موج سبز آزادی
Wednesday, March 31, 2004 - 03:49
میهمانی
درختچه‌های کوچک کنار جاده
گل‌های ارغوانی اطراف مرغزار
پرندگان صبور آسمان آبی
ماهیان معصوم برکه‌های فراموش شده
لک‌لک‌های گرسنه‌ی ساکن رودخانه‌های جنوب
راه‌های تو در توی جنگل‌های شمال
بنفشه‌های بی‌پناه، در همسایگی درختان بی‌رحم
همه امشب میهمان سفره‌ی آرزوهای من شده‌اند
چنان در انحصار زمان‌های از دست رفته مبهوت مانده‌ام
که راه را بر نفس‌های نیمه نیمه‌ی خویش هم بسته‌ام
میهمانی امشب من خالی است از عطر محبوب دوران جوانیم
چراکه مدتی است کلید صندوقچه‌ی آرزوهایم را دور انداخته‌ام
تا شاید بتوانم چند قدمی بیشتر راه روم
میهمانی امشب من کوچک است اما به بزرگی مهتاب
نگاه مادر شب نیز همدم شب‌هایی است که فراموش می‌شوم
قدمهای افسرده و لحظه‌های پژمرده در حصار دستان شب
پشت این همیشه بیدار هلال شد و ورق برنگشت
میهمانی امشب من خالی است از حضور من!

مانیا... 12 فروردین ماه 1383
Friday, March 19, 2004 - 00:49
دوباره آغاز بهار... دوباره‌ها دوباره‌ها
عبور، عبور، عبور سال‌ها
شکست، شکست، شکست شانه‌ها
ماندگاری سایه‌های خیال در خلوت شب‌های زمستانی
می‌نشینم تا شاید روزی آفتابی از پس ابرهای آرزو برآید
سالی دگر نیز از مزار گذشته‌هایم گذشت
و من هنوز در کنار نوشته‌هایم، سر بر بالین قداست چشم‌هایم آرمیده‌ام
که روزگار نیز مرا به خاطر دارد
که چگونه همدم گذشت ساعات غریبش می‌شدم

عبور، عبور، عبور سال‌ها
شکست، شکست، شکست شانه‌ها
صدای چک چک قطرات نوید بخش باران پس از آن فصل سرد
صدای بال پرستوهای مهاجر که از آن سوی آدم‌ها می‌آیند
صخره‌های یخی شناور بر سطح اقیانوس‌ها
هجوم نهال‌های سبز از زیر خاک بر منافذ تنگ زمین
نشست زود هنگام شکوفه‌های سپید بر بازوان غمدیده‌ی درختان خشکیده
همه و همه حکایت از آرامشی دوباره دارند
اما ای مسافر تو بر کدام شاخه خواهی آرمید؟... این دشت هنوز تشنه است!

مانیا... 29 اسفندماه 1382
Tuesday, March 09, 2004 - 11:07
I Wake in Pain…
چقدر پول ته جیبت داری؟!
شنیدم جدیدا روزا میری سر کار... کار نو مبارک
بالاخره بعد از این همه درس و دانشگاه کار گیر اوردی
ولی اینجایی که تو کار میکنی به درد نمی‌خوره ها. گفته باشم
یعنی که چی هر روز با پیکان راه میفتی صدر، پارک وی، چمران، آزادی. تازه بعدشم انقلاب، فاطمی، مطهری، مدرس.
فکر نکنم خوب دربیاری
چقدر پول ته جیبت داری؟!
امشب بریم جمشیدیه؟ یه قلیونی، نسکافه‌ای... ها؟ بریم؟
راستی قرار بود پولات رو جمع کنی واسش کادو بخری کردی؟
ابله اون اینهمه دوسِت داره یه کادوی درست حسابی واسش نخریدیا!
فردا شب بچه ها EX Party دارن، هستی بریم؟
میدونم تا حالا EX نزدی ولی بزن واست خوبه... از فکر و خیال راحتت میکنه
بعدشم یه Drink توپ، دیگه میشی خود خدا
هی هی... واسا... واسا... دوتا جیگر جلو پارک وایسادن... بوق بزن... نگر دار مخ بزنم
نه بی‌خیال! سرجمع پنج شیش تومن ته جیبمه... قیمتا بالا رفته
حالا بزار سوار شن چونه میزنیم
اه... خفه شو دیگه چقدر زر میزنی... باشه یه شب دیگه
فکرم مشغوله... دیشب یه چیزی شد اعصابم ریخت بهم
چی شد؟!
از تو اتاق بابام صدای پچ پچ میومد... فکر کنم ساعت یک و نیم یا دو بود
هه... حتما تلفنم تو اتاق بود، نه؟... خاک تو اون سرت بدبخت
بی خیال بابا... این EX Party که گفتی کی هست؟!
فردا شب... همه زوجن... تک نیائی
با کی بیام آخه توام دلت خوشه ها!
مگه نگفتی چند روز پیش یکی رو سوار کردی؟... همون که گفتی EX بازه
آره اما اون قاطی داره یه بار بچه‌های اطلاعات گرفتنش
با اینکه دختره قد من و تو لِه شده تو زندگیش، باباشم از مواد مرده
ولی میاد می‌دونم بهش بگم میاد... خیلی نازه، اهل حاله، تازه دو سالم از من بزرگتره
خلاصه بگم یه وقت نیاد رو دستمون بمونه
نه بابا بچه شدی مگه!
راستی رفتم دکتر... واسه خارش بدنم
گفت تو این سن خارش دائم فقط میتونه عصبی باشه
گفتم دکتر شب موقع خواب بدنم سرخ میشه... کهیر میزنه... بسکه می‌خارونم
بهم گفت برو سفر... ترجیحا شمال!
هه... فکر کرده منم مثل خودش خرپولم بی پدر مادر عوضی
بهش گفتم یه لطفی کن یه چیزی بده ما شب خوابمون ببره...!
راستی انتخابات که تموم شد این تبلیغا رو نمیخوان بکنن
هه اینجا رو... نوشته: « ما به فردایی روشن و ایرانی آباد می اندیشیم. »
اوق... اوق... اوق...
اوف مرسی Maxima! بی پدر مادر پشت لبش سبز نشده پشت Maxima نشسته!
کجا میری خره... مثکه حالت خوب نیستا
شب شد بچرخون بریم ساعی... بلکه یه خوردنی گیر بیاریم واسه شب
دیشب تو حموم تیغ خودتراش بهم چشمک میزد، امشب یه چیزی ببریم بخوریم ستاره‌ها بهم چشمک بزنن
هه هه... عوضی دیوونه...

مانیا... 19 اسفندماه 1382

Labels: