من سگم
يک سگ کثيف
خانهام ويرانه است
صورتام مجروح است
پيکرم مخروبه است
بيمارم
همچو زبالهخوابها!
من ديشب نبودم
هيچکس نبود
گيسوانم را شست خون آن مردهپرست
يک قدم راه نديدم جايی
ديواری نيافتم
بر زمين کوفتم خويشتن
آسمانم تاريک
دخترم مدفون است
جشن پرواز نجيب
پشت آن جام شراب
سرخ و مهپيکر و سرد
قيمتم را بردند
غارتی پر مهتاب
من جزامیام
جزامیی که گريخت
از پشت حصارهای مرگ
حال تجربهای دارم از سگهای بيابانی
عقدهام را بنگر
آتشی در قفس عمری از خاکستر
من وحشیام
سينه بر سينهی مرگ
پدری داشتی از جنس زوال
پدرت را روزی پشت اين سردی تن خواهم کشت
او که چندی است دگر چشم خالی است ز نحس بدنش
پدرت را روزی پشت اين فاصلهها خواهم کشت
خستهام از کلماتی که حقير است و فقير
هالهای پر بحران
جلوهای از شريانهای زوال
مردمی پر ز فرادردی و مست
مست از آن بادهی ابليس نشان
همان ايهام
ايهام در دفتر شعر
دفتر شعر همان شاعر بيمار و غريب
که خاکش بوده و هست
در فراسوی نگاهی ابدی
آينه!
موج تصوير هلاک من و تو
زير باران نحوست
در پس صد سال ارضا نفوس
موجی از حاصل تبديل همان روح بلند به مرداب نياز
لعنتی بیمايه
بیمايهتر از آب دهان
پيکری سرد و عبوس
از همان جنس پر از گرد و غبار
پشت يک عمر درونريزی و وهم
زخم بر پيکر مردی سرشار از وهم دنی
وهم در جلد همان مرد که دارد تنی از زخم غنی
وه! از اين رنگ ظريف
طيفی از آبی و خاکستری و سبز
سيمگون صفحهی تقديسنشان
ماورا! همان صفحهی آبی و غنی
کهنه اوراق شبانگاه بقايی پرشور
حادثهسازترين دفتر قرن
آری! ماورا پاينده است
هنوز هم زنده است
در همين نزديکی
پشت يک قرن فداکاری اين اوج نشين
باز هم در تپش است
و مرا میخواند
سوی آن وعدهی آبیمنظر!
مانیا... 5 اسفندماه 1383