میکشم پای بر این عرصهی تنگ
تا نگویند که از پا بنشست
آخرینهای مرا بردار از روی زمین همره من
فصل میقات من و تو پر از احساس است
آه از شهر سراسر بینور
آه از چشمهایی به زیبایی مهتاب ولیکن کور
آه از لحظهی افتادن مردی خسته
نزهت باغ بهشت ارزانی آن بیخبران
من حدیث غم خویش با تو نگویم هرگز
میکشم پای بر این عرصهی تنگ
تا نگویند که از پا بنشست
دیشب از درد محتاج نفسهای تو بودم، پای در خواب
خواب هم قصهای کهنه است در این بییاری
مرد و نامرد چه آمیزهی زیبائی است در این عصر غریب
آن که مرد است پر از حادثههایی که ندیده است کسی
وان که نامرد تکیه بر قصر بلورین غرور
من از این نیستم غمگین که چرا مرد شدم
یا که نامرد چرا پر ز غروری زیباست
من غم از لحظهی پرواز کبوتر دارم، لحظهای بیتدبیر!
در کمینش تیریست که در چلهی نامرد شده است
آه مادرم نیست که لالایی گرمش خواب را هدیه کند بر شب من...
مانیا... 17 فروردین ماه 1383