موج سبز آزادی
Wednesday, October 29, 2008 - 18:18
از اون حرفا!
تو از من می‌پرسی؟! تو چشام نگا کن. ببينمت!
اگه تا صُبَم بگی ميگم نه. عجب حالیَم امشب. يکی ديگه وا کن. چسبيد!
خب حالا از اول بگو ببینم چی میگی! یعنی میگی هر چی می‌خونی نمی‌فهمی؟!
بگو می‌شنوم...

... ببین نیم ساعته داری میگی گوش میدم. حالا بشنو. هیس! هیچی نگو. سکوت محض!
خرجش یه سفره. یه سفر اونوره اینجا. اونجایی که بشه فکر کرد. واسه یه ساعتم که شده.
اون دیروز بود. اینم امروزه.
واسه شاپرکا تعریف کن. آخه سَبُکن. بال دارن. هرجا بخوان میرن.
نه اصلا شاپرکا نه. واسه پرستوها. شاپرکا زود قربونی میشن. واسه کبوترا! نه همون پرستوها بگو.
از اینکه شبا خوابت نمی‌بره. از اینکه هرچی درده واسه دلِ پر درده. از اینکه یه نمه موزیک می‌برتت به گذشته‌ها.
اينارم نگو! از آدمکا بگو. از خيابونای شلوغ. از چشای سرگردون. از آدمخوارا. از... از... نه ديگه نگو!
از يه کنج خلوت بگو. بعد اين‏همه سال هنوزم ميری اونجا. می‏دونم! وقتی ميای خونه بوشُ حس می‌کنم.
وقتی ميای يه بغل اشک مياری يه دنیا درد. يه دريا خاطره. يه کوه حرفای نگفته. چقدر عوض شدی!
چقدر واسم غريب شدی. ديگه صداتو نمی‏شناسم. ديگه حرفات از يه دنيای ديگس. از يه جای ديگه.
زمينی بودی قديما. نکنه آسمونی شدی! نه انگار بوی جلبکای دريايی رو می‏دی. جلبکای سبز کف اقيانوس.

نگا کن هميشه اين موقعا گریت ميگرفت. اما مثله اينکه ديگه اشکت نمياد. انگار چشمه‌ی چشات خشک شده!
بی‌خيال! يه نخ روشن کن. داره بارون مياد. بريم کنار پنجره. بوی رطوبتُ دوست دارم. می‌برتم ته دريا.
هی! اگه اونجا بودم. يه خونه می‌ساختم! ديواراش از صخره. نماش از جلبکای دريايی. سقف نداشته باشه.
در و پنجرش باز. ماهيا بيان و برن. درد و دل کنن. ببينم اين‏همه سال اون پائين چيکار می‌کنن؟! جای آفتاب چی دارن؟!
چنجش کن. آهنگ می‌گم. Enigma بذار. این آلبوم آخریه پودر می‌کنه آدمو. گذاشتی بیا. بارون هنوز می‏باره.
چی می‌بینی؟ هیچی؟ من چی می‌بینم؟! بگم باورت می‌شه؟ یه آسمون خدا! قطره قطره می‌ریزه رو صورتم!
خيلی نزديک. نزديک و دور. نه اونقدر نزديک که پدری کنه واسم! نه اونقدر دور که حسش نکنم!
نه چرت گفتم ولش کن. سوال که می‌کنم، جديدا سریع جوابمو می‌ده. انگار کدورتا رو ريختيم دور.

هی خدا! پنج صبه. اين بارونم ول کن نيست. هی! فکر کردی رو زمين چه خبره؟! انقدر نيا پائين!
بسه ديگه من می‌رم بخوابم. نورُ کم کن. صبت بخير! مانيا!
Friday, October 24, 2008 - 12:06
ترس مدام
مدام. مدام است و ناتمام.
همانگونه بی‌مرام.
فخر می‌کند و پيش می‌رود و از دست داده است لجام.

چرائی‌ها! کجائی‌ها!
به کجا روم و چه کنم خدائی‌ها!
نوائی‌ها!
آرام بخش بلعيدن و تداعی‌ها!

سه ستاره! هر کدام به يک سو.
مثلث شب‌ها در آن سو.
چراغ رونق خانه‌ام بی‌سو.
که ديگر نمی‌کند سوسو!

صد سال به اين سال‌ها.
جشن نجيب صد سالگی کال‌ها.
سوختن، اعوجاج، فروکش در اوجِ بال‌ها.

هی! بيدارترم زان غرقابگان درد و می‌نوشم شرابی سرد.
گرم به ذات و درياگونه‌ای از درد.

رنجم ده.
وزن آواز مرا سامان ده.
درمان ده.
درد دادی به دلداری يک عمر.
کنون درمان ده!

آنا! دخترک زيبا پيکر. پيوسته‌ام با تو. بی تو.
ای کاش اينجا بودی می‌گرفتی اشک با سرانگشت مهرت ز چشم‌های پر مهرم.
آنا! بازگرد. مردی در انتها چشم به راه توست.

فلسفه‌ی وجودی. فلسفه. در قرابت رخ نمی‌دهد.
فاصله پدر فلسفه است. آنجا که دستت کوتاه می‌ماند. فلسفه می‌زايد. ابعاد رسم می‌کنی و می‌آرائی و بال می‌دهی.

و هنوز می‌خواند. در پشت خرابه‌های شهر. پدری از جنس زوال. که ناله را آراسته به موسيقی خون.
خون چشم‌هايی که عمری باز است و در تعقيب. تعقيب فاصله‌ها. فاصله‌هايی که مدام نبود. مدام شد و پيوسته و در بی‌نهايت بار انداخت.

آنا! رفتی و هنوز هم درد می‌کشم. آنا! عطرت پراکنده است در ميان کتاب‌های خاک گرفته‌ی تهِ اتاق. آن صندلی چوبی که جيرجير می‌کرد و به خوابت می‌برد. و کتابی باز روی دو پايت. که از لالايی نفس‌های گرمت به خواب می‌رفت. و گيسوانی ابر و باد، که در انحنای آبشار گلوی سپيدت جاری می‌شدند.
و تصوير بهشت. مهتاب را به نظاره می‌کشاند. آه! آنا!

و پيوسته به لب سوگند خدا را.
شکوايه و اشک اين جفا را.
اين بر باد رفته صفا را.
نشنيده ندا را.
آواره و بی‌چاره و در خواب ترسِ فنا را.

چه انگاره‏ی زيبایی است اين سد پر آب.
ناب تر از ناب.
که مرگ است در انهدام حباب.
بی‌معنی و غرقاب.
غرقابِ اين صد ساله‌ی خواب.
بی‌تاب و نفس.
در عيش و بی‌هنری اين نسل شباب.
که من از قافله‌ی درد چه‌ها ديدم و چون گشتم و افتادم و بشکست اين زرد نقاب.
که عمری داشت بر صورتِ سرخ و مه پاره و مهتابِ حضورم از ترس لعاب.
Monday, October 20, 2008 - 06:09
کاسه‌های درد
کاسه‌های درد
هم‌ارز هجوم نام‌بردگان ديشب
و فجايع...
ذره ذره سکوتی در خلاء
و غروبی که رنگ رنگ است و با نوازش صبحگاهی بر سر جنگ
نگاه‌های مبهوت منِ ايستاده در باد
همان قاصدک بی‌معنا که پيش‌ترها می‌گفتم
رساله‌ی عالمان مطبخ پرست، همان جنايت‌ها
اشاره به هزار بی‌رقصی و الفاظی همه در حجم اندک
فرش زير پای آن ستاره، آن نگاه پايدار
غذای ماهيان اقيانوس‌های ناپيدا، و شعاع نور از منافذ سرد آب
و شبی که صبح پيدا نيست و شبی که صبح پيدا
ورق ورقِ اين کتاب خطی تا حمايت گل سرخ
نشانه‌هايی که استخوان خوارند و در صفوف درد خانه دارند
و منِ مبهوت در انتظار مرگ
نه آن مرگ همه‌گير، همان انحصار بی‌چاره
هدف از مرگ غروری است که پرواز کبوتر دارد
آن اوج بی‌مثال، در فراسوی شعور
و سپس ردی که ديگر نيست و منی که ديگر نيستم
و مادر شب که در فضای خالی بين ستارگان چگال است و عطر می‌پراکند
لحظه‌ای به اشارت دست من بنگر. چه دور می‌نماياند!
هنوز هم شب‌ها سينه به سينه‌ی آسمان می‌خوابم. با دردی برقرار!
Wednesday, October 15, 2008 - 23:00
بيست هزار قدم تا خدا
کشش. انتزاعی‌ترين مفهوم وجود. ضربان‌های ابتدائی.
والاترين‌ها در عبور. پست‌ترين‌ها در سکونی جاه‌طلب. سفارش‌های مؤکد.
رديف اين کلمات از او نيست. هزارتو را سفر بايد.
آنچنان خمار که بی بار. آنچنان مست که بی هست. آنچنان گذار که جاودان و برقرار.
بر هرچه هست و نيست. عاقبتی واحد. سرِّ تعالی. تکاملی از درون.
خداوندی غمين. خلعتی در پی دردانه نگين. در فرار از هر نگاه و هر خاک.
گفتم آن روزها. چه آسان گم می‌شوند. هرچند مدعيان تا ابد مدعی‌اند!
بيست هزار قدم تا خدا. اما اين بار در سفلی. نمناک و سبز. در تار و پود دريا.
طيفی ابتدا به سطح روشنايی. انتها به عمق بی صدايی. سکوت، سکوت تا خدا.
همگان بيدارند. تا سرنوشتِ آه. حباب‌هايی در آغوش اين راه. آرامش در گذری نازل‌گونه.
محو است، محو. از اين رو انتزاعی‌ست. هزار سو اما به باطن يک سو. هزار فرع در درون يک اصل.
آرام آرام رو به پايان است. نور اين چراغ شب‌سوز. اين بار همگان خوابند. خوابی اسير تکرار.
ماورائيان می‌دانند. گذر از اين حصر پايدار. خواه ماورائی شو. خواه به ابتدائی‌ترين‌ها بازگرد!
Monday, October 13, 2008 - 20:52
خون‌خواهی
شکستم. هرآنچه در روال است. در اوج ديوانگی.
چنان مهيب که شکاف خورد ابرامِ مرگ.
چشم به انتهای شرق گره زدم. و در قعر انتحار خويش را آويختم.
اين مزرعه را بايد بار ديگر خاک پاشيد. چراکه ريشه‌اش به خون آلوده است.
صدايم رعد را شرمسار کرد. آنگاه که بی‌محابا فرياد برآوردم. بی‌شرم و شعف.
بايد ساخت بار ديگر اين تاروپود از هم گسیخته را. به اقتضای دِين به انسانيت.
چراکه خداوند نيز در ايستگاه آخر است. همانجا که زبان با طبيعت همگام خواهد شد.
و قصه‌ی اين جنايات شرح خواهد داد. اينکه شرف مدفون و حيا قِی کرديم.
ديگر نمی‌خوابم. ديگر هيچ نمی‌گويم. فرياد مرا بس است. به اين وحشِ سينه به سينه.

هولناک‌ترينانِ قرن اعتلای انسان. دامن‌کشان مخوف. مبتلايان به خون قربانی.
مشکين پوشان خون‌آشام. سفّاکان پليد. چينه دوزان بر چهره‌ی معصوميت.
در بند کشان هويت. غاصبان خاک. زالو صفتانی در لباس فرستادگان.
مرگ‌انديشان شيرين زبان. شمشيربه دستانِ قبابرتن. فرزندان خلف سوسمارخواران.
عقبه‌ی پدرانِ دخترانِ زنده به گورشده. غارتيان صحرای تعفن. حماقت با اينان معنا شد.
ارتحال پرستان جانسوز. عزادارانِ هيچ. خُنيا ستيزانِ سيادت طلب.
بر آب قانون می‌گذارند. شريعت مداران کور. کلاغان سحرگاه.
عابدان صحن و سرای بی‌خدايان. خدانُشخوارگرانِ نيمه‌خدا.
حرّافان کريه منظر. نانِ ظلم در حلقوم کودکانشان می‌چپانند. به عرف روزگار.
دزدان حيثيت. ديکتاتور مآبان سرمازده. فصل گرما را تاب ندارند.
غِناگريزان بحران‌طلب. بحران مرگ و فقر.
نظريه‌ی اصلاح نژادی. اين‌بار در لفافه‌ی انسجام. در پشت پرده‌ی اتحاد.
مُتعه خواران در لوای شريعت. سودجويان خودخواه. خود پرست و خودنگر.

و حال روزها پس از روزها. در راه‌اند و من از خويش دست کشيده‌ام.
ملتهب اما اين‌بار غرقه در انتحار. بايد سوزاند. هرچه از اينان می‌تراود.
بايد فرياد کرد. برخاست و ديگر ننشست. قتل را قتل پاسخ است.
پدرانم چشم بر من دارند. خاک تصوير غليان خون‌هاشان را دارد.
من رفتم! می‌روم جايز نيست...

Labels:

Saturday, October 11, 2008 - 04:04
هنوز درد می‌کشم
هنوز درد می‌کشم. در اعماق وجود خودساخته‌ام. به اقتضای تقديرِ تک‌سونشان.
هفت هزاره تاريخی پرافتخار و تمدنی کهن. آن لالايیِ فروغ را هم اضافه کن.
چه سنگ و چه سخت. پريشان‌حالی اين مردمان کور. که از دور می‌روند.
و انديشه که محال است ورود آن به ابتدای عقول. و سبک‌باری. و نقدی پرانتقاد.
که چه آسان عاشق شدم. و چه سخت بريدم. از آنچه نامش به خاطر ندارم.
آری! هنوز درد می‌کشم.
با خود برد هرآنچه داشتم اين طوفان لايزال. اين خشم پرخروش. و آن شنيعِ شمشير.
پدرانم در خاک خفته‌اند. و من بيدار! بيدار و برقرار. هر ذره از خاکشان حکايتی است.
قوانين موضوعه. همه الهام‌گرفته از هم. جنبش‌های کور. جنايت اما اين‌بار بی‌مکافات!
چه سنگ و چه سخت. نفوذ بر قلعه‌ی مهاجمان. از در و ديوار به غارتم مشغولند.
آن سال‌ها می‌گفتم تن من مباد. اين سال‌ها بايد که باداباد. آری! هرچه باداباد.
ديگر زان پنج‌حرفیِ شيرين‌وزن، شکّرشکنی باقی نيست. همه‌اش به تاراجِ جبر رفت.
و من هنوز درد می‌کشم. درد بی‌انجام که آغازش با من نبود و پايانش نيز هم.
و من هنوز درد می‌کشم. تا غرقگی در خروج.

و بازهم قلم برداشتم. به جبرِ درد. که می‌خواستم نقطه، آخرين باشد بر اين مُصحف رنج.
اما همه کوتاه‌اند و من... شايد که عهد من بيش از اينها باشد با اين خاک.
که تاراج را معنا کنم. که جامه‌ی سیاستِ پير از این خاک برکنم.
که بردارم هرآنچه نقاب مسخ است بر چهره‌ی غبارآلود غنای پشته‌ام.
که اندوه شرع آوارش کرد بر سر شب‌هایم. و آن دختر شب‌های ششصد و هفتاد و هشت.
همو که ثبت کرد و خیالش آرام شد. از اینکه شاید هیچگاه به تاریخ نینگارند او را.
که آرام‌آرام در شولای فراموشی نابود می‌شود. هرآنچه هنر را به حیرت آورد!
آن دیوارهای سنگی. خط نوشته‌های پدرانم. که پيش از اينها آموختند اسرار حيات را.
همو که در انديشه‌ی آن شهريارِ شهرياران، خرقه‌اش باقی است هنوز بر ديوار ميکده‌ها.
و چه آرام خاموش می‌شوم به پای اين شمع اشک پرور. و قلم می‌گذارم و می‌روم.
و اين‌بار من نمی‌گويم. قلم می‌گويد و بی‌قرار رنگ می‌پاشاند.
که هنوز درد می‌کشم...

Labels:

Saturday, October 04, 2008 - 11:03
شهر مردگان
خاطرات کثیف یک هنرمند آواره.
خيابان‌هايی پر از حجم مزبلگان ملتهب.
کهربای آن فراست بی‌رقيب. در لجن‌زاری عميق اما خوشرنگ.
خوراک می‌خواهد اين فصل بی‌محتوا. که در مردمان جاری است.
آوار کن هرچه ديدی، هرچه ايستاده و هرچه توازن دارد!
قدم‌های سنگين مردی از ديار ايثار. ايثارگر شب‌های انتظار.
کثافت، سکون، افول و قِی کردن يک دريا شرم.
شرم از باده نشينان امروزی. ساغر کجاست؟ آيا ساقی مرده است؟
فرياد چه شد؟ انسان چگونه تفهيم شد؟ به کودکان چهل ساله.
هرچه امروز، ديروز. هرچه ديروز، امروز. تکرار، تکرار، آواری پربار.
دست بر شرمگاه. می‌جود و تکه تکه می‌کند. می‌گويی و می‌خندد. وه! از اين تصوير مرگ.
مرداب‌های سرفراز. خواب، خواب، تا ابد خواب. آسياب گردان نفس خويش.
دوده نشسته است بر مردم چشمانم. می‌خواهم نبینم. هیچ از این شهر مردگان!