موج سبز آزادی
Saturday, January 24, 2004 - 14:57
نغمه‌ی باران
و نغمه‌ی ریزش باران در کلبه‌ی کوچک لحظاتم غوغا می‌کند
که سال‌هاست دقایق را سپری می‌کنم برای لمس ساعات پائیزی
و می‌دانم زمستان نیز گاه طعنه به پائیز می‌زند، با آن بارش سپید جامه‌اش
دست در دستان یاری بی‌ریا و معصوم در حضور لطافت باران، دوست دارم این روزها را
بوسه؛ واژه‌ای به وسعت مرگ نگاه دریائی من در چشمان بارانی تو
قلب؛ تعریفی از حجمی متلاطم و بستری گرم برای گلبرگ دستان تو
مـحبت؛ سرمایه‌ای بس گران که گاه به پای بهار وجودت می‌نشانم
پائیز؛ شاهدی رؤیایی بر الفتی بی‌مثال که کس در آن راه ندارد
ساز؛ مرهمی کوچک و زخمی بزرگ
شب؛ التهاب حضوری گرم در ماورای جاودانگی
اشک؛ آغاز، پایان و هر آنچه نامش نهند زیباست
و عشق...
باز هم آوار خستگی بر پلک‌هایم فرود آمد... بدرود!

مانیا... 4 بهمن ماه 1382

Labels:

Sunday, January 11, 2004 - 08:27
من هنوز زنده‌ام
من هنوز زنده‌ام...
دوستانم همه رفتند و بام خانه‌ام رختکن خاطرات است
من هنوز زنده‌ام...
آن روز که روزگار مرا فراموش کرد کوله بارم را برداشتم و پر کشیدم
می‌دیدم پرندگانی را که مرا در بر گرفته‌اند
می‌شنیدم آن نغمه‌های سرد را که چه بارانی بر بال‌هایم فرود می‌آمد
اشک را از یاد بردم
لذّت یک روز از ایام خنده را خریدارم
امروز خسته‌ام اما هنوز زنده‌ام
دیشب به شقایق می‌گفتم... می‌گفتم هیچگاه نـخواهم نشست
می‌گفتم به حرمت خون آسمان خواهم جنگید
طنین صدایش قلبم را آرام کرد
هِی!... تو که از این بام می‌گذری بدان اینجا دور است!
مگر بارها نگفته بودم که روزِ آغاز سفر همان پایان است؟!
بر سر هر کوچه و برزن ایستاده‌ام من آن روزها...
من هنوز زنده‌ام...
نفس میکشم... راه می‌روم... چنان سوز نگاهم دردناک است کـه دیوار را می‌شکافد
زمستان را نیز پایانی‌ست، اما این زاغ‌های سرماپرست چه می‌گـویند؟!
می‌خواهی بدانی؟!
فردا خواهم گفت... خواهم گفت راز قلب پاره پاره را!
بام خانه‌ام خالی‌ست امروز... رختکن خاطرات مرا کس ندیده تا کنون
اما من هنوز زنده‌ام... به حرمت لبخند شقایق
به لحظه‌ی انقطاع روح از جسم سوگند... من هنوز زنده‌ام
من هنوز زنده‌ام... من هنوز زنده‌ام... من هنوز زنده‌ام...

مانیا... 21 دی ماه 1382
Tuesday, January 06, 2004 - 04:31
از دیروز تا امروز
همان روزها که می‌خندیدم و لحظات را همچون سیبی بین شادی‌ها تقسیم می‌کردم
همان روزها که دقایقی از پای صحبت‌های مادربزرگ برمی‌خاستم و قوری چای را می‌آوردم
همان روزها که قیمتی بودم و محل نیاز
همان روزها که روزهایم روز بود و شب‌هایم شب، همچون نظمی بی‌پایان
سال‌هایی در شکاف غروب، در فراموش‌خانه‌ی زمان و در انحصار نیستی
سال‌هایی در زیر سنگ زیرین آسیاب، در نزول سنگ و در کنار خطوط موازی
سال‌هایی سوار بر مرکب بی‌رقصی و در آغوش آینه‌های شادی‌خوار
سال‌هایی نگران نسیان، نگران سفر و چشم بر ماه
و امروز در بستر آغازی بیشمار، حضوری سبز و نگاهی با طراوت
و امروز در ابتدای نگاری بی‌مثال، لطافتی بی‌همتا و در بارانی سحرگاهی
و امروز در عطر یاس‌های بی‌حجاب اتاقم بیدار می‌شوم و گاه زنده می‌شوم
و امروز اشعار آن شاعر رومی را به کودک محبوبم می‌آموزم
و امروز نازدانه‌ای در لابلای دفتر اشعارم هر سحرگاه لبخند می‌زند
و امروز من نیستم که می‌خوانـم بلکه موسیقی رقص شبنم بر برگ شقایق آواز سر می‌دهد
قسم به چشمان مست آن دخترک رومی که در شکوه فرح بخش پرواز روح می‌بینم
قسم به اقتدای اقاقی‌ها به بهار که نوری شکاف لحظاتم را نابود می‌کند
و قسم به خداوندگار که دیشب قهقهه‌ی قلبم را از پشت پرده‌ی سینه‌ام شنیدم
پله پله تا غرور، لحظه لحظه تا شکوه و دم به دم تا افتتاح آزادی
می‌روم به آسمان هم پیغام رسانم که؛
زندگی چهره‌ی معصوم همان کودک محبوب من است، به ز یر باران، که لبخند ملیحش می‌کشاند دل وحشی مرا به بیابان جنون.

مانیا... 16 دی ماه 1382
Friday, January 02, 2004 - 04:03
چشمه‌های ايمان
گاه می‌اندیشم که چگونه باید از اهریمن درون فرسنگ‌ها دور شد
نگاه می‌کردم در چشمان مردمی سرد که تنها بر این مسیر استوارند کـه در لذات غرق شوند
نگاه می‌کردم در اندیشه‌ی انسان‌هایی به ظاهر مقدس اما در باطن پیرو شیاطین هزارگانه
نگاه می‌کردم در هزارتوی زمان که دخترکی در لباس عروس اما...
نگاه می‌کردم در چشمان بهار که چگونه تا به امروز در برخی نقاطش غوطه‌ور نشده بودم
نگاه می‌کردم و می‌گفتم که دیگر هیچ الهه‌ای را به درونم راه ندهم و نباشم آنچه بودم
نگاه می‌کردم که چقدر دور شدم از آنچه سال‌ها پیش در آرزوهایم می‌پروراندم
اما چه سود...
می‌گویند فرصت‌ها چون ابر درگذرند. اما من هنوز در این اندیشه‌ام که لحظات در اتاق کوچک من مرده‌اند!
می‌گویند چشم‌ها حاوی درون آدمیان‌اند. اما من دیده‌ام چشمانی را که چه آرام آرام تو را به سقوط می‌سپارند!
مرا برگردانید...
مرا برگردانید به چشمه‌های اعتقاد، به آبشارهای زیبای ثبات
مرا برگردانید به آنجا که سال‌ها پیش دستانم در گرمی لطافتش جان گرفت
مرا برگردانید به همان آوازه‌های خیال که هر چه دارم امروز از آن باقی است
خسته‌ام از این همه ناپاکی، جایی که خورشید در زنجیر است
مرا برگردانید به چشمه‌های اعتقاد، به رودخانه‌های پرخروش ایمان
مرا برگردانید...
اما می‌دانم روزی فرا خواهد رسید
سوگند می‌خورم به شکوه و جلالت ای یار دیرین
روزی باز خواهم گشت به رودخانه‌های ایمان
و در کنار امواج روح‌افزایش، به زیر سایه‌ی درختان عشقی جاوید، می‌آرامم و جان می‌دهم.
خداحافظ کبوترها!... خرده مگیرید به این همه پرواز!

مانیا... 12 دی ماه 1382