همان روزها که میخندیدم و لحظات را همچون سیبی بین شادیها تقسیم میکردم
همان روزها که دقایقی از پای صحبتهای مادربزرگ برمیخاستم و قوری چای را میآوردم
همان روزها که قیمتی بودم و محل نیاز
همان روزها که روزهایم روز بود و شبهایم شب، همچون نظمی بیپایان
سالهایی در شکاف غروب، در فراموشخانهی زمان و در انحصار نیستی
سالهایی در زیر سنگ زیرین آسیاب، در نزول سنگ و در کنار خطوط موازی
سالهایی سوار بر مرکب بیرقصی و در آغوش آینههای شادیخوار
سالهایی نگران نسیان، نگران سفر و چشم بر ماه
و امروز در بستر آغازی بیشمار، حضوری سبز و نگاهی با طراوت
و امروز در ابتدای نگاری بیمثال، لطافتی بیهمتا و در بارانی سحرگاهی
و امروز در عطر یاسهای بیحجاب اتاقم بیدار میشوم و گاه زنده میشوم
و امروز اشعار آن شاعر رومی را به کودک محبوبم میآموزم
و امروز نازدانهای در لابلای دفتر اشعارم هر سحرگاه لبخند میزند
و امروز من نیستم که میخوانـم بلکه موسیقی رقص شبنم بر برگ شقایق آواز سر میدهد
قسم به چشمان مست آن دخترک رومی که در شکوه فرح بخش پرواز روح میبینم
قسم به اقتدای اقاقیها به بهار که نوری شکاف لحظاتم را نابود میکند
و قسم به خداوندگار که دیشب قهقههی قلبم را از پشت پردهی سینهام شنیدم
پله پله تا غرور، لحظه لحظه تا شکوه و دم به دم تا افتتاح آزادی
میروم به آسمان هم پیغام رسانم که؛
زندگی چهرهی معصوم همان کودک محبوب من است، به ز یر باران، که لبخند ملیحش میکشاند دل وحشی مرا به بیابان جنون.
مانیا... 16 دی ماه 1382