منم به یادشم...
واسه یه قطره خون که اون روز دیدم
دستاش رو صورتش جمع شده بود
مات نگاش میکردم... میدونی کجا بود؟!
اونقدر نگاش کردم تا خود به خود نشستم
آخه اینجا... رو این خاکا... رو این برگا...
سرد شدهبود هوا... سردم شد
آخه پس کی کنار اون باشه ؟! تنها میمونه اینجا!
حالا دیگه منم به یادشم...
منم میخوام برم... دیگه تموم شد!
اون گریهها... اون بیخوابیها... اون غصهها
دیگه کسی بهت نمیخنده... دیگه خدا هم جرأت نمیکنه بهت بخنده!
دیگه چیزی نمونده... دیگه تموم شد
امشب شب آخره... شب آخر... تا میتونی بخند!
راستی نگفتی چه رنگی رو دوست داری؟!... سیاه یا آبی؟!
خوب البته دیگه مهم نیست... امشب همه چی تموم میشه
یه مرگ قشنگ تو یه شب قشنگ، چه لذت بخش!
چه خوبه اگه کسی پیدات نکنه... چه خوبه اگه بمونی بین برگای خشک و زرد
اونوقت یه شب که خدا داره از جنگل رد میشه، پاش میره رو دستای ترک خوردت!
بعد خم میشه برگا رو کنار میزنه... بوی تعفنت میزنه بالا
آره خدا هم حالش بهم میخوره... میذاره میره!
راستی چقدر خوشگل شدی تازگیا... چقدر چشمات قشنگ شده
این چشمات من رو یاد دریا میندازه... همیشه توش اشک موج میزنه
خسته نشدی اینقدر گریه کردی؟!... خسته نشدی؟!
این شبا کی کنارته؟... با کی حرف میزنی؟!
دیگه مهم نیست... امشب شب آخره!
مانیا... 10 خردادماه 1383