موج سبز آزادی
Thursday, July 29, 2004 - 04:55
خروج
هنوز لحظه‌ها از کنار اين مرد هميشه تنها مرور می‌شود.
نگاه کن! از اين فراز که ايستاده‌ام درد استخوان‌ها چه ناچيز است.
دريچه‌ی نور را ديدم. شعور می‌باريد دور از چشمان نامحرمان.
انقباض عضلات را انبساطی پرنور جای می‌گيرد.
نوری سپيد با رگه‌هايی خاکستری. شعاع‌هايی شکافنده!
اين چنگ‌ها چه ضعيف شده‌اند. روحم بيدار است!
فرسودگی‌ها همچون تعرقی کهنه در نسیمی آشنا از یاد می‌روند.
آری هنوز قدم برمی‌دارم. ادامه می‌دهم. پیکرم شور می‌بیند و شعور.
آنچه من می‌بینم تو هیچ‌گاه نخواهی دید. بیهوده پای بر خاک مکش!

مانیا... 8 مردادماه 1383

Labels:

Monday, July 05, 2004 - 05:34
الفبای کثیف
کثافت، کثافت و بازم کثافت.
ش مثل شب. همون شبی که یه تصویر داری و یه دست. یه زبون چرخون و یه نم شیرین.
م مثل منطقه‌ی ممنوع. همونجا که یه بوگندوی گنده‌ی ریشو وایساده. یا دولا می‌شه یا دو زانو می‌شینه.
ک مثل کام. همون کامی که عجب شیرین بود. رفقا رله شدن. وسیله هم بود. اما درست همون شبی که ما هم پایه شدیم یه دست کثیف خورد تو پوزمون. تخیلی برگشتیم خونه.
خ مثل خر. همون خری که هر روز تو آینه می‌بینم. اونوقت از قبرس میارن. آخه یکی بگه کی گفته تو اون مکعب گنده کسی هست؟
پ مثل پاچه. طفلکی تازه پاهاش رو سفید کرده. نمی‌ذارن با شرتک بیاد بیرون به پاچه‌هاش حال می‌ده. بوق هم که می‌زنی می‌ره تو وبلاگش می‌نویسه از من استفاده‌ی ابزاری شد. تازه می‌ره پایتخت سی‌دی زیرمیزی هم می‌خره.
آ مثل آدم. اینم از اون کلمه‌هاست. با هر رنگی می‌نویسم چشمم رو می‌زنه.
د مثل دین. این یه قلم جنس رو بی‌خیال.
پ مثل پول. سگ‌پدر انگار گربه مرده کاشتیم تو باغچه. هر چی جون می‌کنی در نمیاد.
و مثل ویسکی. اونم از نوع اسکاچ. بعدشم یه قلیون پرتغال. بعدشم سکس با اون موشرابی گولی بولی. پدرسوخته از منم بیشتر خورده. این یکی رو جایی نگید فردا وبلاگ مارم فیلتر می‌کنن حیوونا.
گ مثل گوساله. تو هندوستان گوساله‌ها حکومت می‌کنن و خدایی. اینجا اونایی که حکومت می‌کنن گوساله‌اند.
ع مثل عشق. یه دونه از این قلبای تیرخورده کف سنگ مستراح خونه نقاشی کردم. آخ که چه حالی می‌ده...
ر مثل راک. آخ که تا صبح Grave Worm گوش دادن یه دنیای دیگَس. یه بند جیغ می‌کشه. واسه خودش کلی شیطون پرسته. اون وقت از دماغ من خون می‌یاد. لجن تو این زندگی سگی!
بسه دیگه زیاد زر زدم. اینم یه جمله از یه دختر مامانی گولی بولی:
«رئاليسم کثافت زندگی حالم را بهم می زند!»

مانیا... 15 تیرماه 1383

Labels:

Saturday, July 03, 2004 - 03:31
نابخشوده
خاک ریزان از کنار این خاک، گذشتن باید! یا خنده باید!
خاک یک عمر نسیان. خاک این صفحه‌ی آبی‌مثال. خاک آغوش ترک خورده. خاک فریادهای بریده. خاک مادر شب. خاک آن نابخشوده. خاک روان مرده.

خاک ریزان در کنار این خاک، نشستن باید! یا گریه باید!
خاک تعفن دهان خسته. خاک پوچ‌های پر واژه. خاک شکسته‌های کهنه. خاک این قائم نااریب. خاک منحنی‌های هم‌آلوده. خاک کودک مهتاب. خاک آن نطفه‌ی منفور. خاک آن دختر عریان. خاک روان مرده.

خاک ریزان بر این خاک، سجده باید! یا رَمی باید!
خاک آن بت خدا منظر. خاک سجده‌های سحرگاه. خاک رکعات پنهان. خاک خطوط متقاطع. خاک آن منحنی زینی. خاک بردگان سیاه جلد. خاک روان مرده.

خاک ریزان بر صفحه‌ی این خاک ایستادن باید! یا رفتن باید!
سحرگاه بر دار خواهم شد. خنده کنان و مسرور. شب نیز بیدار است. بیش از این گلبرگ بر این خاک مریز. من خار بیش پسندم بر این خاک هراس ناتمام. این خاک را انجام، نسیان باید. تقلا نباید مرا. سحر نزدیک است!

مانیا... 4 تیرماه 1383

Labels: