موج سبز آزادی
Monday, May 31, 2004 - 00:35
سکوت زيبائی‌ها
فراموشخانه‌ی جوانی‌ام زیباست... گلدان پژمرده‌ای که بر طاقچه‌اش آرام خوابیده است. و دخترکی غمگین که در خلوت خویش می‌گرید.

راه رفتن زیر باران زیباست... آنگاه که خانه دیگر امن نیست. آنگاه که در هجوم حقارت‌ها دست روی سر بگذاشته‌ای. و آنگاه که بیمارگونه لبخند می‌زنی و گاه در قهقهه‌ای فاحش اشک می‌ریزی.

رختکن خاطرات من زیباست... سرد و سیاه اما برای من همچون خانه‌ی کودکی‌هایم. آنگاه که نگاه‌های حیرت زده‌ام به گذشته‌ای مملو از درد می‌خندد.

زندگی در انتظار زیباست... هر روز کهنه لباسی به تن می‌کنی به امید آنکه فردا لباسی نو خواهی‌داشت. هر روز نان خشکی در آب تر می‌کنی و با لذت می‌بلعی به امید آنکه فردا به سفره‌ای رنگارنگ میهمان خواهی‌شد. و دست آخر هیچ!

لحظه‌های فرار زیباست... فرار از دستان کثیف سرنوشت و تقدیری نحس. فرار از غروبی فراگیر. فرار از آنچه نمی‌خواهی. و گاه فرار از خود.

خواهش‌های بی‌اثر زیباست... از صبح می‌خواهی که کمی زودتر بدمد اما روی برمی‌گرداند. از ابر می‌خواهی کمی بیشتر ببارد اما بی‌اعتنا می‌رود. از خویشتن خویش می‌خواهی کمی کمتر اشک بریزد اما خون گریه می‌کند.

و از همه زیباتر و دل‌انگیزتر پرنده‌ی خوشبختی است...
می‌گویی با من خواهی سوخت. می‌گویی پرواز کن و برو ماندنت با من هلاکت است. می‌گویی دست از قلب زخمی من بردار. می‌گویی بدون من خوشبخت‌ترینی. می‌گویی انتهای من نابودی است...
لب‌هایت را می‌بوسد، اشک می‌ریزد و در آغوشت به خواب می‌رود.

مانیا... 11 خردادماه 1383
Sunday, May 30, 2004 - 01:09
شب آخر
منم به یادشم...
واسه یه قطره خون که اون روز دیدم
دستاش رو صورتش جمع شده بود
مات نگاش می‌کردم... می‌دونی کجا بود؟!
اونقدر نگاش کردم تا خود به خود نشستم
آخه اینجا... رو این خاکا... رو این برگا...
سرد شده‌بود هوا... سردم شد
آخه پس کی کنار اون باشه ؟! تنها می‌مونه اینجا!

حالا دیگه منم به یادشم...
منم می‌خوام برم... دیگه تموم شد!
اون گریه‌ها... اون بی‌خوابی‌ها... اون غصه‌ها
دیگه کسی بهت نمی‌خنده... دیگه خدا هم جرأت نمی‌کنه بهت بخنده!
دیگه چیزی نمونده... دیگه تموم شد
امشب شب آخره... شب آخر... تا می‌تونی بخند!

راستی نگفتی چه رنگی رو دوست داری؟!... سیاه یا آبی؟!
خوب البته دیگه مهم نیست... امشب همه چی تموم می‌شه
یه مرگ قشنگ تو یه شب قشنگ، چه لذت بخش!
چه خوبه اگه کسی پیدات نکنه... چه خوبه اگه بمونی بین برگای خشک و زرد
اونوقت یه شب که خدا داره از جنگل رد می‌شه، پاش می‌ره رو دستای ترک خوردت!
بعد خم می‌شه برگا رو کنار می‌زنه... بوی تعفنت می‌زنه بالا
آره خدا هم حالش بهم می‌خوره... می‌ذاره می‌ره!

راستی چقدر خوشگل شدی تازگیا... چقدر چشمات قشنگ شده
این چشمات من رو یاد دریا میندازه... همیشه توش اشک موج می‌زنه
خسته نشدی اینقدر گریه کردی؟!... خسته نشدی؟!
این شبا کی کنارته؟... با کی حرف می‌زنی؟!
دیگه مهم نیست... امشب شب آخره!

مانیا... 10 خردادماه 1383
Saturday, May 29, 2004 - 04:14
نجوای کبود
گونه‌ام کبود است... در هجوم غربتی سخت می‌شمارم بر باد رفته‌هایم را. می‌کشم دست نوازش بر موهای شانه نشده‌ام. آرام آرام می‌نویسم و گوش می‌دهم به نوایی ناهنجار.

گونه‌ام کبود است... آنگاه که خواستم از جای برخیزم سایه‌ای آمد و میهمانم شد. آن روزها من جوان‌تر بودم. و امروز پیرمردی در انتظار مرگی لااقل زودتر از نابودی پیکر از دست رفته‌ام.

گونه‌ام کبود است... وحشیانه می‌زیم در کنار رودخانه‌های انحطاط. لحظه‌هایم سیاه و سپید است در گذر ابرهایی سیاه که گاه باران می‌زنند و گاه نیش‌خند.

گونه‌ام کبود است... چند شبی است که آتش خانه‌مان خاموش است. از آن روز که دیگر نای هیزم جمع‌کردن ندارم. چند شبی است که خانه‌مان سرد است.

گونه‌ام کبود است... دستانم هیچکدام کبودی گونه‌ام را بر عهده نمی‌گیرند. من در این بلوای بی‌کسی به که گویم دردی کهنه را که تعریفش برای همگان ناممکن است.

گونه‌ام کبود است... آن روز که می‌میرم چه زیباست. آن روز که در سراشیبی قبر آرام آرام پائین می‌روم. آن روز که خاک مرا بی‌منت و آزار می‌پذیرد.

گونه‌ام کبود است... من محکومم و در این محکومیت خوشبخت. حال که تک‌تک عناصر وجودیم فریادی است کهنه و نافذ چوبه‌ی دار در انتظار من است.

گونه‌ام کبود است... شبی دیگر گذشت و من در خواب غلطیدم و در غلطش‌های گاه و بی‌گاه خویش درد کشیدم. گاه می‌اندیشم درد بدون من چه خواهد کرد.

گونه‌ام کبود است و دستانم یارای نهادن مرهم ندارند. گمان کنم عاقبت تنها ماندم. اما تنها ماندنم ذره‌ای دردناک نیست. اگر استخوان صورتم درد نمی‌کرد لبخند می‌زدم.

مانیا... 9 خردادماه 1383
Friday, May 28, 2004 - 05:01
Apocalypse
مسیح را بر فراز صلیب می‌بینم... آسمان غران است.
اشکهایش از آن غرور بلند بر صورت مریم جاری است.
فریاد می‌دارد:

My God, Why have you forsaken me!?

آری، آنجا که مسیح می‌گوید و آسمان می‌گرید.
گرگان درنده‌ای را می‌بینم که سر بر بالا دارند و جاری است از دهانشان بزاق مرگ!
مریم می‌گرید؟... نه! توان گریستن نیست. بهتی عمیق اشک را ربوده است.
این فاجعه را چگونه می‌توان تصویر کرد؟!... از آدمی ساخته نیست شاید!

مسیح را بر فراز صلیب می‌بینم... آسمان غران است.
زمین لرزان است از این جنایت هولناک... پیام‌آور عشق و آزادگی بر فراز صلیب است.
نه پوستی مانده بر تن و نه آثاری از آن سیمای مه‌گون... در هم پیچیده است این پیکر!
گویی زمین تشنه‌ی یک قطره خون پاک اوست و آسمان در حسرت گیسوان عطر آگینش.
گمانم نوایی حزین در گوش زمان پیچیده است.
آنجا که مسیح فریاد می‌دارد:

My God, Why have you forsaken me!?

آه! چه مسیحائی‌ام امشب...

مانیا... 8 خردادماه 1383
Tuesday, May 25, 2004 - 07:12
او می‌خندید...
من زیر باران راه می‌رفتم و او می‌خندید...
شهر تاریک بود، به تاریکی یک کویر تنهائی. پشتم خسته از کوله بار گناه، اما بی‌گناه! چشم‌هایی نیمه باز که گاه مدد از پلک‌ها می‌گرفتند و بازتر می‌شدند. و لبانی کبود که تشنه‌ی بوسه‌ای گرم بودند. بوسه‌ی مرگ!

من در بی‌خوابی‌های آن شب غسل درد می‌کردم و او می‌خندید...
پیکری سست از شهوتی خاموش. پوستی نرم که گاه کنایه بر حریر می‌زد. سینه‌ای که با زمین نجوا می‌کرد. و چشمانی باز در ظلمت اتاقی کوچک. همه و همه حکایت از حقارتی کهنه و آتشی خاموش داشتند.

من در کهنگی‌های خویش کهنه‌تر می‌شدم و او می‌خندید...
آوازهایی که چه آرام از یاد می‌رفت. پروازهایی که بی‌محابا بر باد می‌رفت. بی‌هدف‌ترین مردم در بستری نرم. بزاق‌هایی متعفن که از دهان گرگ سرنوشت جاری بود. کتابچه‌هایی که خط به خط تقدیس مرگ می‌نمودند. و شاید مسافری از یاد رفته که روزگاری پادشاه سرزمین نور بود در آنسوی شعور.

من در زباله‌های گوشه کنار شهر به دنبال گمشده‌ام می‌گشتم و او می‌خندید...
گمشده‌ای که در زمان و مکان نمی‌گنجید. گوهری که در تلاطمات سال‌هایی هولناک در لایه‌های درونی جسم افسونگر خویش پرورانده بودم. مادر شب مرد و من بی‌خانمان شدم. هویتم پامال مقدس مآبانی شد که قاتلان شعور بودند.

من در زیر دست و پای وحوشی ناآشنا در خون خویش می‌غلطیدم و او می‌خندید...
طرح خنده‌اش از خاطرم نخواهد رفت. امشب بر مزار مادر شب نشسته‌ام و آرام در شریان‌های خاک جاری می‌شوم. شاید روزی زمین را بر نحوست فراگیرش بشورانم. و می‌دانم مزارم را نخواهند یافت چرا که خاک تشنه‌ی پیکر بی‌پروایانی چون من است.

مانیا... 5 خردادماه 1383
Sunday, May 23, 2004 - 01:43
خاکِ آزادی
مانیا... مانیا... بمیر! شاید از خاکت بوته‌ی یاسی در باران جان گیرد.
شاید روزی خانه‌ای کاهگلی در میان کوچه‌ای تنگ که به کوه می‌رسد بر مزارت برپا گردد. شاید آن بوته‌ی یاس پر کند فضای خانه را و عطر افشاند از پس دیوارش. شاید آن روز که هوا بارانی است رهگذری دست در دست معشوقش از عطر دل‌انگیز یاس‌های سپید مست گونه عزیزش را در آغوش کشد. و شاید حرمت باران و عطر یاس لب‌هایشان را بر هم گذارد و تصویری رعنا بیافریند.
مانیا... خوشا مزار پاکت! خود نکردی آنچه خاکت کرد!

درب‌های شکسته... درب‌هایی که هرکدام را می‌گشایی پیش پایت جان می‌سپارند.
قصه‌ای که امروز می‌نگارم تازه نیست و غروب هم آشناست با فصل فصل آن. نقل روح سرگردان من است که چه آرام با بی‌یاری‌ها خو می‌گیرد. آنگاه که زیر آفتابی سوزان در کوچه‌های شهر پی اثبات بودن خویش دوره می‌افتد. آنگاه که در هجوم نامردمان همچون مخملی نرم آغوش باز می‌کند. و گاه که همچون سنگ پیشانی می‌شکافد. این چیست و آن چیست؟!... نمی‌دانم!

غربت در حصار ایام... بلندترین حصار که راه فراری ندارد.
بچه سگی را دیدم که در میان زباله‌های گوشه‌ی خیابان چه آرام به خواب مرگ فرو رفته بود. گمانم مرده‌اش بیشتر سودرسان بود تا زنده‌اش. چرا که در اطراف لاشه‌اش میهمانی برپا بود. میهمانی مگس‌های هرزه پرست. گمانم بدانم چرا در این شهر مرده‌ها بیش از زنده‌ها ارج و قرب دارند. چرا که آسیب نمی‌رسانند و در پی دریافت حقوق طبیعی خویش با این مگس‌های هرزه پرست درگیر نمی‌شوند. چراکه از خویش دفاع نمی‌کنند و اگر صد بزنی یک نخواهی خورد. گاه آرزوی مرگ می‌کنم. گمانم محکوم باقی خواهم ماند. تا آنجا که زنده‌ام باید اثبات کنم و بازپس گیرم و آنگاه که مردم پایان کار!... نمی‌دانم!

کوتاهترین‌های من... کوتاهترین لحظات را می‌توان لحظات شادی دانست. گمانم برای من.
همچون آتش شهوت که به ساعتی بند است و پس از ارضاء زیر خاکستر تن می‌خوابد. همچون ساعات مستی که در حلول یک پلک به هم زدن پایان می‌گیرد. همچون تشنه‌ای که چون سیراب می‌شود در پی رفع نیازی دیگر برمی‌آید. اما اینها که می‌شمرم تناسبی ندارد با آنها که می‌اندیشم. من شادی را در شهوت و مستی نمی‌بینم. شاید شادی آن دم است که برای لحظه‌ای احساس خوشبختی کنی. و خوشبختی مفهومی است بس عمیق. اما در دید من خوشبختی یعنی آدمی پس از اتمام نیمه تمام‌ها زیر سایه‌ی آزادی بنشیند و در آرامشی گران‌بها جانی دوباره گیرد، بی‌هراس! اما رکن رکین این مفهوم همانا آزادی است. که در این شهر فروخته می‌شود.
آنان که ادعای پاسداری از دین و ناموس این مردم ستمدیده را دارند خود دزدان ناموس این ملتند و آزادی را در بازارهای خودساخته می‌فروشند. مانند دلالان کالا که ملحقات بسته‌های وارداتی را برمی‌دارند و در بازار سیاه به بیع می‌گذارند. اینان نیز آن سال‌ها که این ملت درگیر خون و دود بود به نام دین، آزادی را از پیکره‌ی جامعه ربودند و حال که آتش جنگ خوابیده است آن را می‌فروشند. زیباتر آنکه هیچ قانونی بر اعمالشان ناظر نیست و چیده شده‌ی دست شخص حاکم بزرگ می‌باشند. این ملت بهای سنگینی پرداخت و هنوز دریافت نکرده است آنچه می‌خواست!

مانیا... 3 خردادماه 1383

Labels:

Wednesday, May 19, 2004 - 07:25
گاه و بی‌گاه
گاه که در حقارت لحظات نیاز و در اثبات بدیهیات غرائز، چشم بر پای ناتوانم دوخته‌ام
گاه که مشت‌های گره کرده‌ی شهواتم بر پای همیشه همراهم می‌کوبد
گاه که می‌خواهم و نمی‌خواهم
گاه که بر قبرستان گذشته‌هایی زیبا و تلخ عطسه‌ی مرگ می‌زنم
گاه که ساز و آواز مرده پرستان را نیک گوش می‌دهم
گاه که در خیابان‌های شهر در پشت صورتک خویش یک دل سیر می‌گریم
گاه که مادرم می‌آید و می‌رود و من در خواب خسته می‌شوم
گاه که حمله‌ی کفتارهای خال‌برتن را در فراسوی رؤیا با نسوج استخوان‌هایم احساس می‌کنم
گاه که کوله‌ای از نداشته‌هایم را برمی‌دارم و راهی سفر می‌شوم
گاه که روزها و شب‌ها را در زیر پلک‌هایم قاب خاتم می‌گیرم
گاه که خاموش می‌مانم و حقیر می‌روم
گاه که همسایه‌ی شب می‌شوم و دو سه روزی نان خشک می‌خورم
گاه که حاصل عرق‌های شبانه روزیم پشته‌ای خار می‌شود برای زمستان
گاه که زهر می‌شوم در کام پرنده‌ی خوشبختی
گاه که در سرگیجه‌ی عصرهایم خوشی‌ها و ناخوشی‌هایم را یکجا استفراغ می‌کنم
گاه که تا صبح گریه نمی‌کنم
گاه که خانه‌مان سرد است ولی من در گرما می‌سوزم
گاه که نیمه‌شب‌ها خود فروشی می‌کنم
گاه که می‌دوم و نمی‌دوم
گاه که در زیر چرخ‌های ارابه‌ی درد، سنگ‌های بنای وجودم فرو می‌شکند...
گاه و بی‌گاه‌های خویش را دیشب به شرابی هوس انگیز یکجا فروختم.

مانیا... 30 اردیبهشت ماه 1383

Labels:

Saturday, May 15, 2004 - 01:54
فرار از حصار
شقایق می‌گریست و من در گوشه‌ای تنها دستانم بسته بود و چشمانم باز...
گرگانی را می‌دیدم که او را حلقه زده‌اند. من ناتوان بودم در میان گرگانی که مرا نمی‌شناختند. من از فراز قله‌های هویت آمده بودم. من مفسر بی‌بدیل عشق بوده‌ام تا کنون. من مفهوم اقتدار در انتهای خط بوده‌ام. من محبوب دشت‌های پرگل و کبوتران سینه سپید بوده‌ام. من آغاز رودخانه‌های شعور در ماورای جنگل‌های سبز زندگی بوده‌ام.

شقایق می‌گریست و من آه بی‌پناهی سر می‌دادم...
هر آنچه بر پیکر بلورینش رویانده بودم به لعاب داغ رعب و ترس سوزاندند. گرگانی که دهانشان از تعفن لاابالی زیستی پر بود. گرگانی پرده‌در که به پشم‌های مشکین و لباس‌های تا حنجر برآمده‌ی خویش داعیه‌ی خدا محوری داشتند. تفاله‌هایی که تشنه‌ی سجده و التماس بودند. وحوشی خالی از شعور که تیشه بر سبزینه‌های شعور می‌زدند.

شقایق می‌گریست و من در جنونی سرد ویران می‌شدم...
گونه‌ام کبود است و شقایق بی‌تاب در آغوشم به خواب رفته. زخم پنجه‌های هرزه‌شان را بر پیکر مخروبه‌ام تاب آوردم تا شقایق را از میان جمعیت حقیرشان رهانیدم و در سیاهی شب گم شدم. حال نشسته‌ام در کنار غرور متروکه‌ام. و شقایق خواب است. در آغوش من. سر بر شانه‌های مردانه‌ام. آه! عطر نفسهای پاکش نوازش می‌دهد سینه‌ام را.

مانیا... 26 اردیبهشت ماه 1383
Sunday, May 09, 2004 - 01:37
تو روباهی...!
تو روباهی...!
آرام‌آرام طرح تحقیر پیرمرد را ریختی. آن روزها من جوا‌‌‌ن‌تر بودم. لحظه‌ها را در صفوف افکارت مرتب نمودی. شواهد همه در خدمت تو بودند.
در جمعیتی سیاه پوش میهمان شدم. دست‌ بر زانوانی که هویت خویش را در دفترچه‌ی کهنه‌ی تو می‌جستند. رهایی را در مسیر نگاه‌های موزیانه‌ی تو یافته بودند. و قلوبی که تنها تلمبه‌های خون بودند به جای آرامگاه عشق و مستی.
در شهر تو جوان‌ها هم امید پیری دارند. زنان دست از زیبایی و نشاط کشیده در پیله‌هایی سخت و سیاه فرو رفته‌اند. نوجوانان غافل از اسرار پیکر خویش در پی اغنای ذات جبار تواند. کودکان آرام آرام به قربان‌گاه تو نزدیک می‌شوند.
شهر تو شهر آخرین‌هاست. شهری که پشت دروازه‌های آن مملو است از گورهای کوچک و بزرگ. گورهایی که مدفن آرزوهای دوست داران توست. آن روز که با شوق و ذوق به سویت می‌آمدند نمی‌دانستند که شهر تو آخرین خانه است.
یاران عهدکرده‌ات را در لباس مهر و معصومیت فرستادی تا ذات پلشتت را پشت آنان پنهان کنی چرا که از شمار قربانیانت کم نگردد. تو ظالمی هرچند حامی مظلومانی! چراکه مظلومان تو آدمکانی ساختگی‌اند که صحنه‌ی نمایش را به معصومیت آنان آراستی.
در قاموس تو سرخورده‌گی و حقارت ارزش است. در مذهب تو زشتی و عفونت زیباترین هدایای آسمانی است بر چهره‌ی مردمان بی‌پناه. تو آنسان که می‌خواهی شروع می‌کنی، ادامه می‌دهی و به پایان می‌رسانی آنچه بی‌پناهان درگاهت نمی‌خواهند.
کر و لال‌هایی متعفن را می‌بینم که بر فراز بلندی‌ها از فتوحات تو دم می‌زنند. فتوحاتی که در خون بی‌گناهانی جان گرفته است که تو از ابتدای کودکی در افکار خامشان لانه کردی.
قرن‌ها پیش دورنمایی از آتش و باغ سبز را بر سینه‌ی آسمان آویختی. و همان شد سرلوحه‌ی افکار آدمکان دلمرده‌ی پیشگاهت. عاشق ضجه و تعظیم بودی و دیوانه‌ی جماعت انبوه که همه در گرد عقده‌هایت حلقه زنند. تو خواستی و رسیدی و پیرمرد خواست و هلاک شد چراکه تو نمی‌خواستی آنچه پیرمرد در آرزویش بود.
ماه‌ها گذشت و شب‌ها نخوابیدم و در اتاق کوچکم اندیشیدم تا سرانجام طرح فرار از شهر منحوست را ریختم. و در شبی بارانی که آسمان عقده‌های دل می‌گشود از حصارهای تیغ اندود هزار سازه‌ات گریختم و آن لحظه که پای بر بهشت افکار خویش نهادم برای اولین بار نفسی عمیق از اعماق وجود سوخته‌ام کشیدم و آرام در کنار برکه‌ی زیبائی‌هایم به خواب رفتم. خوابی عمیق که مرهمی بود بر زخم‌های کهنه‌ام.
و اما من!... من در این شب سیاه در گورستان بر باد رفته‌های خویش بر مزار پیرمرد تنها نشسته‌ام و آرام آرام ترانه‌ی حسرت سر می‌دهم. حسرت بر خاکستر عمر خویش. حسرت بر لحظه‌های پرواز که چه وحشیانه از من ربودی. حسرت بر جراحات پیکر شکسته‌ام و پوست چروکیده‌ام.
و تو آرام خوابیده‌ای. در آنجا که هیچگاه نخواهمش یافت. در گذر نسیمی روح‌افزا و در کنار جویی از زلال آب. بی‌هراس از غم نان. آرام بخواب روباه بزرگ، آرام! من تا ابد بیدارم.
بدان تا آخرین لحظه‌های عمر کوتاهم بر صفحه‌ی خاک می‌دوم و صخره‌ها را به دندان‌های شکسته‌ام می‌خایم و بر خارهای صحرا آرام می‌خوابم اما به شهر تو که هزار سازه‌ای است از بتکده‌های تو در تو باز نخواهم ‌گشت.
آری تو روباهی... افسوس که دیر شناختمت.

مانیا... 20 اردیبهشت ماه 1383