پرحادثهترین مردِ عصر نامردمی.
هوا مهآلود بود. پای پیاده در کنار مردمی سرد در راه قدم برمیداشت.
کودکی فقیر در کنار خیابان خوابیده بود و دستانش باز در انتظار سکههای ترحم.
مرد با چشمانی نیمهباز و جانی خسته به راه ادامه میداد. قطرههای ریز باران صورتش را نوازش میکرد. بادی از شرق میوزید و زلفهای بلندش را تکان میداد. گاه سر میچرخاند و اطراف را مینگریست. از زیر مژگان بلندش شهر را تماشا میکرد و میرفت.
یکسو دخترکانی خسته و درمانده در انتظار غذا و سوی دیگر دخترکانی که در کشاکش انتخاب نوع غذای خویش در قهقهه بودند.
دخترکی کمسن و سال پیش آمد به امید فروش حتی یک چسب زخم.
دخترک با صدای گرفته در آن سرما از پشت آستین پارهاش گفت: «چسب زخم دارم، میخری؟»
مرد در آن حالت سخت پرسید: «چه زخمی؟»
دخترک که از فرط گشنگی نای سخن گفتن نداشت گفت: «زخم دیگه، همون که خون میاد!»
مرد که قلبی دریائی داشت، با لبخندی ملیح تمام چسبها را از دخترک خرید.
دخترک چنان شوری در چشمانش شروع به موج زدن کرد که از شوق اشکهایش جاری شد. اما همچنان مبهوت مفهوم سؤال مرد بود.
دخترک ناگهان با شادی و هیجان از جوی کنار خیابان پرید و رفت.
مرد به راه ادامه داد. ناگهان صدایی مهیب با صدای رعد آسمان آمیخته شد و دل مرد را به لرزه درآورد.
مرد نگاه خستهاش را به سمت خیابان چرخاند. آه...
دخترک دستفروش با پیکری خونین روی خیابانِ خیس افتاده بود.
مرد بیمهابا دوید. به کنار دخترک رسید. اما دخترک در آن شب پائیزی با این جهان وداع گفته بود. مرد پلکهای زیبا و معصوم دخترکِ دستفروش را با دست خستهاش بست و رفت.
و این تجربه را فریاد خواهم کرد که؛
عمر شادیهای بیچارگان، کوتاهترینِ عمرهاست!
مانیا... 30 آبان ماه 1382