موج سبز آزادی
Saturday, February 28, 2004 - 13:58
شب در آن شب که تو مردی افسرد
جام‌ها می‌شکند در آستین شب
نگاه کن به پرواز کبوتر سپیدبال که در اوج دور می‌شود
در این رایحه‌ی دل انگیز خون، چه باصفا می‌میرند مرغان باردار
فلق، شفق، صبح و شام همه برای حرمت مادر شب
فردا روز چه دارند برای گفتن آنها که مرا می‌شناسند
هیبت لحظه‌های شاد قوی سپید در جنگلی بی برکه
آه!
زمزمه‌ای در مسیر عبور نفس‌هایم سنگینی می‌کند
پائین می‌رود اما به گاه بالا آمدن زیر بار خون دل‌هایم خمیده می‌شود
فریاد برمی‌آورم که آن چه بود؟!
آه!... دریغ از یک جواب!
حال می‌سپارم روزهای رفته را به دست آتش
اما گویا امروزم نیز هیزم آتش حاکم وقت است
دست به فردایم می‌کشم اما تنها به صندوقچه‌ی کهنه‌اش
گمانم دیشب وقتی در خواب آه می‌کشیدم
درب صندوقچه‌ام را به نامردی گشوده‌اند و برده‌اند فردایم را
آه!
سوغات این دهکده‌ی دور سردی آه من است
سنگ گورم را می‌بینم... که چه زیبا بر آن نوشته‌اند:
شب در آن شب که تو مردی افسرد
گل مریم بر مزارت پژمرد
غم در اندیشه‌ی فردای خود است
که پس از تو پدر غم هم مرد

مانیا... 9 اسفندماه 1382
Monday, February 16, 2004 - 16:09
خوابِ ویران
خواب می‌دیدم...
می‌دیدم گروهی قبا بر تن راه می‌روند
جثه‌ای بزرگتر از محیط پیرامونشان
می‌دیدم شعاع قدم‌هایشان را که چه آوارگونه بر سقف خانه‌ها فرود می‌آمد
نوری از ماورای حضورشان چتر انداخته بود
این جا کجاست؟!
این همه ماجرای نافرجام ز کجا سرچشمه دارد؟!
کودکی بود نحیف در حجم انگشتان کثیفشان خرد شد
این ستاره‌های بدل زاده چگونه خراب می‌شوند بر سر خوشه به دستان
خوشه‌های چیده شده‌ی گندم در دست کودکان محله بود
در زیر قدم‌های آن نامردمان مدفون شد
ناگهان پیرمردی فریاد زد:
«دیروز وعده‌ی یاری داده بودند و امروز تصویر خاری!»
آنقدر ناگهانی در زیر پای بزرگشان خرد شد که هراسناک از خواب برخاستم
آه! مادرم نیست عرق شرم را از پیشانی‌ام پاک کند!

مانیا... 27 بهمن ماه 1382

Labels:

Saturday, February 07, 2004 - 17:37
شب پرست
هدف به هجرت مرغان پیر می چرخد
زمانه در هدفی ناشناس، زبانه می‌کشد و بی‌حصار می‌گردد
نفس غنیمت یک عمر بیماری است
عزیمت خوشیِ ایام، پس از نظاره‌ی آن اسیرِ بی‌پایان، چه سخت می‌گردد
من این ستاره‌ی بخت سیاه خویش هستم
که رنگ پایه‌های چوبی پل را نظاره می‌کردم
همان شب از میان آب برخاستم، سری به ناز چرخاندم
عبور کرد شبی به وسعت ستاره‌های دریایی، ولیکن از همه در خواب پیش افتادم
همان که به زانو، مثال گرگ، همیشه پنجه کشیده به روی خاطرات قدیم و امروزم
همان که غصه برایش دواست و دوست دارد پاره‌های قلب نحیفم
همان که می کشد از مستیِ قدرت، دو دست خویش بر جنازه‌ی تقدیرم
همان که لحظه لحظه‌ی عمرم پر است از تفاله‌های وحوشش
همان که راه نبرده است به وادیِ معرفتِ پیر خرابه نشین
همان گرفت هزارسازه‌ی تقدیر مرا به دست، و برد پیرهن جلال مرا به تاراج از سرِ مست
و تشنه مانده لب طفل آرزوهایم
و خشک تر ز همیشه زمین و خاکِ امیدم
و اشک دگر ناز میکند بر من، که دعوت شب‌های مرا رد میکند به دست طعن
نفرین به هرچه هست و نیست و هر آنچه مِلاک شد
که کودک معصوم شب‌های من از فرط بی‌کسی هلاک شد

مانیا... 18 بهمن ماه 1382