موج سبز آزادی
Sunday, December 28, 2003 - 03:04
در سوگ بم
من اینجایم... زیر این سقف و پناه
کنار آتشی گرم، اتاقی امن و آماده‌ی خواب
اما هموطن...
آن کودک معصوم که چندی قبل در کوچه‌ها بازی می‌کرد
امشب آن چشم نـحیفش بسته است
آن مادر خسته و زحمتکش، پناه چهار کودک قد و نیم قد
زیر خاک است غریبانه و تنها
آه روزگار!
آن پدر، که شب‌ها می‌آورد نان داغ از نانوایی
می‌نشست و می‌خوردند دور هم آب و نانی از سر عشق
دیگر نیست کنار آن دخترک ملوس که شب‌ها در آغوش پدر خواب را دوست داشت
آه روزگار!
هموطن رفت و من هنوز اینجایم
آه که دیگر تابم نیست، من نیز عزم رفتن دارم
می‌روم تا به آسمان تسلیت گویم، به ابرهای گریان... می‌روم!
ای مرگ بیا و لطفی کن!... امشب مرا هم در آغوش بگیر.

مانیا... 7 دی ماه 1382
Thursday, December 25, 2003 - 13:59
آرامش‌نامه
به سپیدترین‌ها می‌خوانمت
به آرامشی دیرین که گاه همدم لحظاتم می‌شود و در عبور خاطراتم جان می‌گیرد
من آن عابد معبد عشق، در پشت حصار چشمان پر کرشمه‌ی توام
گاه در آن روزها که آمدی و دست در حلقه‌ی قلبم انداختی، زاده می‌شوم
و گاه در این روزها که طنین نفس‌های گرمت صورتم را نوازش می‌دهد، می‌میرم
دیشب به ماه می‌گفتم، می‌گفتم برو که جای تو در این آسمان پهناور نیست
بغض کرد و رفت...
امشب به تو می‌گو یم، می‌گو یم بیا و در گوشه‌ای از این آسمان پرستاره بنشین
صدای بال پرندگان مهاجر بر فراز شروع فصلی سرد، می‌شنوی؟
سال‌ها پیش زمستان صندوقچه‌ی غم‌های من بود و دانه‌دانه‌ی برفش اشک‌های یخی من
اما از آن روز که تو آمدی...
از آن روز که تو آمدی، رنگی دگر گرفت، و امروز به آسمان می‌گویم ببار
می‌گویم ببار ای برف که می‌خواهم دست در دستان لطیفش بروی سپیدی معصومانه‌ات بدوم
صفحه‌ای سپید بر زمین نشسته، و از پشت ریزدانه‌های برف به چشمان کودکانه‌ات نگاه می‌کنم
و این زمزمه را در گوشت تکرار می‌کنم:
«می‌خواهمت به وسعت یک عمر آرامش.»

مانیا... 4 دی ماه 1382

Labels:

Saturday, December 20, 2003 - 04:46
دوستت دارم
دوستت دارم...
دوستت دارم برای آرزوهایت
دوستت دارم برای آن روزها که چه با سخاوت آوای مهر را به لحظاتم ارزانی داشتی
دوستت دارم برای لحن خنده‌هایت که چه زیبا مرا به اعماق عشق فرو می‌برد
دوستت دارم برای آن روز ابری که در کنار هم در آن راه زیبا قدم می‌زدیم
دوستت دارم برای طنین صدایت که چه معصومانه مرا مدیون خود کرده است
دوستت دارم برای دست‌های لطیفت که برگِ گل را می‌ماند
دوستت دارم...
دوستت دارم برای بازی چشمان زیبایت که گاه قایقی است کوچک برای سفر به دهکده‌ی خوشبختی
دوستت دارم برای حرف‌هایت، زمزمه‌هایت، ترانه‌های معصومیت که از بین لب‌های کوچکت جاری است
دوستت دارم برای سفری دراز که با هم و در کنار هم شروع کرده‌ایم
دوستت دارم برای یک عمر آرامشی که به قلب کوچکت هدیه خواهم داد
دوستت دارم...
هیچ می‌دانی شب‌ها که در تکاپوی حیات با ستارگان نجوا می‌کنم تصویر چهره‌ی معصومت بر صفحه‌ی آسمان چشم‌هایم نقـش بسته است؟
هیچ می‌دانی می‌خواهم دریایی از عشق را به پایت بریزم اما نگاه معصومت شرمسارم می‌کند؟
هیچ می‌دانی می‌خواهم ساعت‌ها برای خوبی‌هایت اشک بریزم اما شوق دیدنت پرده‌ی اشک را از مقابل چشمانم کنار می‌زند؟
هیچ می‌دانی لذت یک دم شاد کردن تو را به عالمی نمی‌دهم
دوستت دارم...
دوستت دارم همچون بهار که به گل‌های سرخ حیات می‌بخشد
دوستت دارم همچون باران که سیاهی‌ها را می‌شوید
دوستت دارم همچون دریا که وسعتش غرور ‌آفرین است
دوستت دارم همچون درختان سبز که سایه‌بان مسافران خسته‌اند
دوستت دارم...
امـشب نیز برایت لالاییِ تازه‌ای می‌خوانم تا در آرامش خیال در وسعتی آکنده از عشق به خواب روی... بخواب عروسکم.

مانیا... 29 آذرماه 1382

Labels:

Wednesday, December 17, 2003 - 03:07
انهدام لطافت
سال‌ها پیش...
پنجره‌ای بود در افق اتاق کوچکم
شب‌ها در حصار توده‌های خیال، در میان سکوتی فراگیر برمی‌خاستم
دست در دستان پنجره، چشم در چشمان شیشه، خیره می‌ماندم
هاله‌ای از بخار مرگ میان من و آنسوی شیشه را پر می‌کرد...
بخوان... اما بسان مردگان
دیدی چگونه می‌خوانند؟!... پشت توده‌ای خاک می‌خوانند بی‌هیچ چشم داشت
بنوش... اما بسان دیوانگان
دیدی چگونه می‌نوشند؟!... بی‌آنکه لحظه‌ای در محتوای جام تأمل کنند
بنشین... اما بسان مرگ
دیدی چگونه می‌نشیند؟!... بی‌آنکه سؤالی کند بر فراز بام خانه‌ها هر کجا اشارتی شود بی‌نگاه بال می‌خواباند
بنگر... اما بسان کوران
دیدی چگونه می‌نگرند؟!... تنها در پیِ حسی بی‌جواب، قدم بر می‌دارند تا شاید از پشت صفحه‌ای تاریک، ماهیتی پیدا شود
بشنو... اما بسان ماه
دیدی چگونه می‌شنود؟!... هزاران سال است، ناله‌ی مردان شب پرست را می‌شنود اما دریغ از یک کلام
ناله کن... اما بسان آهو
دیدی چگونه می‌نالد؟!... لحظه‌ی آخر، همان لحظه که شکار صیّاد می‌گردد، چنان ناله‌ای آرام از انحنای گلویش بیرون می‌آید که قلب آسمان می‌شکافد
گریه کن... اما بسان دختر مهتاب
دیدی چگونه می‌گرید؟!... گوشه‌ای زیر نور ماه زانوان در آغوش، گیسوانش آویخته بر حریر چهره‌اش، دستان کوچکش حامی لب‌های نحیفش... آه!
کافی است...
از بس این کتابچه‌ی قوانین را ورق زدم، در انحنای سکوت گم شدم
کافی است این همه سؤال بی‌جواب!
تا آنگاه که بمیرم، شب‌ها نخواهم خوابید. تا شاید شبی از پـشت این انهدام لایتناهی ورق پاره‌ای بیابم که بر آن حک شده باشد:
بازگرد!

مانیا... 26 آذرماه 1382
Monday, December 15, 2003 - 05:21
تلخ‌تر از امروز
می‌خندی؟!... ایستاده‌ای و می‌خندی؟!
آری بخند...
بخند به آوارگانی زنجیر به دست که به خاک نحص بیابان مرگ قدم می‌گذارند
بخند به زخم‌های صورت من که دختر مهتاب دیشب مرهم گذاشت
بخند به موج بغض، در اعماق پر سکوت حنجره‌ی خونین من
بخند به این فجایع که گه‌گاهی تن آسمان را به لرزه درمی‌آورد
بخند به ظهوری بی‌نور که از پشت گردابی یائسه فریاد می‌کند
بخند به اشک‌های دخترکی معصوم که کنار آتش ایستاده است
بخند به آغاز به پایان به هر آنچه می‌توان گفت
بخند به لحظات پیرمردی تنها که آخرین کلمات عمرش بر زبان جاری است
بخند به صبح به غروب به نوای ساز آن دختر کولی
بخند به حرمت لبخند شقایق
بخند به دست‌های لطیف‌تر از یاس نازدانه‌ی زیبای من
بخند به روزی که من می‌میرم
بخند به دستان پینه بسته‌ی پیرزن تنها که کلاف نخی در دست دارد
بخند به روزهای بی‌کسی جوانانی به لطافت بهار
بخند به آن لحظه که پرواز مضحکه‌ی خاص و عام شد
آری بخند... بخند که نوبت خنده‌ی توست
اما بدان روزی تو نیز خواهی گریست
روزی همین نهال‌های سبز که به آنان می‌خندیدی، درختی تنومند می‌شوند و بر سرنوشت منحوست چتر می‌اندازند
و آن روز راهی برای فرار نیست
و بدان در همان خاک که سال‌هایشان را دفن کردی زنده به گور خواهی شد

مانیا... 24 آذرماه 1382
Thursday, December 11, 2003 - 05:04
فریاد خاموش
مجبورم مکن!
مجبورم مکن رسوایت کنم... که اگر لب بگشایم...
اگر لب بگشایم خواهم گفت هر آنچه نباید بگویم
خواهم گفت... خواهم گفت... قسم به خون خویش خواهم گفت
می‌گویم با این ناعدالتی‌ها چه کرده‌ای... می‌گویم سرت به بالینی گرم است
به همگان می‌گویم چند شب پیش پشت درب خانه‌ی گرمت دخترکی کم سن و سال از گرسنگی در سرما جان داد
می‌گویم سال‌هاست شب‌های پائیزی میهمانی می‌دهی ولی همسایه‌ات در حسرت لقمه‌ای نان گندم است
خواهم گفت...
به همگان می‌گویم مسئول این همه بدبختی تو هستی... می‌گویم
می‌گویم... قسم به این آب روان می‌گویم
تو لایق این همه تقدیس نیستی
تو لیاقت این همه قلب که بر پایت ریخته را نداری
هیچکس تو را نمی‌شناسد... که اگر می‌دانستند آنچه را من می‌دانم...
اگر می‌دانستند من چه‌ها از دستان خوش‌عطر پست سرشت تو دیده‌ام...
هرگز... آری هرگز... هرگز حتی آب دهانی بر خانه‌ی جلالت نمی‌انداختند
اما بدان روزی همه چیز را خواهم گفت
پیرمردی در کنار جویی نشسته بود و دست در آب روان انداخته بود و دائم این سخنان بر زبانش جاری بود... بدرود!

مانیا... 20 آذرماه 1382
Monday, December 08, 2003 - 03:26
لبخند عشق
زمزمه‌هایت در فضای نامتناهی جانم جاری است
می‌خواهم کاری کنم...
می‌خواهم جبران کنم هر آنچه از پشت چشمان زیبایت برایم به ارمغان آوردی
می‌خواهم بخوانم هر آنچه لبخندی بر لبان معصومت جاری می‌کند
می‌خواهم کاری کنم...
دیشب خلوت من و تو چه زیبا بود
دیدی ماه با چه حسرتی نگاه می‌کرد؟
دیدی ستاره‌ها در هراس تماشای یک لحظه نگاه من و تو بودند؟
دیدی دریا قد برافراشته بود و موج اندازی می‌کرد تا دستان گره خورده‌ی من و تو را نظاره کند؟
می‌خواهم کاری کنم...
می‌خواهم تو را به هزار جلوه‌ی نورانی مهمان کنم
می‌خواهم شعر معصومیت چشمانت را برای همگان بسرایم
می‌خواهم کاری کنم...
از کجایی؟... از کدامین سرزمینی؟
هاله‌ای از لاله‌های سرخ شبنم آلود بر حریر چهره‌ات چتر انداخته
می‌خواهم کاری کنم... اما
اما چگونه؟... چگونه می‌توان این همه معصومیت را یکجا برای آسمان معنا کرد؟
چگونه می‌توان از باغ‌های زیبای وجودت خوشه چید؟
می‌خواهم کاری کنم...
می‌گفتی صدای مرا بر دیوار قلبت آویخته‌ای
می‌گفتی لطافت من آغاز گرمای وجود توست
چه نیک می‌گفتی...
می‌گفتی سال‌ها به دنبال دستانم سرزمین‌های لایتناهی را پیموده‌ای
می‌گفتی مرا در قلبت شناخته‌ای
و چه نیک می‌گفتی...
می‌گفتم دستانت یادآور آرامشی‌ست که هزاران سرو قد افراشته از آن بی‌خبرند
می‌گفتم هر پلک که می‌زنی هزار چشمه در گلستان وجودم جاری می‌گردد
می‌گفتم آغوشم را برای یک عمر آرامش خیال تو گشوده‌ام
و چه شبی بود...
بخواب عروسکم
سر بروی شانه‌ی این مرد استوار بگذار و بخواب
بخواب عروسکم... من تا سحر بر مزار عطر گیسوانت بیدارم

مانیا... 17 آذرماه 1382

Labels:

Sunday, December 07, 2003 - 04:47
ژرفای قنوت
اینجا شعف به ورطه فرو رفت که تو پائیز شوی
وقت است که خیزش دست‌هایی نو بر ابرِ سیاهِ ماندگاری پیروز گردد
که این همیشه باقی و پدیده‌ی کهنه‌ی نو اندیشی به خاک شرم سر گذارد
و انجام کاری بس بی‌هویت و صدایی بس بی‌تهنیت، تاریک است
برو و به آن ماهیان سرگرم دریای سقوط مژده بده که پایان فرا رسید
و تباهی و قنوتِ عالمی سرد، در مزاج گرمِ رویش در هم آمیخت
صدا، آن صدا، همان صدا را دوباره تکرار کن
لحظاتی تنها، بی‌عبور، پرسکوت، شاهانه و سراینده را می‌خواهد
ثنای غبار مگو، صدای تار شنو، فرود بـر نیستی را تکرار مکن
سرگرمی من و لذات همیشه فروخورده در کنار عبور بادی نسیم نما
بساز، آباد کن، لیک خسته‌تر از هزار سرو بی‌همسایه
تـویی تکیه‌گاه آن همه بی‌رقصی در موج پرواز
غمگین مباش، آن را با تمام توان در دستانت نگه دار!
که از آن توست و تنها راه تو
راهی به ژرفای هزار سرنوشتِ بی‌تعبیر

مانیا... 16 آذرماه 1382
Saturday, December 06, 2003 - 03:39
آن شب رؤیایی
دیشب خیابان‌های شهر نوری داشت از جنس مهتاب
دیشب سکوت هم از شرم رسوایی پرکشید و رفت
دیشب باران غوغا می‌کرد
دیشب نور بود که به مهمانی اقاقی‌های شب زنده دار آمده بود
دیشب دست‌ها طرح کینه نداشتند و چشم‌ها بی‌طمع می‌نگر‌یستند
دیشب مردانی آراسته می‌دیدم که بر وسعتی ناگفته نشسته‌اند
دیشب محبت ارزان شده بود و ناجوانمردی نایاب
دیشب ستاره‌ها به پیشواز دخترکانی از نسل مهتاب پائین آمده بودند
دیشب همه دوست داشتند، همه می‌خواندند و همه در رقصی شگفت بودند
دیشب حرف‌ها رنگ صداقت داشت و قلب‌ها در چهره‌ها بود
دیشب کسی به آرزوهای دیگری نمی‌خندید حتی آنانکه خسته بودند
آه... آه که دیشب زیباترین شب عمرم بود
اما صد حیف که چه کوتاه...
ای کاش از خواب برنمی‌خواستم...!

مانیا... 15 آذرماه 1382
Friday, December 05, 2003 - 07:03
آخرین نجوا
افقی دور هویدا شد و دستی برخاست
زیر باران، پس از آن چلچله‌های قفس بی‌رنگی
زیر یک موج تلاطم‌گونه، بی‌تعلق به بهشت
پر ز فقری کهنه، فورانی تازه، آرزوهای بزرگ ماهی
فرق بین قدم اول و بانگ آخر
یک شروع پرشمع، در همان صبح دل‌انگیز بهاری صعود
یک ترنم، شور، بی‌پروایی؛ به امیدی که هوا بارانی‌ست
ترک لذاتِ شعوری کهنه، ترک آغاز سقوطی مرده
فاجعه، مرگ، تراوش‌خواهی؛ در میان زندان
لحظه‌ی خوردن سنگ به چشم شیشه، لحظه‌ای بی‌تدبیر
رنگ تلخ صنم و بتکده و طنّازی، چشم افسون عروسی محکوم
بندبندِ دل یک قایق و سرگردانی آن در خشکی
چشم بر چشم کبوتر دادن، رنگ آزادی بالی خسته
ماجرای ز کجا آمدن و سوی کجا ره بردن
اصل کوتاهی من، روبروی برجِ مینای بلندِ سکوتی جاوید
آری از دور افق پیدا شد، دستی از روی لطافت برخاست
و در گوش همان چلچله‌های خسته، اینچنین نجوا کرد؛
دست در دست صفا اندازید، که این سر وصال است به حقیقت به عبور

مانیا... 14 آذرماه 1382
Thursday, December 04, 2003 - 03:35
نفرین
پشت آن فاصله‌های هدفی سرگردان
پشت دستان همان قاصدک بی‌معنا
پشت یک گمشده‌ی سرد ولی گرم‌تر از اشک غروب
پشت پرواز پرنده، در شبی رؤیایی
می‌شود خواند بر آن صفحه‌ی بی‌رنگ سحر
می‌شود رفت...
می‌شود رفت و دیگر خطی از عشق نخواند
می‌شود رفت و در حادثه‌ها غوغا کرد
می‌شود رفت و در گوشه‌ای از دهکده‌ی عشق، پر از معنا بود
می‌شود مرد...
می‌شود مرد و از رنگ پلید همگان پروا کرد
می‌شود مرد و یک بار دگر احیا شد
می‌شود مرد و در خون غروب، در آن دست سپید، زیر احساس همان سرو بلند، سال‌ها ماند و تقلاها کرد
آه...
هرچه در عشق تدبر کردم، هرچه در خواب تصور کردم
هـرچه تا صبح تماشا کردم، هرچه موسیقی زیبای دلم را، اهدا کردم
جز به تاراج فرستادن معصومیتم هیچ نداشت
که من آن خالق خوبی‌هایم
که کتک خورده‌ی آن دست پر از صاعقه‌ام
آه...

مانیا... 13 آذرماه 1382
Monday, December 01, 2003 - 06:36
لیدا
لیدا نیز رفت...
دخترکی در کنار پنجره‌های شب، کنار لطافت صبح
دخترکی با چشمان نمناک، که هر از گاهی قلب‌ها را تر می‌نمود
دخترکی با هزار شعر نانوشته...
هنوز عطر وجودش در کنار دشت تنهائی باغبانان این دشت متلاطم جاری است
هنوز لطافت دست‌هایش از خاطر گل‌های اقاقی معصوم این دشت نرفته است
هنوز چشم‌ها بر صفحه‌ی دفترش خیره مانده، که آیا باز خواهد نگاشت؟!

و این است قاموس این جهان ناجور. قاموس دنیایی پر رمز و راز. که هر چیز پایانی خواهد داشت.
اما برخی پایان‌ها چنان سخت است که قلب سنگ نیز در خلال حوادث آن فِسرده می‌شود
امروز لیدا رفت و فردا ما و...
که چه سان این بار حقایق را به دست آیندگان خواهیم سپرد؟
حقایقی را که هرگاه به گوشه‌ای از آن نظر می‌افکنیم، در تلاطم افکارمان فاجعه رخ می‌دهد
او رفت اما خاطرش همواره برای ما باغبانان باقی‌مانده گرامی خواهد ماند
و همگی دلشادیم از اینکه او امروز در کنار یار در سرزمین خوشبختی مهمان است
به امید روزی که جای جای این سرزمین جای پای پر مهر لیدا و لیداها را بر خود بنگارد...

مانیا... 10 آذرماه 1382