مانیا! مرا ببخش
نيمه شب است و مهتاب بيدار. رد اشک ماه بر پهنهی آسمان پيداست.
بد کردم. آن روزها بر صورت معصومت پای تحقير کشيدم.
چه مليح لبخند میزدی و چه از قفا زيبا مینمودی.
چه بیتوقع و چه محجوب. چه با وقار و در اوج مهر.
مانیا! مرا ببخش
آن شبها گذشت. اما من هنوز شرمسارم. از پيکر حرير زادت.
نوای شکست شانههايت در گوش زمان پيچيده است. آنگاه که میگريستی.
بارها غرورت را کشتم. و بارها در خاکستر انتظار مدفونت کردم.
بارها دريای روحت در چالهی تمنا کشانيدم.
و تو چه بیريا دم برنياوردی.
مانیا! مرا ببخش
حال که ديگر دير است و سرمايهات سوزاندم میگويم.
حال که ديگر عذر بیجاست و غروب بر بام میگويم.
حال که ديگر پشتت خميده است میگويم.
حال که ديگر پلشت مايگان پر کشيدند و تو از بالهای سپيدت خون میچکد میگويم.
مانیا! مرا ببخش... هماکنون مرا ببخش
سوگند به چشمان پر فروغت. سوگند به شبهای تنهائی.
سوگند به عطر حضورت. سوگند به مهر بیکرانت.
سوگند به قدمهای پرغرورت. سوگند به رقص نافذ قلمت بر تارهای تارنما.
سوگند به افکار شبانهات. سوگند به روياهای سحرگاهت.
و سوگند به آسمان بلند شعورت که انجام به کام توست.
مانیا! مرا ببخش
مانیا... 13 مردادماه 1383