شکستم. هرآنچه در روال است. در اوج ديوانگی.
چنان مهيب که شکاف خورد ابرامِ مرگ.
چشم به انتهای شرق گره زدم. و در قعر انتحار خويش را آويختم.
اين مزرعه را بايد بار ديگر خاک پاشيد. چراکه ريشهاش به خون آلوده است.
صدايم رعد را شرمسار کرد. آنگاه که بیمحابا فرياد برآوردم. بیشرم و شعف.
بايد ساخت بار ديگر اين تاروپود از هم گسیخته را. به اقتضای دِين به انسانيت.
چراکه خداوند نيز در ايستگاه آخر است. همانجا که زبان با طبيعت همگام خواهد شد.
و قصهی اين جنايات شرح خواهد داد. اينکه شرف مدفون و حيا قِی کرديم.
ديگر نمیخوابم. ديگر هيچ نمیگويم. فرياد مرا بس است. به اين وحشِ سينه به سينه.
هولناکترينانِ قرن اعتلای انسان. دامنکشان مخوف. مبتلايان به خون قربانی.
مشکين پوشان خونآشام. سفّاکان پليد. چينه دوزان بر چهرهی معصوميت.
در بند کشان هويت. غاصبان خاک. زالو صفتانی در لباس فرستادگان.
مرگانديشان شيرين زبان. شمشيربه دستانِ قبابرتن. فرزندان خلف سوسمارخواران.
عقبهی پدرانِ دخترانِ زنده به گورشده. غارتيان صحرای تعفن. حماقت با اينان معنا شد.
ارتحال پرستان جانسوز. عزادارانِ هيچ. خُنيا ستيزانِ سيادت طلب.
بر آب قانون میگذارند. شريعت مداران کور. کلاغان سحرگاه.
عابدان صحن و سرای بیخدايان. خدانُشخوارگرانِ نيمهخدا.
حرّافان کريه منظر. نانِ ظلم در حلقوم کودکانشان میچپانند. به عرف روزگار.
دزدان حيثيت. ديکتاتور مآبان سرمازده. فصل گرما را تاب ندارند.
غِناگريزان بحرانطلب. بحران مرگ و فقر.
نظريهی اصلاح نژادی. اينبار در لفافهی انسجام. در پشت پردهی اتحاد.
مُتعه خواران در لوای شريعت. سودجويان خودخواه. خود پرست و خودنگر.
و حال روزها پس از روزها. در راهاند و من از خويش دست کشيدهام.
ملتهب اما اينبار غرقه در انتحار. بايد سوزاند. هرچه از اينان میتراود.
بايد فرياد کرد. برخاست و ديگر ننشست. قتل را قتل پاسخ است.
پدرانم چشم بر من دارند. خاک تصوير غليان خونهاشان را دارد.
من رفتم! میروم جايز نيست...
Labels: Political Prose