موج سبز آزادی
Thursday, August 12, 2004 - 05:15
زندگی قبرستان آرزوهاست!
اين شب ماورائی! در حضور روح‌های سرگردان آسمان‌خواب.
کشش‌های دستان من به سمت انحنای سنان برای دريدن حنجر خونينم.
نفوذ غبار ته مانده‌های جوانی در نسوج پوک استخوان‌های من.
صدای پنجه‌های مادر شب به پرده‌گاه خروج خاکيان.
سينه‌های جذاب آن دخترک رومی در پس پرد‌ه‌های جماع من و فاحشه‌ی مرگ.
شراب بیمارپرور شب‌های انفراد.
قضای ناتمام و تقدیر تک‌سونشان.
افتتاح دردهای بی‌درمان و اختتام لبخندهای نکبت شمار.
زنی که خواب است در امتداد قامت من و در شکار هرم آغوش سال خورده‌ام.
قرار کبوترهای یرقان‌زاد در کنار اجساد نداشته‌ها.
لحظه‌ای که قوی سپید را شکار کردند و در گل و لای مدفون.
شکار شب‌های بی‌تفسیر به دست سایه‌های تزویر.
اوج آنجا که نمی‌پنداشتی و حال طرح می‌زنی.
انبساط سایه‌های خودساخته بر سقف اطاقی دیرین.
زندگی قبرستان آرزوهاست. بیهوده پوییدم و خاییدم.
وه! عالمیان خوابند. کی خواب را از من ربودی بی‌نشان؟!
سال‌ها گذشت و من هنوز بيدارم. و بيدارم...

مانیا... 22 مردادماه 1383
Wednesday, August 11, 2004 - 15:45
عشق کور
آن سال‌ها! از من پرسيد: «حاضری يک دست و يک پايت بدهی تا به او وصال يابی؟!» برخاستم و رفتم.
در راه بودم. خيابان پر از نور خودروهای جفت سرنشين. رستوران‌هايی با ميزهای دونفره. خيابان‌ها پر از جفت‌های دست در دست. به ناگه سر به عقب چرخاندم. نوری با شدت به من نزديک می‌شد. در اين ميان که نور حلقه‌ی چشمانم لبريز می‌کرد. دو سال آوارگی و شب بيداری از مقابل چشمان خيسم گذشت.
دو سال افت و خيز. دو سال نگاه يک سويه. دو سال فريب. دو سال خواهش از من و ناز از او. دو سال مرگ از من و حيات از او. دو سال نکبت از من و نُزهت از او. دو سال اشک از من و قهقهه‌ی مستانه از او. دو سال نياز از من و فرار از او. دو سال تحقير از من و تمجيد از او. دو سال شکست از من و اوج از او. دو سال انتظار از من و دروغ از او. دو سال مهر بی‌ریا از من و تلخی پر جفا از او.
و عاقبت...! قمار عمر. قمار هر آنچه داشتم. آری من در پی حیاتی دوباره بودم در کنار او اما تباهی خویش به استخوان لمس نمودم. و زیباتر اینکه او هیچ از کف نداد جز اینکه سینه بر همگان سپر کرد و در این خیال بود که تک ستاره‌ای مثال مرا زمین‌گیر خویش نموده است.
در اين اوهام بودم که ناگه نور چشمانم را غرقه‌ی خويش کرد. بی‌تأمل به يکباره ده قدم به عقب پريدم و بر سينه‌ی ديوار پياده‌رو جای گرفتم. لحظه‌ای تعلل کرده بودم جسم خسته‌ام بر سنگ فرش خيابان جای داشت. عرق مرگ وجودم را فرا گرفته بود. نفس در سينه‌ام حبس شده بود. چشمانم پلک نمی‌زدند. اشک بر پهنه‌ی صورتم خشکی زده بود. صدای خنده می‌آمد. آن شب مسير هميشگی را تا خانه پياده رفتم اما کشان کشان...
آری خويش را يافته بودم. آموختم که من بيش از اين‌ها ارزشمندم. در يک قدمی مرگ بودم. آموختم که عمر کوتاه است. آموختم که اگر امروز بر مدار خويش قدم برندارم، فردا همچون سيبی نيم‌خورده خواهم شد که دندان زده‌ی هوس ديگری شده است. آموختم که تب و تاب تن بر هر مه‌رويی می‌توان ريخت و پيروز از جای برخاست، آری تنها در همين مقدار. آموختم و بر خويش فرياد کردم که برای هيچ کس تب نکن حتی آن کس که برایت می‌ميرد. آری سؤال آن پيرمرد کهن بر من آموخت که عشق دست مايه‌ی نويسندگان باستان است و سراب غريب اين روزگاران.
شايد در نوشته‌های بعدی دلايل اين حماقت نگاشتم. که سن نمی‌شناسد. اما بيشتر جوانان را در دام می‌کند. که چرا نگاه بی‌منظور يا رفتار باز مه‌رويی را عشق تصور می‌کنند و دريچه‌ی قلب گران‌سنگ خويش به روی هر مه‌پيکری می‌گشايند. هر چند بايد بگويم که اين معضل فرزند متعفن محدوديت است که خاص جامعه‌ی نکبت‌بار ماست.

مانیا... 21 مردادماه 1383
Monday, August 09, 2004 - 01:24
از کنج تا گنج
اين ارکان از هم شکافته را تو اتصال می‌دهی يا من؟!
جامعه‌ای پرتنش و مهد تمدن، با نسلی تازه نفس. خاطراتی با بوی باروت و لحظه‌هايی به رنگ خون. خيابان‌هايی که روزی نعش جوان بر خود می‌ديد و حال اشک‌های شبانه‌ی جوان. انحصار دردآور مرتجعين جاه طلب. اين همه از منظر منافذ فيلترهای اقتصادسوز بايد نگريست.

اين فنای فی ‌الله را تو شاهدی يا من؟!
هر کس هفت جوان به فنا بسپارد باغی در بهشت از آن اوست! نيک بنگر با رنگ نامرئی نگاشته‌اند بر ديوارهای شهر. آنان که می‌انديشند محدوديت جوان را در هاله‌ی عفاف نگه می‌دارد. آنانکه می‌پندارند جوان در محدوده‌ی کژفهمی‌های آنان بر صراط مستقيم پای می‌گذارد و بيراهه بر او پديدار نگردد. اين همه را با خدای خويش برگوی که او بخشاينده است.

اين نظام متلاشی را تو به آيندگان می‌سپاری يا من؟!
جوان گر در حصار حدود انسان ستيز گرفتار آيد، در خود فرو می‌ريزد هر چند به ظاهر پنجه اندازد. انزوا و درخودريزی روانی و فرسايش جسم را به راحتی تن می‌دهد. عمر بر باد می‌دهد گر چه در خيال زندگی است. جامعه‌ای با جمعيتی که بيش از نيمی از آن جوانند و پرشور، در دست نالايقانی محصور است که ر‌ؤسای آن آثار اجتهاد خويش بر پيکره‌ی جامعه می‌آزمايند تا به خداوندگار بيش تقرب يابند!

محصلين حجره‌نشين که در کتاب‌های حاشيه نويسی شده و در آن خطوط چشم آزار در پی خدا می‌گردند. و در سکوت، انزوا و جامعه گريزی، عفاف و رضایت پروردگار می‌جویند. همینان روزی با چشمانی تنگ از هراس نور آفتاب از حجره‌ها بیرون آیند و بر اریکه‌ی قدرت جای گیرند. چرا که سلسله جنبان خود نیز از سلک همینان است. حال تو می‌خواهی ساختار جامعه بر روال آزاد زیستی و پیشرفت‌های عقاب‌سا اندازی؟! زهی خیال باطل!

دوستی می‌گفت سیاست ضعیف است، فرهنگ‌سازی باید ما را. حال من می‌گویم:
«حلول مشروطیت فرهنگ بود. مشروعه شد. لایه‌های دو فرهنگ بر هم منطبق شدند. اما روزی در میان این لایه‌های نرم رسوبات جامعه‌ای از هم ‌گسیخته شولای سیاست بر آن آویخت و مشروعه را بر دار کرد. و همه ایستادند و دیدند که نعش دموکراسی در زیر پنجه‌های وحوش قدرت خوار به سرزمینی چهل تیکه تبدیل شد.»
حال تو فرهنگ بساز و دل بر تجربیات جامعه‌ای محکوم خوش دار. و عکس دوران جوانی خویش بر آلبوم خاطراتت الصاق کن. عاقبت روزی فرا خواهد رسید که همسرت از خانه می‌برند به جرم آنکه بی‌پوشیه از مقابل پنجره‌ی خانه‌ات عبور کرده است. در فرهنگ روان‌های مرده حقیر زی که سیاست مکتب مآب برقرار است.

مانیا... 19 مردادماه 1383

Labels:

Tuesday, August 03, 2004 - 03:30
مانیا! مرا ببخش
مانیا! مرا ببخش
نيمه شب است و مهتاب بيدار. رد اشک ماه بر پهنه‌ی آسمان پيداست.
بد کردم. آن روزها بر صورت معصومت پای تحقير کشيدم.
چه مليح لبخند می‌زدی و چه از قفا زيبا می‌نمودی.
چه بی‌توقع و چه محجوب. چه با وقار و در اوج مهر.
مانیا! مرا ببخش
آن شب‌ها گذشت. اما من هنوز شرمسارم. از پيکر حرير زادت.
نوای شکست شانه‌هايت در گوش زمان پيچيده است. آنگاه که می‌گريستی.
بارها غرورت را کشتم. و بارها در خاکستر انتظار مدفونت کردم.
بارها دريای روحت در چاله‌ی تمنا کشانيدم.
و تو چه بی‌ريا دم برنياوردی.
مانیا! مرا ببخش
حال که ديگر دير است و سرمايه‌ات سوزاندم می‌گويم.
حال که ديگر عذر بی‌جاست و غروب بر بام می‌گويم.
حال که ديگر پشتت خميده است می‌گويم.
حال که ديگر پلشت مايگان پر کشيدند و تو از بال‌های سپيدت خون می‌چکد می‌گويم.
مانیا! مرا ببخش... هم‌اکنون مرا ببخش
سوگند به چشمان پر فروغت. سوگند به شب‌های تنهائی.
سوگند به عطر حضورت. سوگند به مهر بی‌کرانت.
سوگند به قدم‌های پرغرورت. سوگند به رقص نافذ قلمت بر تارهای تارنما.
سوگند به افکار شبانه‌ات. سوگند به روياهای سحرگاهت.
و سوگند به آسمان بلند شعورت که انجام به کام توست.
مانیا! مرا ببخش

مانیا... 13 مردادماه 1383