و من...
هزار شب گذشت. یک شب مانده...
و این غبار نحس لحظاتی که در گذر است. و آسمان بیدار!
و لرزههای شبانهی جسمی پیر اما در نجابت سالهای جوانی.
و من...
یک شب گذشت. هزار شب مانده...
در این خطوط شکسته که ابتدا و انتها، طیفی از ردههای سایه روشن است در آن.
در این تندیسهای رفاه و آن نگاههای پادشاه و پای پیادهی این همیشه بیدار.
در این انحطاط ذرات خواست و نسیان خاست و غروبی دلانگیز و ناب.
و من...
نگاههایم همچنان باقیست بر تکههای اندام مهوشم.
مثال بلورین جامهی مادر شب که از قفا انداخت و رفت.
مثال لحظههای پیوستگی در اعماق شکستگیهای بیانجام.
عرق مرگ در انجماد حضور نادیدگان بر پیشانی چینهگون من.
و من...
راوی این هزار و یک شب نه آن!
این که هر شبش کتابی است و هر کتابش قرنها سکوت.
و همچون شلیک از گلوگاه واقعیت تا وصال حقیقت.
و در این مسیر آنچه از من بر صفحهی نجوا میماند.
جامهی انهدام پوشیدم بلکه خطوط بشکستهی این تن فرسوده ناپیدا ماند.
سر بر آستین ننهادهام. هنوز نگاه بر آن ستارهی میزبان دوختهام.
و من! در آنسوترها پرندهای دیدم در پرواز که عطر دلانگیز مادر شب را بر صفحهی خاک میپراکند.
مانیا... 7 آبان ماه 1383