موج سبز آزادی
Tuesday, September 30, 2008 - 18:11
Eppur Si Muove
و هنوز می‌گردد. آنچه می‌پنداشتند نمی‌گردد.
می‌انديشم، به تو ای مرد ناشناس که آگاه بودی به آنچه می‌نگاشتی.
می‌انديشم، به تو ای مرد الکن رياضيات. که مشق می‌نمودی به سنگ قبر رفتگان.
می‌انديشم، به آن پير پرتلاش که بر سينی شن جان داد. و خون سرخش بر شيار منحنی جاری شد.
می‌انديشم، به نوک ارتعاش، آنجا که سطح در تلاش فصل اشتراک است با آن.
می‌انديشم، از غروب تا طلوع، به انضمام رگه‌های حيات با آن حقيقت چگال.
می‌انديشم، به تو ای پير خفته، که صفحات مرگت پربار و جاودان است.
می‌انديشم، به خيال. آنجا که پرده‌ها کنار رود. و اين انرژی پيچيده با آن نور واحد ادغام شود.
می‌انديشم، به تاريخ، تکرار مکررات. افت و خيزی بی‌پايان.
و هنوز می‌گردد. آن شب گفت و رفت. در حبس تفکر.
و هنوز می‌انديشم، به قهقرای سقوط. که چه آسان دست از تو می‌کشند. و در تو گم می‌شوند!