هدف به هجرت مرغان پیر می چرخد
زمانه در هدفی ناشناس، زبانه میکشد و بیحصار میگردد
نفس غنیمت یک عمر بیماری است
عزیمت خوشیِ ایام، پس از نظارهی آن اسیرِ بیپایان، چه سخت میگردد
من این ستارهی بخت سیاه خویش هستم
که رنگ پایههای چوبی پل را نظاره میکردم
همان شب از میان آب برخاستم، سری به ناز چرخاندم
عبور کرد شبی به وسعت ستارههای دریایی، ولیکن از همه در خواب پیش افتادم
همان که به زانو، مثال گرگ، همیشه پنجه کشیده به روی خاطرات قدیم و امروزم
همان که غصه برایش دواست و دوست دارد پارههای قلب نحیفم
همان که می کشد از مستیِ قدرت، دو دست خویش بر جنازهی تقدیرم
همان که لحظه لحظهی عمرم پر است از تفالههای وحوشش
همان که راه نبرده است به وادیِ معرفتِ پیر خرابه نشین
همان گرفت هزارسازهی تقدیر مرا به دست، و برد پیرهن جلال مرا به تاراج از سرِ مست
و تشنه مانده لب طفل آرزوهایم
و خشک تر ز همیشه زمین و خاکِ امیدم
و اشک دگر ناز میکند بر من، که دعوت شبهای مرا رد میکند به دست طعن
نفرین به هرچه هست و نیست و هر آنچه مِلاک شد
که کودک معصوم شبهای من از فرط بیکسی هلاک شد
مانیا... 18 بهمن ماه 1382