همگان روز نيک دانند و شب پليد. طعنهی غم و نسيان به شب زنند و تقديس پاکی و شادی و پايان غم به روز کنند. اما آنان که طعم شب را چشيدهاند نيک میدانند که شب مخزن اسرار مگو است.
روز هنگام آدميان بر مدار بيع پای میچرخانند و بر شعور خويش گاه پردهی ابهام میکشند. در برق سکههای طلا غرقه میشوند و بر حصول تکهای نان به هزار ناانسانی دست میزنند. عرق از جبين میشورانند و دوباره در فشار مرگبار امرار معاش محو میشوند. دروغ پيشه دارند و ريا میفروشند. آدم معامله میکنند و شرف در خاک نکبت دفن میکنند.
شب هنگام همچون جسدی نيمه جان به خانهای گاه مجلل و گاه محقر پای میگذارند و لباس از تن بر میکنند. آسايش میجويند و در پی بازسازیاند. يکی در وفور تنهايی خويش فرو میرود و يکی از يک همآغوشی شيرين درمان شکستگیهای خويش میجويد. يکی آنقدر میبلعد که جای بر نمیماند و يکی سنگ بر شکم میبندد. يکی نحوس خويش به دانههای لحظات میشمرد و ديگری لحظات به دانههای لذات. یکی از گردش مدار بر مراد مست است و یکی وصلههای ناله بر دامن سرنوشت خویش میدوزد. بیشک اين همه اين و آن در دل شب ديدنی است.
آن سالها که حلقههای اتصال پارههای اين عمر بیانجام در حال شکل گيری بود. در اعماق شب مسيری محو اما موجود، در انسجام مشکين آسمان و در تجانس لحظات وهمآسا در حال ايجاد بود. و من امروز از بالای اين پله پارهها به پائين مینگرم و رقص مورچگان را بر مزار لاشهی اين نردبان انتظار بر تکرار خويش انطباق میدهم.
انتظار آن هزارسازهی محبوب که بر پردهی نورانی خيال خويش سالهاست که طرح میزنم و رنگ انجماد بر آن میپاشم شايد در فساد زبالههای شهر سالکان برای کودکم به ارث ماند. و من کم رنگ میشوم بنا بر رسم روزگار. و تو رنگ میگيری در غبار خاطرات کهنه همراه با آن دخترک رويايی. همان که با دستان کوچکش جلد احتياج را از منافذ پوست خشکيدهام برداشت و آرام آرام در آغوشم به خواب رفت.
آری شب تصوير بازماندههای من است که بیريا پرده میاندازد و سحرگاه پرده بر میکشد. شايد امشب يا هر شب قرابت اين نسوج خسته را با آن نجابت پايدار بنگری و عبور کنی. اما بدان که هنوز بيدارم. بيدارتر از صد گرگ زمستانی. بر انسجام خويش پای میدهم و بر نگاه خويش عمق. چرا که در اين تکرار پاييزی مرگ کفتارهای خال بر تن را آرزو دارم. و عاقبت روزی از اين تعفن شنيع خواهم گريخت!
مانیا... 23 آذرماه 1383