موج سبز آزادی
Thursday, June 24, 2004 - 01:06
عذاب
عذاب آن می‌دانی که...
کوه بر زمین تعظیم کند. آسمان تاریک شود و زمین گریبان چاک دهد. ابرهای تیره بر فراز انسان‌ها بارش آتش آغاز کنند. دریا خروشان و آدمیان غرقه‌ی امواج آن شوند. سقف ترک بر خود بیند و آوار شود بر سر مردمان بی‌پناه. خشکسالی آید. در حسرت تکه نانی و قطره آبی دوان دوان در پی آرامش افتند.

عذاب آن می‌دانی که...
پرندگان وحشی بر جان آدمی افتند و گوشت از پیکرش جدا کنند. خورشید تاریک شود و ماه از درخشش ساقط گردد. بیماری فراگیر گردد و پوست لخته لخته از پیکرها جدا گردد. تعفن بر گرد شهر پیچد و هر درب که بگشایی جسدی پیش پای‌ات افتد.

عذاب آن می‌دانی که...
خاک حاصل ندهد. آدمیان در حسرت باران اشک بر سفره‌ها ریزند. خوراک دست نیاید و به سنگ خاییدن افتند. غارتیان بر جان‌ها مسلط گردند و مال و جان‌های پاک را به خون و چپاول برگیرند. آتش بر پیکرت مستولی گردد و در هر دمی دو بار مرگ و زندگی تجربه کنی. در حجمی به عرض واحد و ارتفاع نیم گرفتار آیی و همدم خاک و کرم‌های استخوان‌خوار گردی.

اینها که برگفتی من موهبت می‌بینم و اقتضای طبیعت. عذاب در خطوط زیر بجوی!
وجودت در کشاکش گذر زمان مخزن اسرار و گران‌سنگ‌ترین آموخته‌ها می‌گردد. شعورت در روندی تصاعدی متبلور می‌گردد. به داشته‌ها و استعدادهای فاخر خویش واقف می‌گردی. در نیم دمی آنچه آدمیان در مخیره‌ی خویش هم نمی‌یابند، طرح می‌زنی. در اندک عمر خویش راه نرفته‌ی پیرهای مدعی را بارها می‌روی و بازمی‌گردی. کلام نافذت همچو شمشیری بران قامت مدعیان اندیشه و متظاهران تفکر را به دو نیم می‌کند. همگان بر اعجازهایت واقف می‌گردند.
در هجومی ناگهانی گردت را سیاهی می‌گیرد. در سیاهی‌ئی نامتناهی می‌دوی اما دستانت به دست‌آویزی نمی‌رسد. به ناگه در اعماق فرو می‌افتی. نسیان فراگیرت می‌شود. آنچه در سر داشتی دست نایافتنی و آنچه در ذخایر خویش انباشته بودی نابود می‌شود. وادار به جنگی نابرابر می‌شوی و سرمایه‌هایت به فنا می‌سپاری. از برآوردن نیازهای اولیه خویش درمی‌مانی و به اخف امور دچار می‌شوی. عاقبت کهتران بی‌هویت تو را انگ جهل و نالایقی می‌زنند. پرواز دیگران می‌بینی و خون از بال‌های بریده‌ات جاری است. سلول به سلولت پودر می‌شود و پیکرت را بدرود می‌گوید. در گوشه‌ای تعفن برمی‌گیردت و در آنسوی تنهایی افلیج می‌شوی.
و عاقبت در شب سال نو و پایان زمستان در انبار خانه میان موش‌های بیمار جای می‌گیری اما جان نمی‌دهی. صدای خنده‌ی غارتیان بلند است و تو توان برخاستن نداری.
سخن کوتاه! دیدی عذاب نمی‌شناسی. مرا دگر با دگران کاری نیست. بدرود حرامیان!

مانیا... 13 تیرماه 1383
Tuesday, June 22, 2004 - 00:55
عنکبوت پیر
سایه‌ات کوتاه! عنکبوت
کودک‌ام بر تارهایت آرمیده... چشمانش دور است!
از آن شکاف نمناک پیکر سپید دختری مشکین‌موی بالا می‌آید. گمانم نحوست از گیسوانش می‌چکد. دستان‌اش به سویم جاری است. آه! کودکم خواب است.
جفت چشم‌ها را بنگر! از آن انحنای تاریک به دوردست‌ها اشاره دارد. من در این رشته‌های چسبان رهاشده‌ای کهنه‌ام. فریاد می‌دارم. با دستانی گشوده و لرزان. آه! کودکم خواب است.
همه‌ی مردگان سال‌ها پیش مردند! در آن الیاف درخشان. در خلاء رقص بکارت می‌نمودم. رنگ سرخ شرم بر دیوار خانه‌ات پاشیدم. گریختم. تار تنیدی. از آن سوی دیوارها کودکم از دستانم ربودی. با شهد رذالت بر تارهای منحوست لانه‌اش دادی. آه! کودکم خواب است.
سایه‌ات کوتاه! عنکبوت
کودکم رعنا بود و پرشور. حال بر آن فراز خوابیده است.
لبخند شاکی‌ام به یاد ماندنی است. دیگر در این سیاه‌کده‌ی کوچک چاره‌ای جز ماندن نیست. می‌دانم! سالها پیش کودکم را وحشیانه بلعیده‌ای. آنچه این سال‌ها بر این تارها پیداست تصویری از رؤیای اوست. می‌دانم! این سالها در هاله‌ای از رؤیایش دل خوش نگه داشته‌ام.
سایه‌ات کوتاه! عنکبوت
که جز تارهای درنده‌ات در این افق پهناور هیچ پیدا نیست...

مانیا... 2 تیرماه 1383

Labels:

Saturday, June 19, 2004 - 03:54
آخرین وداع
ستیغ کوه را بنگر... تنم بر صلیب است!
مصلوبی مطرود و منفور. دگر نه آوایی، نه پروازی و نه آرمانی.
نه طلوعی و نه غروبی. نه آغازی و نه انجامی. نه آن خط کم‌رنگ و نه مادر شب.
نه طرحی و نه شرحی. بی‌پیرایه و الهه‌گون. خیره بر دوردست‌ها.
در انتظار خروج. زین زندان بی‌حصار. بازگشتی که از ابتدا طرح شد.
نه تعلقی و نه طعمی. نه تصویری و نه رایحه‌ای. نه رازی و نه سازی.

ستیغ کوه را بنگر ... تنم بر صلیب است!
دریچه‌ای سایه روشن. امواجی متراکم. لحظه‌ای گران‌سنگ.
گریز از هر چه هست و نیست. هر آنچه راه است و آنچه بیراه.
نه جدالی و نه مدالی. نه قضایی و نه فضایی. بی‌محیط و بستر!
شکسته‌هایم بردار. مرا چشم مبهوت شعوری دیگر است.
نه رنگی و نه ننگی. نه دمی و نه بازدمی. شعوری پرشعور.
آنچه نجوا داشت آن یار اقاقی‌تبار. آن سحرهای کوتاه اما باوقار.

می‌روم به دنبال گریزان یار خویش. در پناه وسعت آنسوترها. در جوار سماعی غریب.
آنچه در منحنی‌های تو در توی آسمان تاریک شب‌هایم نهان بوده است و من رهگذری سرد!
بی‌درودی دیگر بدرود!

مانیا... 30 خردادماه 1383
Thursday, June 17, 2004 - 03:18
ناله‌های آشنا
گریه مکن... تا خانه راهی نیست! بیش از این دست بر زمین مکش. بر این خاک نخواهی یافت آن گمشده‌ی دیرین را. پای مکش. غبار آزارم می‌دهد.
گریه مکن... کنارت می‌مانم. هر چند شب است و تاریکی مستولی بر چشمان کهنه‌ام. من و این بار سنگین مرزها سال‌هاست که با همیم. برخیز شب است و خانه چشم به راه.
گریه مکن... مردمان خواب‌اند. بگذار در آن خلسه‌ی پیر بمانند. بیش از این آزارشان مده. اینجا شباب به مسلخ می‌برند. این طرح شعور را بر چهره‌ات چگونه نگه داشته‌ای؟ آخر باران می‌آید!
گریه مکن... فاصله، مرگ و تراوش‌خواهی. اینها را دیدی. هنوز ایمان نیاورده‌ای! ایمان را به چه شناخته‌ای؟ برخیز خانه نزدیک است.
گریه مکن... حلول مرگ از چه طلب داری؟ برخیز ارغوانی روحت غباراندود است. مادر شب هم که بازگشت. حال تو می‌مانی و این راه غریب.
چراغ‌ها خاموش است و قاصد عریان بیدار. اینجا رنگ‌ها بسی رنگین است و ننگ‌ها بیش ننگین. این که می‌بینی دامان آن نور اطلسی تبار است که بر حصار شب ره می‌گیرد. کسی از دور ناله‌ای آشنا دارد. آوازی ملیح. نوایی حزین و روح‌افزا.
ای پدر رؤیاهای شبانه‌ام! مرا در آغوش گیر. از آن فراز که ایستاده‌ای نگاه کن. مانیا تنهاست!

مانیا... 28 خردادماه 1383
Wednesday, June 16, 2004 - 03:15
Silence Must Be Heard
راهی نیست و راهی نبود. سرگشتگی نصیب من است زین دریای شادمانی‌ها. مادرم می‌گفت فرزندم به هوش باش! راهی نیست و راهی نبود. هر چه کردم آسمان تاریک ماند.
خسته‌ام خسته از بی‌رقصی‌ها. این قفس تنگ است تنگ. تن بی‌محابا طلب دارد و من عاجز. من این نخواهم و دگر هیچ نخواهم. مپندار که بیش از این نیستم و بر خاک فروماندم. خاکیان مرا گرد مرگ پاشیدند. دلگیرم از این خاک.
دلم آرام خواهد و نیست. دلم محرم خواهد و نیست. آنچه من می‌خواهم نیست. گویی مردگان شهر را در بر دارند. نفرین بر این خاک سیاه پرکین.
آسمان مرا می‌خواند و من در بندم. در بند ناداشته‌ها و ناعلاجی‌ها. ستاره‌ای در دوردست‌ها مرا انتظار می‌کشد و من پای در مرداب نابسامانی‌ها. پرواز خواهم و کس مرا یار نیست. من آن خواهم و قوتم بر پای نیست.
روزی مرگ را در آغوش خواهم کشید. در این نوای شیرین که هر دم مرا به شعوری عمیق فرو می‌برد. من آن خواهم و دیگر هیچ. خسته‌ام از این غروب بی‌یاری.
برای آنانکه مرا نشناختند و آنانکه مرا شناختند و انکار کردند. که ندیدم جز این دو و نخواهم دید!

مانیا... 27 خردادماه 1383
Tuesday, June 15, 2004 - 07:24
Smell of Desires
مشام تیز دار... هر آنچه می‌خواستی اینجاست!
در وسعتی بی‌انتها نشسته‌ای در انتظار رهایی. شبی است که از این فراز ناب دوردست‌ها پیداست. هزار سال گذشت در غیاب این شب ناجی. خواب‌اند آنان. مشام تیز دار!

مشام تیز دار... عطر دل‌انگیز ناشدنی‌ها بیداد می‌کند!
بر فراز کوهسارهای ناشناخته و آبشارهای دیرساخته. شمیم آرام‌بخش خالی شدن از حجمی ناتور. آنگاه که بر شعوری نو سیر آفاق ممکن است. مادر شب را بنگر که چه آرام بر سینه‌ی آسمان می‌خرامد.

مشام تیز دار... رایحه‌ی آرزوهای غریب در حلول است!
تپش‌های پیکری مرطوب از هراس پرواز. آنجا که نوایی روح‌افزا در هم می‌کوباند آن تن خاک‌زاد را. وحوشی که در انعکاس نوری سیمین به خاک می‌افتند. فردایی نیست و نه دیروزی. اینجا ابتدایی‌ست بر هر آنچه تا کنون پایان می‌پنداشتی.

مشام تیز دار... عاقبت مادر شب بازگشت!

مانیا... 26 خردادماه 1383
Sunday, June 13, 2004 - 03:39
ضربان‌های خروج
چهره‌ها می‌میرند... عصری از جنس ضربان‌های مخفی عناصری پنهان!
پیکری که بر روی زمین آوار شده است. دستی که بر سنگ پیشانی آرمیده است. چشمانی که مست خوابی سبک اما عمیق‌تر از دریاهای ژرف آنسوترهاست. این چیست؟! گمانم روح مادر شب در من ظهور کرده است دوباره. گمانم مادر شب بازگشته است. آه!

آدمیان دهان می‌جنبانند... صداهایی نیمه نیمه از اطرافیانی ناپیدا!
چیست اینکه مرا در زیر پوست چروکیده‌ام می‌لغزاند؟! فرسایش بنای کهنه‌ی پیکرم را در این رقابت نابرابر احساس می‌کنم. چیزی چسبناک از من جدا می‌گردد. زجری شیرین مرا میهمان است آنگاه که ذره ذره از خویش کم می‌گردم.

صدای نفس‌های مردی می‌آید... از آنسوی خطوط پنهان و امواج نامرئی!
لب می‌گشایم. از اراده‌ای بی‌پیرایه کمک می‌گیرم تا نامش بر زبان جاری کنم. یارای هیچ نیست مرا! التهابی مخوف و احتجاجی مکشوف. گرمای انفاس خونینش را احساس می‌کنم. این چیست؟! خاکیان چه می‌خواهند از این تن افلاکی؟! رهایم کنید!

خواهم گریخت روزی... از این انحصار بی‌دوام اجرام!

مانیا... 24 خردادماه 1383

Labels:

Saturday, June 12, 2004 - 03:45
تئوریسین‌های کورزاد
عجیب است!...
مزبله‌گان مکرر را بنگر که در چرخه‌ای تسلسل‌گون تن می‌فرسایند. آنان که عمری در قرابت با گنگ مزاجی‌های خویش و در بستری جمودزاد مدعی اندیشه و افکاری نو و همگان پسند می‌باشند. آنانکه می‌اندیشند در کارزار زندگی اولین فاتح‌اند و دیگران جاشو. بر بکارت دخترکان مه سیمای باغ اندیشه دست تجاوز دراز می‌کنند و مخفیانه در تاریکی واژه‌های دهان پرکن گم می‌شوند.

عجیب است!...
برابری چهل سال عمر با چهل سال دوبارگی. دونده‌گانی چشم بسته که بر گرد آسیاب راه می‌روند! بی‌تجربه‌ترین مجربان قاضی صفت. آدمکانی که اصول و ارکان فلسفی را به ورطه‌ی زایشی نو می‌کشانند تا چهره‌ی زرد و نحیف خویش را رنگی تازه زنند. مردانی قلم به دست که از تیررس نگاه‌های حقیقی تیزپروازان گریخته‌اند و به آغوش دردانه بازی‌های گمنام تارنمای مجازی پناه آورده‌اند.

عجیب است!...
مبارزه‌ی مضحک تئوریسین‌های کورزاد با افسونگرانی که در نیم خطی شیرازه‌ی فکری اندیشمندان پیل‌تن را فرو می‌پاشانند. آنانکه به جبران سرخوردگی‌های عمر بی‌انجام خویش به دامان حقیقت مداران درد کشیده دست تمسخر می‌اندازند. آنانکه گمان می‌کنند کمیت عمرشان مدالی است بر سینه‌های سردشان. غافل از آنکه چهارپایان نیز گاه عمری طولانی دارند.

و عجیب‌تر را بنگر!...
همچون ناظمان مکتب‌خانه‌ها چوب به دست دوره می‌افتند و در ولگردی‌های خویش طعن تکرار و بی‌هنری بر خدایان هنر و اندیشه می‌زنند. اینان همان‌هایند که بر چهره‌ی چروکیده‌ی خویش که از الهه‌گان سنت مدار به یادگار دارند لبخند شباب پسند مدرن‌گرایی را چه خوش آب و رنگ نقاشی می‌کنند تا دهان خفیفشان پنهان ماند و در این موج تغییر دمی بیشتر بیاسایند. بت‌پرستانی که در کتابچه‌های خاک‌گرفته‌ی خویش آئین خداپرستی می‌نگارند. وه! که چه دنیای غریبی است!

مانیا... 23 خردادماه 1383
Friday, June 11, 2004 - 04:12
مرثیه
اینجا را ببین!... من نشسته‌ام. زیر این بار گناه. پیکرم مدفون است. مثل آن بخت سیاه. یک قدم راه است تا چشم خدا. آنکه چندی است دو دستش خونی است.
اینجا را ببین!... من نشسته‌ام. آسمان دیشب مرد. قبرش اینجاها نیست. دور است دور.
اینجا را ببین!... من نشسته‌ام. زیر پایم آب است. آب رگ‌های غرور. فصلی از راز حضور. آسمان بوسید پیشانی متروکم را. عطر آن دخترک رؤیایی. این هم از مادر شب.
اینجا را ببین!... من نشسته‌ام. پیرهنم مشکین است. مادر شب مرده. گیسوانش اینجاست. عطر محبوبش هم. شاید امشب رفتم. پشت آن جنگل سرد.
اینجا را ببین!... من نشسته‌ام. عطر رضوان آید. مست آن رایحه‌ی معصومم. عطر مه‌پیکر شب‌های فقیر. من نشسته‌ام.
اینجا را ببین!... من نشسته‌ام. رد اشکم دیدی؟! سال‌ها بگذشته. من هنوز بیدارم. آه! مادر برخیز. من هنوز بیدارم.
اینجا را ببین!... من نشسته‌ام. مادر شب مرده. فقر من را بنگر. پیکرش بر خاک است. او گمانم مرده! مادرم، مادر شب برخیز. دخترت نالان است.
اینجا را ببین!... من نشسته‌ام. دفترم نمناک است. اشک من بر خاک است. شاید امشب رفتم. مادر شب مرده. چه مردانه خواهم مرد. شانه‌ام بی‌تاب است. نیک بنگر. خدا هم خواب است! لیک این مرد غریب سال‌هاست بیدار است.

مانیا... 22 خردادماه 1383
Tuesday, June 08, 2004 - 02:25
من وحشی‌ام!
من وحشی‌ام. دیوانه‌ای در بند. می‌میرم تا زنده مانم!
اینجا دور است. بیش از این پای مکوبان. عرق مرگ را میهمان مشو!
من وحشی‌ام. وحشی‌تر از گرگان قطب. آنجا که مرگ مستی می‌کند.
با انگشتان خونین تارهای آهنین سازها می‌لغزانم.
نوایی ناهنجار. چشمانی مخمور و براق. گیسوانی آشفته. شانه‌هایی ناآرام.
وحشیانه می‌نوشم خون سرنوشت را. و بالا می‌آورم گرمی تقدیری نحس را.
سرخی آسمان حکایت از چه دارد؟! گمانم مردی از تبار من در سینه‌ی آسمان دفن گردیده است.
سرما بیش از آن است که سخن گویند. آن همیشه ناباوران. آن مرداب‌های سیمین.
مرگ بادا مرگ! بر آن گرگ بی‌شرم وحوش‌زا. وحشیانه درید سینه‌ی مادر شب را.
من سرد ایستاده بودم! مادر شب در خون خویش می‌غلطید و آنان مست از شراب خون می‌خندیدند.
من وحشی‌ام. از آنسوی خارها گریخته‌ام. با لباسی پاره و خونین.
من دیشب باز هم مردم. و پر کشیدم از این دشت مردگان، وحشیانه!
لب‌های سرخ آن دخترک مشکین موی را به یاد آر. گمانم رد بوسه‌ای به رنگ من بر آن باقی است.
از پس پرده‌ای نازک که آنسویش سایه‌وار پیداست، دخترک می‌رقصد. دوست می‌داشتم دخترک مشکین موی را. لیک او نیز در شبی سرد مدفون شد در آنسوی زمان.
من وحشی‌ام. وحشیانه می‌فشارم پیکر حریرزاد مشکین موی خاطراتم را در آغوش ترک خورده‌ام. طعم گوشت خونین را از بین لب‌های پاره‌ام بردار!
امشب در سوگ مادر شب آیه‌های استغفار می‌خوانم به درگاه سیاه جامگان. خاک بر سر می‌فشانم و صورت بر زمین می‌سایم. آه! مرگ مادر شب پشتم را شکست.
من وحشی‌ام. وحشی‌تر از گرگان قطب. بدرود آدمکان سپید جامه! عیشتان نوش باد!

مانیا... 19 خردادماه 1383
Monday, June 07, 2004 - 04:47
نسل سوخته مائیم
بخش سوم
اشتباه بود. هر آنچه در سر می‌پروراندند جوانانی که با شور و هیجان در پای صندوق‌های رأی حاضر شدند، اشتباه بود. تکیه بر باد بیشتر سودمند بود تا دست این نامردمان جاه‌طلب را فشردن. اما شاید این ناجیان به ظاهر دلسوز در اعماق افکار سیاست مدارانه‌ی خویش دچار اشتباهی بس بزرگ شده بودند. بیش توضیح لازم است بر این مدعا.

افکار جامعه‌ی دینی-دموکراتیک ما که کفه‌ی ترازو بیشتر به سوی دین سنگینی می‌کرد دچار پیری زودرس شده بود. چرا که در رساله‌های عملیه و فتاوی مراجعی عزلت نشین غرق مناسک و رعایاتی بی‌انجام گردیده بود. گوشه گوشه‌ی این پیکر پیر پر بود از قیودی سخت قانون مدار و با پشتوانه‌های حکومتی که چهار ستون جامعه را در زمین دیکتاتور مآبانی زهدگرا محکم کرده بود. این جامعه همچون پیرزنی بود که دیگر آبستن نمی‌شد. انتظار رویش نهال‌های سرسبز آزادی از زمین بایر آن خیالی بود بس عبث و بیهوده. هرچند ادعای مردم سالاری سران حکومت از در و دیوار شهر آویزان بود. اما نفوذ بی‌حد و حصر حاکمان قبابرتن و فیلترهای مضحک آنان دموکراسی را در نطفه نابود می‌کرد. لذا آن آزادی که در راه آن شوری دوباره در رگ‌های جوانان این میهن کهن جاری بود همچون حبابی بود که به ضربه‌ای نحیف متلاشی می‌شد.

اما این ناجیان فریبنده آگاه بودند یا نه جوانان خسته از ظلم و جور را به جاده‌ای پرخطر پای برهنه راهی کردند. و تا آنجا پیش رفت که صدماتی بس جبران ناپذیر گاه جسمی و گاه روحی به آنان وارد آمد. و در موجی از ترس در لاک خویش فرو رفتند. اما آن نامردمان می‌دانستند که عاقبت به رنگ خون و درد خواهد بود.

در یک یا چند بازی سیاسی رهبر حکومت این مقدس مآب قدرت طلب همچون طفلی دست‌آموز رئیس‌جمهور محبوب را در قبایش مدفون کرد. چنانکه دیگر نتوانست آنچه می‌گفت یا می‌خواست را حتی بر آستانه‌ی دهان جاری کند. چه رسد به بلند پروازی‌های کورکورانه. اما این رئیس‌جمهور محبوب و دار و دسته‌اش نیک به مقاصد خویش رسیده بودند و بر پله‌های شهرت مشغول بلعیدن سرمایه‌های پرسود جامعه‌ای پیر شدند. حال دیگر سکوت است و بی‌نجوایی. و هر آتش که برخیزد به کف‌های سپید دهان این مقدس مآبان خاموش می‌گردد.

روشنفکرانی که همه به امید میدانی باز برای بیان عقاید خویش پای در میان گذارده بودند یا ترور شدند و یا گرفتار ترور شخصیت گردیدند. و همچون مارگزیده‌ای هراسناک به سوراخ‌های پیشین خویش پناه بردند. گروه‌ها و احزاب سیاسی که در آنسوی مرزها مشغول فعالیت بودند با هجومی تازه دست به کار شدند و به امید سوزان نگه داشتن این آتش خاموش بر خاکستر آن دمیدند.

عاقبت در پی ارتجاعی سخت نه تنها آن قیود مضحک از بین نرفت بلکه با پشتوانه‌ی قوانینی دست نوشته قوی‌تر از پیش به صحن اجتماع بازگشت. جوانان آسیب دیده‌ای که سرخورده از این کشمکش‌های سیاسی بودند به کنج تنهائی‌های خویش بازگشتند و دوباره روز از نو و روزی از نو.

آری جامعه‌ای پر از جوانان پرشور همچون گوشتی لخم در بین دندان‌های تیز حکومت و چنگ‌های ضعیف دولت به ملاعبه گذاشته شده بود. و آنسان شد که آزادیهای فردی نیز در انحصار دین و مکتب‌گرایی نابود شد و سوخت. از سوی دیگر آن نسل که بانیان انقلاب بودند پای در میادین حضور می‌گذاشتند و با شعارهای دینی و حمایت‌های همیشگی خویش رنگ پایداری بر اصول را بیش از پیش نمایان می‌کردند. آری هنوز آن موج مذهب‌گرا و دین مدار خروشان بود و بر فراز جوشش‌های خویش جولان می‌داد. و اینان، این ناجیان شکیل غافل بودند از این حضور.

حال امروز را باید نگریست که تحکمی سخت‌تر از پیش بر گوشه و کنار جامعه مستقر گردیده است. ارکان جامعه همچون پست‌های کلیدی و رسانه‌ها و مقاطع بالای حکومتی همه در دستان پیر و هیتلرگونه‌ی آن زاهدان خرمسلک جای گرفته است. آن مطبوعات پرشور و تندزبان و منتقد دیگر در خواب عمیق فرورفته و از هراس آوارگی در دادگاه‌های حکومتی زبان بربسته‌اند. جوانان در هراس اینکه نکند روزها در پله‌های دادسراها و شب‌ها در بستری سرد کابوس مرگ ببینند دست از دوست داشتنی‌ها و حقوق طبیعی خویش کشیده و بر کسالت‌های خویش آرمیده‌اند. کوچک‌ترین نشان از زندگی و شعف در همان بدو پیدایش نابود می‌شود. و نیک‌ترین هدیه‌ی این حکومت مرده پرست سیاهی‌ها و عزاهای عمومی است که بر در و دیوار شهر رنگ مشکین غم می‌پاشد.

آری این است عاقبت جنگ با سنتی هزارساله که بیست و پنج سال پیش در لباس این زهدگرایان مرده پرست جانی تازه گرفت و امروز همچون اختاپوس هر هشت پای چسبان خویش را بر منافذ تنفس این اجتماع گسترانیده است و مجالی برای جوان شدن باقی نگذاشته است. لذا باید این معنا را در سر کوبانید که پیرزن این جامعه‌ی دینی هیچگاه آبستن آزادی‌های مطلوب و پیشرفت‌های عقاب‌سا نخواهد شد.

مانیا... 18 خردادماه 1383

Labels:

Thursday, June 03, 2004 - 01:13
نسل سوخته مائیم
بخش دوم
پیش آمدند و در گوشه و کنار جامعه رخنه کردند و افکار خسته‌ی اجتماعی نوپا بر این نسیم خنک اما توخالی جانی تازه گرفت. آنان که حتی دیدن ظاهر رؤسای این حکومت برایشان سخت بود، دلفریب جملاتی اعجازگون شدند و به خیل کثیر هواداران آنان پیوستند. این موج نو که در طی دو انتخابات پی در پی با پیروزی باور نکردنی به مقصد رسید و بر اریکه‌ی قدرت تکیه زد، از انتحار این جوانان پرشور و جنبنده پای در رکاب اوج‌گاه‌هایی گذاشت که سال‌های نوری راه است تا آن اما در شبی فتح کرد آن را. و پرچم سفید روشنفکری مدرن را بر فراز آن کوبید.

اما پشت پرده چه تراژدی نهان بود؟ برگ‌هایی سوخته و اسنادی مخوف تنها بر جا مانده از آن میزنشینی‌ها و مباحث مطروحه. هر حرکت تازه‌ای نیاز به دست‌آویزی از جنس انسان دارد. آن هم در جامعه‌ای که پس از تجربه‌ی انقلابی پرمخاطره و جنگی زیان‌بار به ساحل استقلال و آرامش درب‌های ترقی را مشغول مفتوح کردن است. لذا تنها وسیله‌ی جذب افکار، حجمی پر از زیبائی‌های عقلانی است. که خیل جوانان پس از جنگ را همچون توپی از برف گرد خود الصاق کند. و در سراشیبی قدرت پیش رود و حجیم‌تر گردد.

روشنفکرانی که در عصر جولان دهی سنت گرایان یا بهتر بگویم دین مداران مکتب گرا به کناره‌ی جامعه رانده شده بودند و افکارشان در پستوی خانه‌هاشان خاک می‌خورد، با پیدایش چنین بستری موقعیت را آماده‌ی حضوری تازه دیدند. این هیجان حضور دوسویه بود. به این معنا که این گروه مدرن گرا که در لباس ناجیانی شکیل به میدان پای گذاشته بودند، در پی چنین روشنفکران عزلت نشینی بودند. لذا این جمع در طی زمانی کوتاه گرد هم آمدند. البته به اعتقاد من سیاهه‌ای جامع از نام اینان خیلی پیش‌ترها تنظیم شده بود.

اما رئیس‌جمهور محبوب! این شخصیت دووجهی که یک بار از دستگاه فرهنگی نظام! سالها پیش رانده شده‌بود، بی‌شک طرح‌ریز و پایه‌ریز اصلی این هجوم نبود. چرا که کارشناسان امور اجتماعی و سیاسی و آنان که ریزبینانه منافذ قابل مانور جامعه را بررسی کرده بودند، گرد او بودند. لذا هر حرکتی و یا حتی هر سخنرانی بسیار ابتدائی در جمعی پنهان به شور گذاشته می‌شد. این بود که مواضع او و تمامی روشنفکرانی که در میتینگ‌های مختلف گاه با عجز و لابه و گاه با هجوم سخن می‌راندند بر یک مدار واحد بود. اما تشکیل کابینه در دشتی خالی کاری است عبث. این حرکت نو با روشنفکرانی قلم به دست و سپید موی هیچ‌گاه تبدیل به موجی سد شکن نمی‌شد. چراکه برای شکستن دیوارهای فرهنگی سنتی که در طی بیست سال پی در پی شکل گرفته و از خون جوانان پروار گردیده بود، به همت صد چندان این عصا به دستان قلم‌زن مقدور نبود. لذا اینجا بود که نیاز به شور و هیجان و شتاب بی‌محابای جوانان احساس می‌شد. آری حضور جوانان الزامی بود برای تنفس این گروه نو در هوای آلوده‌ی جامعه‌ای مملو از سنت مداران پیر.

اما در این میان به حضور قشر دانشجو بیشتر احساس نیاز می‌شد. چراکه بستر پرهیجان اندیشه در دانشگاه‌ها مهیا بود. آنان خود مدعی اندیشه بودند اما می‌دانستند بدون هیجان نتوان پیش رفت. لذا متمسک به جوانان در دانشگاه‌ها شدند. جوانان نیز که از این هوای سنت‌آلوده به جنون آمده بودند و تاب تحکم دیکتاتور مآبانه‌ی گذشتگان را نداشتند سر بر شانه‌های این مردان مزور نهادند و پای در خیابان‌های شهر. مطبوعاتی پرشور، ملاقات‌هایی شلوغ، شب‌نامه‌هایی داغ و پرهیاهو و خلاصه جنبشی همگانی بر علیه دین مداران کهنه اندیش ثمره‌ی این آغاز انتحار مدار بود.

اما شعاری که بیش از همه در این میان به چشم می‌آمد، واژه‌ی همیشه دربند! یعنی آزادی بود. مجربان امر می‌دانند بازی با واژگان مِتُدی است روان شناختی که اثبات شده است. وقتی حراست از آزادی و ارمغان آن نوید داده می‌شد، هیچ‌گاه تعریف نمی‌شد. بلکه تنها در هاله‌ای مبهم در افکار جامعه‌ای بیمار و معترض تزریق می‌شد. حال در این میان هر که از ظن خود یار اینان می‌گردید. اما جوانان که همواره در پی جامعه‌ای شاد و آزاد بودند به آزادی‌های فردی و حقوق طبیعی خویش می‌اندیشیدند. و غالب آنان به آزادی در سه میدان امید داشتند. یعنی آزادی بیان، آزادی فردی و آزادی جنسی. و این خیالی بود باطل که در این هجوم نو در حال شکل گیری بود.

مانیا... 14 خردادماه 1383

Labels:

Tuesday, June 01, 2004 - 02:03
نسل سوخته مائیم
بخش نخست
نسلی که در خلال شکل گیری‌اش چندین تحول عـظیم را با تمام وجود درک کرد. نسلی که در بستری ناآرام زاده ‌شد، رشد کرد، به بلوغ رسید و به اجتماعی متلاطـم تحویل داده شد. نسلی کـه سرنوشت هزاران نسل را با خود حمل می‌کند. و مـجبور به ادامه‌ی راه است. نسلی عهده‌دار توقعات و چشم داشت‌های بی‌شمار. نسلی که گاه فراموش می‌شود و گاه به یاد می‌آید. نسلی که امروز برای کوچکترین خـواسته‌های طبیعی و ابتدائی‌ترین حقوقش مـجبور به جنگی طاقت فرساست. می‌خواهی بمانی و می‌خواهی بخوانی اما اجازه لازم است. شاید اجازه واژه‌ی مناسبی نباشد!

بیست و پنج سال پیش گروهی در کمال انتحار، انقلاب کردند و رژیمی کهنه را که از جانب قدرت‌های سیاسی دنیا حـمایت می‌شد به خاک مذلت نشاندند. این که حرکت انقلابی این گروه تا چه حد درست بود مهم نیست بلکه باید دید مردمی رنج دیده و بی‌آلایش که با اتکا به وعده‌هایی خوش منظر پا به عرصه گذاشتند در چه اندیشه‌ای بودند. شاید آن روز از ظلم خسته بودند و به دنبال آسایش. اما آیا می‌دانستند آینده چه سرنوشتی برایشان رقم زده ‌است؟! آمدند، در صحنه قرار گرفتند و جوانانی هـمچون برگ گل را در میان خاک و خون انداختند و حادثه‌ای تاریخی پدید آوردند.

هنوز کفن جوانانشان خشک نشده بود و هنوز بوی خون در خیابان‌های شهر به مشام می‌رسید که بوق جنگی ناخواسته به گوش رسید. در زمانی کـه مردم هنوز در داغ عزیزانشان سیه‌پوش بودند. باز هم برای دفاع از مرز و بومشان، برای حفظ شرفشان پا به عرصه گذاشتند. باز هم وعده‌هایی زیبا و پر زرق و برق که امیدی حباب‌سا در جامعه می‌پراکند، مردم را به میدان کشانید. کم جوانان این آب و خاک به نابودی و فنا رفته بودند! باز هم در عرصه‌ای دیگر و در عصری دیگر هزاران هزار دسته گل باطراوت در خون خویش در اوج ناکامی نابود شدند. تا این آب و خاک سرافراز بماند!

هشت سال پی در پی طوفان جنگ خانمان این مردم ستمدیده را به باد داد. هشت سال ترس و لرز میهمان خانه‌ها بود و کودکان خواب راحت نداشتند. باز هم مادرانی عزادار در سوگ فرزندانشان و عروسانی چشم انتظار، چشم به در خانه که کی مرد خانه‌شان باز می‌گردد. اگر امروز عشق وجود دارد آن روز هم بود. چه بسیار دختران و پسران دلباخته‌ای که یکدیگر را دیوانه‌وار دوست می‌داشتند اما مرگی ناخواسته دستانشان را برای همیشه از هم جدا کـرد.

جنگ با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌ها، غلط گفتم! با تمام بدی‌ها تمام شد. از هـمه جالب‌تر این است کـه سرکردگان این انقلاب روز پذیرش قطع‌نامه‌ی 598 گـفتند با قبول این قطع‌نامه جام زهر را نوشیدیم. غافل از اینکه هشت سال زهر در کام مردمی بی‌کس و زجردیده ریخته شده بود. در این سال‌ها نسلی نونهال در حال شکل گیری بود. آری کودکانی دبستانی و نوجوانانی دبیرستانی، در کلاس‌های درس آماده‌ی سازندگی می‌شدند.

در هر جامعه‌ای پس از یک جنگ طولانی خلاء فرهنگی ایجاد می‌شود. یعنی شکاف‌های عمیق فرهنگی میان نسل جنگ و نسل بعد از جنگ پیش می‌آید و این به معنای اختلافی ریشه‌ای در ارکان جامعه می‌باشد. در این وضع جامعه همچون ریسمانی ضخیم است. در یک طرف نسلی می‌باشند که انقلاب کرده و در جنگ همه چیز را باختند و طرف دیگر نسل نونهال بعد از جنگ که جنگ را درک نکردند. کار به جایی خواهد رسید که فاصله‌هایی جبـران ناپذیر حتی میان پدر و فرزند به وجود می‌آید.

در این سال‌ها که نسل نونهال در حال شکل گیری بود گروهی با کمی اندیشه در محتوای فرهنگی این مرز و بوم شروع به بررسی نقاط ضعف جامعه‌ای به ظاهر اسلامی! و کم و کاست‌های این نسل بی‌پناه و جوان کردند. چنان کارشناسانه ابعاد وجودی من و تو را بررسی کردند که اگر پرونده‌های کاری‌شان را بیرون بکشی خواهی دید که دستخوش چه خیانت‌های کثیفی شده‌ایم. گروهی نشستند و نیازها، استعدادها و تک‌تک ابعاد وجودی من و تو را به دقت مطالعه کردند. حتی نیازهایی که در سال‌های آینده احتمال می‌رفت در من و تو پیدا شود، مکتوب شد. آنگاه با دیدگاهی روان شناسانه طراحی کردند که چگونه صاحب مـملکتی با این نیروی عظیم و پتانسیل بالا شوند. که چگونه ثروت‌هایی هنگفت و خدم و هشمی وصف ناشدنی برای خود پدید آورند.

گذشت. آری گذشت. و من و تو تبدیل شدیم به جوانانی رعنا و سراسر شعور و درک و استعداد. گروهی که از بازماندگان جنگ و نسل قبل از جنگ بودند در اثبات حقانیت خویش فشاری بی‌پایان را به نسل حاضر شروع کردند. و با اسلحه‌ی دین و نام خدا و خداپرستی، کلیه‌ی خواسته‌ها و استدلال‌های من و تو را منکوب و محکوم کردند. اما گروه دوم؛ گروه دوم بسیار زیرکانه و با زکاوت در مطالبات من و تو غوطه‌ور شدند. آری همان گروهی که سال‌ها پیش در حال بررسی نیازهای من و تو بودند. ز یرکانه در لباس ناجیانی دلسوز ناگهان سر از خاک بیرون آوردند و به سوی من و تو شتافتند.

با ادعای اصلاحات و پایان استبداد و شروع دوره‌ی آسایش و با شعارهای فریبنده‌ی آزادی برای همه، خردورزی، شایسته سالاری و جوان مداری زمام قلب‌های خیل کثیری از جوانان را در دست گرفتند. جالب‌تر اینکه سردسته‌ی این گروه در لباس هـمان گروه اول بود. یعنی قبابرتنان (رئیس جمهور محبوب!). و همین مشروعیتی ظاهری برای او به همراه داشت. اینگونه حتی گروه اول هم نمی‌توانستند به ماهیت اینها اعتراض کنند. نتیجه آن که یک پیروزی صد در صد را در انتخابات ۷۶ از آن خود کردند. حال که پیروز شدند مجبور به ادامه‌ی راه بودند و باید این هواداران میلیونی را حفظ می‌کردند. لذا تا دوره‌ی دوم نیز به شعارها ادامه دادند و جوانان را در پشت سر خود نگه داشتند. این بود که در دوره‌ی دوم نیز یعنی سال ۸۰ با پیروزی میلیونی مواجه شدند و دوباره بر اریکه‌ی قدرت تکیه زدند.

اما در پشت این چهره‌های ناجی و وعده‌های خوش منظر چه بود؟! به هیچ یک از وعده‌ها عمل نشد بلکه حتی وضع بدتر نیز شد. آری گروه دوم تنها برای یک هدف آمده بودند و آن هم تصاحب قدرت، ثروت و حاکمیتی مقتدر. و می‌دانستند که از این آب گـل‌آلود می‌توانند ماهی بگیرند. به ناگاه تـمام شعارها، وعده‌ها و ملاقات‌ها و میتینگ‌ها تمام شد و دیگر هیچ کس به جوانان حتی نگاهی نمی‌کرد. آری آنان استفاده‌ی خویش را از شور و هیجان جوانان کرده بودند و دیگر نیازی به این خیل کثیر نداشتند.

تنها قربانیان این فجایع اخیر من و تو بودیم عزیز! تنها کشته‌گان این جنگ‌های بی‌سامان من و تو و جوانان امثال ما بودند. همواره این جوانان بوده‌اند که با نیرو، شور و هیجان جوانی وارد صحنه شده‌اند و دست‌آخر همچون ابزاری یک بار مصرف کنار گذاشته شده‌اند. و در این میان چه لطماتی به من و تو وارد شد. لطماتی جبران ناپذیر!

مانیا... 1 دی ماه 1382

Labels: