موج سبز آزادی
Thursday, January 20, 2005 - 11:04
دورنگاشت‌ها
و من زمزمه‌ی زمان را...
و ضربانی کهنه از درون. و سينه‌ای که در عمق هر لحظه بيشتر فرو می‌رود. رشد ذره‌ای که در درون جان می‌گيرد و در درون می‌ميرد. و آرمانی که در درون پديدار و در درون منفور می‌شود.

و چشمان خسته‌ی من...
و آن دم که زير پای انفجاری مهيب غوغا کند. و آنسان که خورشيد از غرب سر بر‌آورد و به شرق آرام گيرد. و آن روز که آسمان جای پای خاکيان گردد و زمين مأمن پرندگان تيز پرواز. و آن لحظه که مردمان پای بر مرده يکديگر گذارند و سنگ فرش زمين تصويری باشد از تراکم اجساد.

و من در تپش ثانيه‌ها...
و ثانيه‌ها در گذرند. بی‌محابا! نقطه‌ای که از دور می‌آيد و ناگهان چه عظيم به صورت می‌کوبد.
و آنجا که ديگر ديواری نيست. بنگر در اين فقدان، سر بر زمين کوفتن را. و آن روز که دگر سقفی نيست و آسمان را مجال فرار نيست. لايه‌های بيرونی حجمی نابود شده از درون. در اين عرصه‌ی فراخ اما تنگ فرسوده می‌شود.

و زمان تپنده و آرام...
و آنجا که زان اقيانوس صلابت برکه‌ای مطرود باقی‌ست. جسمی که در افراط بی‌پروای زمان بر دستگيره‌های روح چنگ می‌زند. عقده‌ای که از آن جسم مفلوک آوارگونه بر هاله‌ی روح ويران می‌شود. و گذرانی بی‌نجوا. و هجومی سخت درون سوز. که چه آرام از منافذ تنگ پوست جاری می‌کند عصاره‌ی وجود. و آن روز که نفس باقی است اما تن بر صفحه‌ی امواج آب سفره می‌اندازد. و چه نامعلوم می‌رود. تا آن روز که همچون نقطه‌ای بدون بعد در ظلمت بی‌انکار زمان ناپديد شود.

مانیا... 1 بهمن ماه 1383
Wednesday, January 12, 2005 - 18:03
Insomnia
آماده‌ام...
در اين پرواز لايتناهی... به هزار اوج بی‌افول
بر فراز آن بال‌های بی‌غرور... نگاه خشمگين مادر شب به پرده‌گاه شکار
هزار لفظ بی‌نثار، هزار سقف بی‌حصار!
آماده‌ام...
سخت است. بی‌غروبی... بخوان در این چرخش بی‌پروا!
مثال آن دخترک مه‌پیکر... در آن غبار فقیر اما برقرار...
شاید می‌شد نگاه کرد و خواند. و در این حصار گردش‌گر خندید.
صدای پای آن لحظه‌های سرشار از روح. همچون پروازی بی‌بدیل.
گذشت...
و من آماده‌ام... در این شکست لب‌ها! و همان سرخی ترک خورده.
و در این زمان کوتاه و عمری به بلندای قرن. چنانچه می‌خواند مادر شب در حاشیه انقطاع شبانه.
و من امروز و تو فردا می‌خوانی این نوای بی‌پرده را!
آماده‌ام... آماده برای آنچه از دور چه زیبا می‌نمود و حال به پیشانی می‌کوبد.
آماده‌ام... پرواز از آن من است. بدرود خاکیان!

مانیا... 23 دی ماه 1383