نسلی که در خلال شکل گیریاش چندین تحول عـظیم را با تمام وجود درک کرد. نسلی که در بستری ناآرام زاده شد، رشد کرد، به بلوغ رسید و به اجتماعی متلاطـم تحویل داده شد. نسلی کـه سرنوشت هزاران نسل را با خود حمل میکند. و مـجبور به ادامهی راه است. نسلی عهدهدار توقعات و چشم داشتهای بیشمار. نسلی که گاه فراموش میشود و گاه به یاد میآید. نسلی که امروز برای کوچکترین خـواستههای طبیعی و ابتدائیترین حقوقش مـجبور به جنگی طاقت فرساست. میخواهی بمانی و میخواهی بخوانی اما اجازه لازم است. شاید اجازه واژهی مناسبی نباشد!
بیست و پنج سال پیش گروهی در کمال انتحار، انقلاب کردند و رژیمی کهنه را که از جانب قدرتهای سیاسی دنیا حـمایت میشد به خاک مذلت نشاندند. این که حرکت انقلابی این گروه تا چه حد درست بود مهم نیست بلکه باید دید مردمی رنج دیده و بیآلایش که با اتکا به وعدههایی خوش منظر پا به عرصه گذاشتند در چه اندیشهای بودند. شاید آن روز از ظلم خسته بودند و به دنبال آسایش. اما آیا میدانستند آینده چه سرنوشتی برایشان رقم زده است؟! آمدند، در صحنه قرار گرفتند و جوانانی هـمچون برگ گل را در میان خاک و خون انداختند و حادثهای تاریخی پدید آوردند.
هنوز کفن جوانانشان خشک نشده بود و هنوز بوی خون در خیابانهای شهر به مشام میرسید که بوق جنگی ناخواسته به گوش رسید. در زمانی کـه مردم هنوز در داغ عزیزانشان سیهپوش بودند. باز هم برای دفاع از مرز و بومشان، برای حفظ شرفشان پا به عرصه گذاشتند. باز هم وعدههایی زیبا و پر زرق و برق که امیدی حبابسا در جامعه میپراکند، مردم را به میدان کشانید. کم جوانان این آب و خاک به نابودی و فنا رفته بودند! باز هم در عرصهای دیگر و در عصری دیگر هزاران هزار دسته گل باطراوت در خون خویش در اوج ناکامی نابود شدند. تا این آب و خاک سرافراز بماند!
هشت سال پی در پی طوفان جنگ خانمان این مردم ستمدیده را به باد داد. هشت سال ترس و لرز میهمان خانهها بود و کودکان خواب راحت نداشتند. باز هم مادرانی عزادار در سوگ فرزندانشان و عروسانی چشم انتظار، چشم به در خانه که کی مرد خانهشان باز میگردد. اگر امروز عشق وجود دارد آن روز هم بود. چه بسیار دختران و پسران دلباختهای که یکدیگر را دیوانهوار دوست میداشتند اما مرگی ناخواسته دستانشان را برای همیشه از هم جدا کـرد.
جنگ با همهی خوبیها و بدیها، غلط گفتم! با تمام بدیها تمام شد. از هـمه جالبتر این است کـه سرکردگان این انقلاب روز پذیرش قطعنامهی 598 گـفتند با قبول این قطعنامه جام زهر را نوشیدیم. غافل از اینکه هشت سال زهر در کام مردمی بیکس و زجردیده ریخته شده بود. در این سالها نسلی نونهال در حال شکل گیری بود. آری کودکانی دبستانی و نوجوانانی دبیرستانی، در کلاسهای درس آمادهی سازندگی میشدند.
در هر جامعهای پس از یک جنگ طولانی خلاء فرهنگی ایجاد میشود. یعنی شکافهای عمیق فرهنگی میان نسل جنگ و نسل بعد از جنگ پیش میآید و این به معنای اختلافی ریشهای در ارکان جامعه میباشد. در این وضع جامعه همچون ریسمانی ضخیم است. در یک طرف نسلی میباشند که انقلاب کرده و در جنگ همه چیز را باختند و طرف دیگر نسل نونهال بعد از جنگ که جنگ را درک نکردند. کار به جایی خواهد رسید که فاصلههایی جبـران ناپذیر حتی میان پدر و فرزند به وجود میآید.
در این سالها که نسل نونهال در حال شکل گیری بود گروهی با کمی اندیشه در محتوای فرهنگی این مرز و بوم شروع به بررسی نقاط ضعف جامعهای به ظاهر اسلامی! و کم و کاستهای این نسل بیپناه و جوان کردند. چنان کارشناسانه ابعاد وجودی من و تو را بررسی کردند که اگر پروندههای کاریشان را بیرون بکشی خواهی دید که دستخوش چه خیانتهای کثیفی شدهایم. گروهی نشستند و نیازها، استعدادها و تکتک ابعاد وجودی من و تو را به دقت مطالعه کردند. حتی نیازهایی که در سالهای آینده احتمال میرفت در من و تو پیدا شود، مکتوب شد. آنگاه با دیدگاهی روان شناسانه طراحی کردند که چگونه صاحب مـملکتی با این نیروی عظیم و پتانسیل بالا شوند. که چگونه ثروتهایی هنگفت و خدم و هشمی وصف ناشدنی برای خود پدید آورند.
گذشت. آری گذشت. و من و تو تبدیل شدیم به جوانانی رعنا و سراسر شعور و درک و استعداد. گروهی که از بازماندگان جنگ و نسل قبل از جنگ بودند در اثبات حقانیت خویش فشاری بیپایان را به نسل حاضر شروع کردند. و با اسلحهی دین و نام خدا و خداپرستی، کلیهی خواستهها و استدلالهای من و تو را منکوب و محکوم کردند. اما گروه دوم؛ گروه دوم بسیار زیرکانه و با زکاوت در مطالبات من و تو غوطهور شدند. آری همان گروهی که سالها پیش در حال بررسی نیازهای من و تو بودند. ز یرکانه در لباس ناجیانی دلسوز ناگهان سر از خاک بیرون آوردند و به سوی من و تو شتافتند.
با ادعای اصلاحات و پایان استبداد و شروع دورهی آسایش و با شعارهای فریبندهی آزادی برای همه، خردورزی، شایسته سالاری و جوان مداری زمام قلبهای خیل کثیری از جوانان را در دست گرفتند. جالبتر اینکه سردستهی این گروه در لباس هـمان گروه اول بود. یعنی قبابرتنان (رئیس جمهور محبوب!). و همین مشروعیتی ظاهری برای او به همراه داشت. اینگونه حتی گروه اول هم نمیتوانستند به ماهیت اینها اعتراض کنند. نتیجه آن که یک پیروزی صد در صد را در انتخابات ۷۶ از آن خود کردند. حال که پیروز شدند مجبور به ادامهی راه بودند و باید این هواداران میلیونی را حفظ میکردند. لذا تا دورهی دوم نیز به شعارها ادامه دادند و جوانان را در پشت سر خود نگه داشتند. این بود که در دورهی دوم نیز یعنی سال ۸۰ با پیروزی میلیونی مواجه شدند و دوباره بر اریکهی قدرت تکیه زدند.
اما در پشت این چهرههای ناجی و وعدههای خوش منظر چه بود؟! به هیچ یک از وعدهها عمل نشد بلکه حتی وضع بدتر نیز شد. آری گروه دوم تنها برای یک هدف آمده بودند و آن هم تصاحب قدرت، ثروت و حاکمیتی مقتدر. و میدانستند که از این آب گـلآلود میتوانند ماهی بگیرند. به ناگاه تـمام شعارها، وعدهها و ملاقاتها و میتینگها تمام شد و دیگر هیچ کس به جوانان حتی نگاهی نمیکرد. آری آنان استفادهی خویش را از شور و هیجان جوانان کرده بودند و دیگر نیازی به این خیل کثیر نداشتند.
تنها قربانیان این فجایع اخیر من و تو بودیم عزیز! تنها کشتهگان این جنگهای بیسامان من و تو و جوانان امثال ما بودند. همواره این جوانان بودهاند که با نیرو، شور و هیجان جوانی وارد صحنه شدهاند و دستآخر همچون ابزاری یک بار مصرف کنار گذاشته شدهاند. و در این میان چه لطماتی به من و تو وارد شد. لطماتی جبران ناپذیر!
مانیا... 1 دی ماه 1382
Labels: Political Prose