موج سبز آزادی
Thursday, April 29, 2004 - 02:26
در ژرفای مستی
پیک اول... لبخندی عمیق و مرور بر باد رفته‌ها. نگاهی به دور و افسوسی بی‌معنا. لذت ایستایی در کنار باد.

پیک دوم... دست‌هایی که وجودت را ترک می‌گویند. قصه‌هایی که گشوده می‌شوند. چشم‌هایی که پای در آب دریای خاطرات خیس می‌کنند. و تنی که آرام آرام عریان می‌شود.

پیک سوم... خنده‌هایی نم نمک به سرنوشتی سوخته. طعنه‌هایی تند و تیز به دردهایی کهنه. غروری که همچون تنگ بلور در هم می‌شکند. و پلک‌هایی که سنگین می‌شوند.

پیک چهارم... شانه‌هایی که یک در میان می‌افتند. لب‌هایی که در زیر گرمای زبانی سرخ نوازش می‌شوند. افکاری مبهم که از پنجره فرار می‌کنند. و آشوبی بی‌پروا که افول زاست.

پیک پنجم... پاهایی که به احترام غرور بر باد رفته‌ات برمی‌خیزند. رقصی ظریف و سماعی لطیف. نگاهی که دیگر بسته است. جهانی که بی‌معناست و فردایی که ناپیداست.

پیک ششم... چشمانی که در گرمای بی‌خبری می‌سوزند. سری چرخان و گردان سوار بر نوایی پرشور. دستانی دریا گونه پر از امواجی متلاطم. نسیان و تقلا در شوری گران‌بها. قهقهه‌هایی فاحش و پیکری بی‌اراده.

ساعتی بعد... زانوانی که بر زمین است و دستانی به خواب رفته. همچون سجودی مجازی بر درگاهی نامعلوم. قِی کردن یک عمر خاکستر. خروج زخم‌های چرکین از شریان‌های گوارشی پیکری مخروبه. همچون سگی باردار در سکوت جنگلی سرد که در هراس مرگ است.

شبی دیگر هم از مزار گذشته‌هایم گذشت. خطوطی چند نگاشتم برای آنان که می‌گویند در عالم مستی نمی‌توان اندیشید. تماشایی است شب‌هایی که جام در دست به خواب می‌روم. شب‌هایی که گذشته‌هایم را در خلوت سرد سینه‌ام دفن می‌کنم.

مانیا... 12 اردیبهشت ماه 1383
Thursday, April 22, 2004 - 05:30
بازی‌های ماورائی
برخی اوقات تغییر قوانین به من نیرو می‌دهد. نیرویی دوباره در رگ‌هايم جاری است آنگاه که پازل شرایط را جور دیگر می‌چینم. پیروی از اصول کهنه مرگ آورترین استرس روحی است برای روح سرگردان مردان ماجراجو و ناآرام.

گاه پرواز را وحشیانه تحقیر می‌کنم و کشان کشان بر ریگ‌های بیابان بی‌اعتقادی‌ها پیش ‌می‌روم. اعتقاداتی که آزارم داده است یک عمر و حال وبال است بر گردن لحظاتم.

دوست دارم مرگ را اما آنگاه که خود نظاره‌گر مرگ خویش باشم. دوست دارم بمیرم اما در آغوش خود و در تنهایی جنگل‌های تو در توی آنسوترها.

دوست دارم زندگی کنم اما در مداومت دستان گره گشای خویش. تا آنجا که در ذهن دارم گرمای شانه‌هایم زیباترین هدیه‌ی سرنوشت من است به من.

من آخرینم در این هجوم وحشت سرد که گاه از در و دیوار شهر بر سر خیابان گردی‌هایم خراب می‌شود. در این شب‌های پایانی چه زیباست نوشیدن شرابی تلخ و زننده آنگاه که بر دیوار نافرمانی‌ها تکیه داده‌ام.

من زیبایم و زیباتر از من چشمان پرفتوحم. چشمانی که فتح می‌کند بی آنکه جنگی بیافریند. چشمانی که همواره مجنون است و بی‌پروا.

من قائم‌ام به ذات خویشتن و در گرمای فرار از نیستی می‌زیم. من آزادی‌خواه بوده‌ام آن سال‌ها و امروز با تکه ذغالی که از خویشتن خویش برایم به یادگار مانده بر دیوارهای شهر ترانه‌ی آزادی می‌نگارم.

دیوانگان را مجازاتی نیست لیکن من دیوانه نیستم. من در فراسوی دیوانگی قدرت زیستن در میان وحوش را یافتم. قدرت انتحار در اوج بی‌چیزی.

سکوت پیشه‌ی من است. اما در ماورای وجود نامحدودم هزاران آتشفشان پنهان است. که اگر لب بگشایم علف‌های هرز این دشت هرزه‌پرور را یکجا در آتش خفته‌اش می‌سوزاند.

جرم من این است که نخواستم بت پرست باشم بسان این هزار چهره‌گان. من پرستش را در یکتایی خویش یافتم و سجود را از یاد بردم. و حال چوبه‌ی دار در انتظار من است.

مرگ من روزی است که از خود تهی گردم. من در لحظات زیبای مرگ آسایش را یافته‌ام. چراکه همسفر ذات خویش می‌شوم.

مانیا... 3 اردیبهشت ماه 1383
Saturday, April 17, 2004 - 05:28
انتخاب آنگاه عشق
بخش سوم
با فراموشی مفاهیم ساختگی از عناصری همچون عشق، محبت و دلباختگی به کنه مطلب باید نفوذ کرد. می‌توان از درون و عمق این مفاهیم شروع کرد و پس از خروج از پوسته‌ی ظاهری آنها واژه‌ای لایق برایشان برگزید. نه اینکه سال‌ها بر روی پوسته‌ی آنان راه رویم و تنها ادعای شناختی ژرف داشته باشیم. اینگونه است که می‌توان از سفاهت و انتحار در مسیر حماقت گریخت.

این عشق نیست!... از دیدگاه من که در چندین گونه‌ی متفاوت از عشق پای نهاده‌ام و تلخی‌ها و شیرینی‌های هر کدام را با تمام وجود لمس نموده‌ام، عشق واقعی و حقیقی تنها با وجود دو عنصر در کنار هم جلوه می‌کند. آری دو عنصر در کنار هم و نه در مقابل هم. عشق‌های یکطرفه همچون قماری‌ست که در آن تنها بازنده عاشق است. گاه که در این ورطه‌های بی‌معنا می‌اندیشم به یاد روم باستان می‌افتم که شاهزاده‌گان رومی زندانیان دربند را در میان شیران گرسنه رها کرده و با چنین صحنه‌هایی تفریح می‌کردند.

این عشق نیست!... عشقی که از سر احساس و جذبه‌های ظاهری ایجاد شود همچون آب جوشی است که اگر دور از آتش بماند پس از مدتی سرد می‌شود. گاه می‌بینم در میان برخی آدمیان که چه آسان در مقابل زیبائی‌های ظاهری معشوق بند دل سست می‌کنند و پای می‌لرزانند و همچون عبدی عبید زانو می‌زنند. من نام این احساس را عشق نمی‌توانم بگذارم. چرا که تمام تلاش فرد در این حالت فتح وجود مادی معشوق است و لذت بردن از زیبائی‌های قابل لمس آن. هرچند خود می‌پندارد که عاشقی است دلسوخته. من نام این احساس به ظاهر عمیق را شهوت می‌گذارم. میان عشق و شهوت تار مویی بیش فاصله نیست. چراکه رفلکس‌های شهوانی آدمی به تحریکات بیرونی بسیار حساس است و از آنجا که سریع‌تر از سایر احساسات درونی فعال می‌شود به راحتی رنگ و لعاب عشق به خود می‌گیرد. و این اشتباهی است فاحش که حتی ممکن است پس از کامیابی و دسترسی عاشق به معشوق نیز ناکامی به بار آرد. چراکه پس از عادی شدن روابط و عریان زیستی عاشق و معشوق در کنار یکدیگر التهاب کاهش یافته و دیگر رنگ پیشین را نخواهد داشت . و از آنجا که شهوت تنوع طلب می‌باشد گاه روابط رو به تیرگی می‌رود. چراکه شهوت خالی از درون مایه‌ی ماناست. اما عشق در ذات خویش ناسیراست.

این عشق نیست!... آن دختر یا پسر برایم جذاب است. دیده‌ای چگونه به من نگاه می‌کند وقتی از کنارش عبور می‌کنم؟! او منتظر یک سلام من است. فکر کنم من را دوست دارد اما شرم نمی‌گذارد بیان کند. این جملاتی‌ست که گه‌گاه در روابط گذرا در جوامع کوچک و بزرگ اجتماع به ذهن اشخاص می‌آید. زیرا که عموما اولین جرقه‌های ایجاد علاقه از نگاه‌ها شروع می‌شود. انسان گاه با نگاه‌های خویش خواسته‌هایش را بیان می‌کند. به بیان دیگر می‌توان گفت چشم‌ها دروازه‌ی قلب آدمی می‌باشند. اما به اعتقاد من هرچند نگاه ابتدای روابط است اما اکتفای به آن و پای در میدان عشق نهادن با یک نگاه اشتباهی است گاه جبران‌ناپذیر. در قسمت‌های قبل در مورد این موضوع بحث شده است لذا بیش از این اطاله‌ی کلام جایز نیست. اما باید دانست که نگاه‌های هر چند زیبا گاه دام‌هایی است که به نابودی نیروهای ذاتی و داشته‌های جمع‌آوری شده‌ی یک عمر آدمی می‌انجامد و او را فرسنگ‌ها از آرزوهایش دور می‌کند.

این عشق نیست!... گاه همزیستی‌های مسالمت‌آمیز و زندگی‌های باشکوه نیز خالی از عشق است. حتی اگر خارج از عرف جامعه نیز نگاهی بیندازیم به روابط مردان و زنان، می‌توان‌دید که مرد و زنی در کنار هم هستند و دست در دست هم دارند و حتی عریان زیستی‌های گاه و بی‌گاهشان نیز در مسیر روابطشان جاری است اما در عمق قلب‌های خویش رنگی از عشق ندارند. چراکه در این حالت هردو پای در میدان می‌نهند با دلایل قانع کننده برای خویش و نه برای دیگری. یکی برای ثروت و دیگری برای صورت زیبا. یکی برای ترس از تنهایی و دیگری برای گذران وقت. در واقع هرکدام در پی اغنای منافع خویش می‌باشند و نه تکامل دیگری. من این مدل از روابط را به زاویه‌ی حاده تشبیه می‌کنم. که دو ضلع آن در رأس و مبدأ که همان آغاز رابطه است بر هم منطبق‌اند اما هرچه از رأس دورتر می‌شوند فاصله‌شان از هم بیشتر می‌شود و به آنجایی خواهند رسید که حتی یکدیگر را نمی‌بینند. اینگونه روابط حتی اگر به ازدواج بینجامد عمری بسیار کوتاه خواهد داشت.

این عشق نیست!... بغض گلویم را گرفته. بدون او نمی‌توانم. چه سرنوشت تلخی پیدا کردم. اگر همراهم می‌شد چه می‌شد؟! شاید اگر کسی به این جملات عاشقانه بنگرد احساس رقیقی در روحش جاری شود. اما من تنها نکته‌ای که در این جملات می‌بینم بوی تعفن ناامیدی و ایستایی است. مانند کسی که در چاهی گرفتار آمده است و کسی برای نجاتش پیدا نمی‌شود و فکر می‌کند دنیا به آخر رسیده است. اما پس از نجات و استشمام هوایی تازه به ادامه‌ی زندگی و شیرینی‌هایش می‌اندیشد. آری کسی که اینگونه در گوشه‌ای زانو بغل می‌گیرد و مدام اشک‌های افسوس می‌ریزد و آه سرد می‌کشد هنوز برای خویش ارزش قائل نیست. آنکه می‌ایستد تا موجود رؤیاهایش بیاید و با او همراه شود از ارکان تکامل بی‌خبر است. حتی نمی‌داند برای چه چیز به دنبال عشق است. آیا به واقع عشق او حتی در صورت کامیابی مسیری زیبا را در زندگی او طرح خواهد کرد؟! من اصل دلدادگی را تکفیر نمی‌کنم بلکه اینگونه‌ی عشق را بی‌خبری می‌دانم و از پایه تقبیح می‌کنم. چراکه اینگونه عشق حرکت و حرارت است در مسیر معشوق و ایستایی است در مسیر زندگی. اگر به واقع معشوق تو میلی نشان نمی‌دهد ادامه‌ی راه چیزی جز بیهودگی و به هدر رفتن توشه‌ی راه تو نیست. آری او نمی‌داند که هر انسانی در گوشه‌ای از زندگی خویش، آنجا که حتی برایش قابل تصور نیست کفو و برابر خویش را حال کاملا منطبق بر افکارش یا کمی متفاوت خواهد یافت و این راز زیستن است. او نمی‌داند که توقف بر هر مانعی در زندگی حتی در لباس معشوق گاه او را از رسیدن به معیارهای حقیقی خویش در زندگی سال‌ها دور می‌کند. ای کاش هیچ‌گاه مصداق این شعر نشویم که در جمله‌ای زیبا آورده‌است:
«من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم!»

مانیا... 29 فروردین ماه 1383
Tuesday, April 13, 2004 - 00:43
انتخاب آنگاه عشق
بخش دوم
همواره بر این عقیده استوار بوده‌ام و خواهم ماند که از ابتدای کودکی تمام واژه‌ها را برای عقل قابل رشد ما تعریف کرده‌اند. بارها آزمایش نموده‌ام. گاه که در شرایطی خاص و حالتی ایستا یا محرک قرار می‌گیرم با تغییر تعریف حالت به حسی کاملا مجزا دست می‌یابم. و این پیام‌آور قدرت استحاله‌ی آدمی است. نیک که بنگری تک تک لحظات آدمی مملو است از حس‌های درونی و بیرونی که یا رنگ می‌دهند و یا رنگ می‌پذیرند. و این نیز عدم ثبات احساسات آدمی را بیان‌گر است. به طور مثال گاه در حال استماع موسیقی خاص انسان در حالت خاصی پای می‌نهد و پس از قطع موسیقی به حالت کنونی خویش باز می‌گردد. گاه در حال گوش دادن کلامی فصیح چنان از خویش غافل می‌شود که گویا در این دنیا نیست و لحظه لحظه تشنه‌تر می‌شود اما پس از آن به روزمره‌گی‌های خویش باز می‌گردد.

عشق چیست؟!... در ادبیات کهن ایرانی با تشکیل زوج‌هایی همچون لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد و... به گونه‌ای عشق را در غالب الهه‌ای آسمانی و همراه با غم و اندوه و خون دل بیان کرده‌اند. نظم و نثرهایی همراه با مفاهیم عمیق دلدادگی و دلباختگی که گاه مخاطب را به اشک ریختن وا می‌دارد. از این بالاتر نیز می‌توان رفت. در بعضی از متون گاه مطالبات جان‌کاه معشوق از عاشق را نظاره می‌کنیم که در برخی موارد جان عاشق نیز در زمره‌ی این مطالبات قرار می‌گیرد و یا جان دیگری. اما به‌واقع عشق چیست؟!

عشق چیست؟!... در تاریخ گذشته‌ی اروپا و آمریکا و دیگر کشورها که می‌توان گفت قدمت تاریخشان در مقابل تاریخ پر بار ایران همچون قطره‌ای در مقابل دریاست همواره جوامع بشری دستخوش تلاطمات ناخواسته بوده‌اند. چنانچه در عصر قدیم خویش اروپا اسیر رنسانس بود و پیله‌ای سخت بر تن جامعه‌ی خویش تنیده بود و پس از آن با رشد متفکران روشنفکر به ناگاه لخت و بی‌پناه در سرمای فمنیسم رها شد. تا آنجا پیش‌رفت که دو خط موازی عشق و سکس را کاملا بر هم منطبق کرد. تا آنجا پیش‌رفت که امروز در تاریکی‌های بی‌حد و حصر خویش می‌دود تا از پس‌مانده‌های فمنیسم رها شود. و آمریکا نیز که زائیده‌ی مهاجرت‌های اروپائیان بود و تاریخی بسیار حقیر همراه با خون و دد منشی داشت رنگ اروپا را همچون لعابی تازه و پرحرارت بر تن خویش پاشید و روز به ‌روز بر جذابیت‌ها و زیبائی‌های دل فریب آن می‌افزاید و بی‌محابا پیش می‌رود. اما به واقع عشق چیست؟!

عشق چیست؟!... و اما اشتباهات مرگ‌بار. می‌شناختم دوستی از دوستان قدیمیم را که پس از ناکامی در بازی بچه‌گانه‌ای که خود نام آن را عشق نهاده‌بود با قطع رگ دست خویش این دیار را وداع گفت. بی‌آنکه به ارزش واقعی انسان نگاهی بیندازند و در تلاطمات زندگی ارزش آبدیده‌گی را درک کنند و روح خویش را پروار سازند و در مسیر تکامل قدم بگذارند، همچون نهالی طوفان‌زده خویش را نابود می‌سازند. اگر به واقع عشق ابزاری است برای سد تکامل پس تقدیس آن به چه معناست؟! اما به‌واقع عشق چیست؟!

مانیا... 25 فروردین ماه 1383
Saturday, April 10, 2004 - 21:31
انتخاب آنگاه عشق
بخش نخست
دکتر علی شریعتی:
«دوست داشتن از عشق برتر است. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.»

گاه می‌اندیشم که آدمیان چه آسان اسیر واژه‌ها می‌شوند و در پیچ و خم معانی و مفاهیم دل می‌سپارند. گویی عقل در خلال مطالعه‌ی واژگان اینچنینی پا در میان نمی‌گذارد یا اگر هم بگذارد دست احساس بر سینه‌ی سختش می‌نشیند.

دوست دارم، دوست داری و دوست دارد. اشیاء و اشخاص همه می‌توانند لایق این فعل آشنا باشند. آنچنان که ممکن است گاه آدمی دشمن خویش را دوست بدارد. اموال شخصی و دست آوردهای عمر انسان همه و همه برای او دوست داشتنی می‌باشند. آنقدر پایه‌های دوست داشتن سست است که گاه انسان در مکان و زمانی خاص چیزی یا کسی را دوست دارد اما شاید با تغییر شرایط دگرگون شده تا پای تنفر پیش رود. اما هنوز حرف بسیار است در این واژه‌ی آشنا.

جوانان کم سن و سال که دل در گرو احساس دارند و به هیچ چیز جز دانسته‌های خویش نمی‌اندیشند گاه در ورطه‌ی عشق‌های آتشین پای می‌گذارند و چنان مجذوب معشوق می‌شوند که دیگر هیچ نصیحتی برایشان چاره ساز نیست. کورکورانه بی آنکه بدانند آیا معشوقشان لیاقت این عشق بی‌ریای آنها را دارد یا نه به جلو پیش می‌روند و آنقدر درگیر ماجراهای فراوان می‌شوند که گاه آسیب جانی به خویش می‌رسانند. و چه بسیار حجم‌های خالی از معنا در ظاهری زیبا دلبری می‌کنند و اگر نیک بنگری ارزش دمی فکر کردن را هم ندارند. اینگونه عشق‌ها که بیشتر به عشق‌های یکطرفه معروفند جز تباهی اوقات و جلوگیری از پیشرفت چیزی به ارمغان نمی‌آورند.

چندی پیش جمله‌ای زیبا از جامعه‌شناسی سرشناس می‌خواندم از این قرار:
«ابتدا انتخاب کن، آنگاه که به درستی انتخابت پی بردی عاشق شو.»
با نگاهی موشکافانه می‌توان از این جمله‌ی عمیق اینچنین استنباط کرد که عقل آدمی بر احساس وی می‌تواند غالب آید و این در گرو اراده‌ی آدمی‌ست. آنجا که من با معیارهای خویش مطالعاتی را به روی فرد مورد نظر آغاز نمودم و پس از بررسی‌های مختلف به نیک سرشتی وی پی بردم آنگاه در موضع انتخاب قرار می‌گیرم. اما باز هم نمی‌توان گفت که می‌توانم علاقمند شوم و یا پای در ورطه‌ی عاشقی نهم. شرط ادامه‌ی این راه پس از موضع انتخاب ایجاد یک رابطه‌ی عاطفی دوسویه می‌باشد و آنگاه که هردو پس از انتخابی از سر عقل درگیر عواطف و احساساتی زیبا می‌شوند می‌توان گفت شیرینی این پیروزی از آن هر دو است.

حال پس از این توضیح اجمالی باز می‌گردیم به تأمل در جمله‌ی فوق که از استاد عالیقدر دکتر علی شریعتی نقل شده‌است. به اعتقاد من که در فراسوی هرگونه تعصب و عناد اندیشه‌های خویش را به روی کاغذ می‌آورم مفهوم عشق در جمله‌ی فوق را می‌توان دقیقا به عشق‌های یکطرفه معنا نمود. زیرا آنگاه که عاشق در پی معشوق است و دست در دست او ندارد و چیزی جز رؤیای معشوق در کنار او نیست همواره احساس مالکیت خویش را بر وی اعمال می‌کند. راه رفتن، غذا خوردن، حرف زدن، خندیدن و حتی فکر کردن او را منوط به افکار خویش می‌داند و از او هر چند الهه‌ایی در ذهن خویش ساخته لیکن او را جزو اموال شخصی خویش می‌داند. اما آنگاه که مسیر عاشقی مبتنی بر مراحل توصیف شده در بالا باشد و هر دو از سر عقل و پس از انتخابی زیرکانه به مرحله‌ی عاشقی رسیده باشند یا در واقع مراحل عاشقی را شانه به شانه طی کرده باشند آنگاه دیگر هیچ مالکیتی بر یکدیگر احساس نمی‌کنند بلکه تبدیل به یک روح می‌شوند در دو کالبد و این آغاز بهشتی است که آرامش پایدار اولین میوه‌ی آن است.

مانیا... 22 فروردین ماه 1383
Monday, April 05, 2004 - 03:19
آخرین‌های من
می‌کشم پای بر این عرصه‌ی تنگ
تا نگویند که از پا بنشست

آخرین‌های مرا بردار از روی زمین همره من
فصل میقات من و تو پر از احساس است
آه از شهر سراسر بی‌نور
آه از چشم‌هایی به زیبایی مهتاب ولیکن کور
آه از لحظه‌ی افتادن مردی خسته
نزهت باغ بهشت ارزانی آن بی‌خبران
من حدیث غم خویش با تو نگویم هرگز

می‌کشم پای بر این عرصه‌ی تنگ
تا نگویند که از پا بنشست

دیشب از درد محتاج نفس‌های تو بودم، پای در خواب
خواب هم قصه‌ای کهنه است در این بی‌یاری
مرد و نامرد چه آمیزه‌ی زیبائی است در این عصر غریب
آن که مرد است پر از حادثه‌هایی که ندیده است کسی
وان که نامرد تکیه بر قصر بلورین غرور
من از این نیستم غمگین که چرا مرد شدم
یا که نامرد چرا پر ز غروری زیباست
من غم از لحظه‌ی پرواز کبوتر دارم، لحظه‌ای بی‌تدبیر!
در کمینش تیری‌ست که در چله‌ی نامرد شده است
آه مادرم نیست که لالایی گرمش خواب را هدیه کند بر شب من...

مانیا... 17 فروردین ماه 1383
Saturday, April 03, 2004 - 05:56
آوارگی قوی سپيد
یک قدم مانده به آوارگی قوی سپید
یک شب از عطر اقاقی، وسط باغ وفا می‌گذرد
ناز پرورده‌ی دشتی همه شب بارانی
مثل پرواز همان بلبل مست
یک قدم مانده به آوارگی قوی سپید
قصه‌ای کهنه و بی‌مشتری و خوش منظر
بانگ ناقوس کلیسای شعور
پشت آن فاصله‌های شب و زنجیر و جفا
آه!
یک قدم مانده به آوارگی قوی سپید
این ورق‌های سپید، آن ورق‌های سیاه
این قدم‌های حقیر، آن نفس‌های تباه
آه از این همه تقدیر غریب
می‌کشد پای بر این مسجد سرخ، آوای غروب
خون بال و پر آن مرغ نحیف زیر پای شب سرد
آه!
یک قدم مانده به آوارگی قوی سپید
حرمت مادر شب هم به پشیزی بشکست
قلبم از دور به من می‌خندد، و پیوسته مرا می‌خواند
یک قدم مانده به آوارگی قوی سپید...

مانیا... 15 فروردین ماه 1383