آمادهام...
در اين پرواز لايتناهی... به هزار اوج بیافول
بر فراز آن بالهای بیغرور... نگاه خشمگين مادر شب به پردهگاه شکار
هزار لفظ بینثار، هزار سقف بیحصار!
آمادهام...
سخت است. بیغروبی... بخوان در این چرخش بیپروا!
مثال آن دخترک مهپیکر... در آن غبار فقیر اما برقرار...
شاید میشد نگاه کرد و خواند. و در این حصار گردشگر خندید.
صدای پای آن لحظههای سرشار از روح. همچون پروازی بیبدیل.
گذشت...
و من آمادهام... در این شکست لبها! و همان سرخی ترک خورده.
و در این زمان کوتاه و عمری به بلندای قرن. چنانچه میخواند مادر شب در حاشیه انقطاع شبانه.
و من امروز و تو فردا میخوانی این نوای بیپرده را!
آمادهام... آماده برای آنچه از دور چه زیبا مینمود و حال به پیشانی میکوبد.
آمادهام... پرواز از آن من است. بدرود خاکیان!
مانیا... 23 دی ماه 1383