی عاقبت از ننگ تهی‏ست
بوم نقاشی من رنگ بریز

Labels:

Saturday, November 01, 2008 - 00:41
سحری رنگ طلوع
به رها کردن آب در بيابان عطش
به گذر از سر نعش قدح و ميکده و باده‏کشی
به همان بستن چشم در آن حادثه‌ی رنگارنگ
به همان خيزش موج در ميان خشکی
به همان زمزمه‌های شب و زنجير و جفا
به تلاطم، به خروش، به آن گرمی‏ی بی‌تدبيری
به سکوت شب يلدای حضور من و تو، و همان صاعقه‌ها
به فراموشی‏ی پروانه پس از مردن شمع
همه جا تاريک، بی‌نور و چراغ، پر ز سرگردانی
هدفی گمشده در گوشه‌ی بی‌ميدانی
همه از خاطره‌ی نقش تو بود که در آب افتاد
ناگهان دستی پير، که بر شانه‌ی مهتاب نشست
چشمه‌ای از دل پاکش جوشيد
و بی‌صحبت و درد در کنار من سرگردان ريخت
و قسم بر قد رعنای تو ای يار غريب
که دلم را به گلستان وجودت کردی آرام و زدی رنگ ز عشقی جاويد