زمزمههایت در فضای نامتناهی جانم جاری است
میخواهم کاری کنم...
میخواهم جبران کنم هر آنچه از پشت چشمان زیبایت برایم به ارمغان آوردی
میخواهم بخوانم هر آنچه لبخندی بر لبان معصومت جاری میکند
میخواهم کاری کنم...
دیشب خلوت من و تو چه زیبا بود
دیدی ماه با چه حسرتی نگاه میکرد؟
دیدی ستارهها در هراس تماشای یک لحظه نگاه من و تو بودند؟
دیدی دریا قد برافراشته بود و موج اندازی میکرد تا دستان گره خوردهی من و تو را نظاره کند؟
میخواهم کاری کنم...
میخواهم تو را به هزار جلوهی نورانی مهمان کنم
میخواهم شعر معصومیت چشمانت را برای همگان بسرایم
میخواهم کاری کنم...
از کجایی؟... از کدامین سرزمینی؟
هالهای از لالههای سرخ شبنم آلود بر حریر چهرهات چتر انداخته
میخواهم کاری کنم... اما
اما چگونه؟... چگونه میتوان این همه معصومیت را یکجا برای آسمان معنا کرد؟
چگونه میتوان از باغهای زیبای وجودت خوشه چید؟
میخواهم کاری کنم...
میگفتی صدای مرا بر دیوار قلبت آویختهای
میگفتی لطافت من آغاز گرمای وجود توست
چه نیک میگفتی...
میگفتی سالها به دنبال دستانم سرزمینهای لایتناهی را پیمودهای
میگفتی مرا در قلبت شناختهای
و چه نیک میگفتی...
میگفتم دستانت یادآور آرامشیست که هزاران سرو قد افراشته از آن بیخبرند
میگفتم هر پلک که میزنی هزار چشمه در گلستان وجودم جاری میگردد
میگفتم آغوشم را برای یک عمر آرامش خیال تو گشودهام
و چه شبی بود...
بخواب عروسکم
سر بروی شانهی این مرد استوار بگذار و بخواب
بخواب عروسکم... من تا سحر بر مزار عطر گیسوانت بیدارم
مانیا... 17 آذرماه 1382
Labels: Love Letters