موج سبز آزادی
Sunday, November 30, 2003 - 02:10
خوشبخت‌ترين
دو کبوتر، دو دلباخته، دو چشمه‌ی جوشان معرفت
دو زیبا، دو همسفر، دو عاشق بی‌وقفه
دو رود زلال، دو مهر بی‌کران، بر ساحل خوشبختی
راهی به درازای یک عمر رعنایی، یک عمر شکوفایی
و به کوتاهی عمر گل سرخ در وسعتی بی‌بدیل
چشمان دلربای کودک محبوب شهر عشق را باید دید
دستان لطیف‌تر از یاس او را باید در آغوش کشید و بوئید
که سرنوشت چگونه از کنار این دو پرنده‌ی سبک بال عبور می‌کند
زیر باران. میان بوته زارهای تشنه. تشنه‌ی یک قطره خوشبختی
و دو مسافر قصه‌ی ما در راهند و می‌روند به آنسوی نادیدنی‌ها
آنجا که پای عقل می‌شکند و عشق پرواز می‌کند
آنجا که دل حیران این همه محبت می‌ماند و گه‌گاهی اشک شوق می‌ریزد
و این‌همه را مدیون آن گلِ اقاقی تبار باید بود
که با چشمان معصومش چنان موجی به لطافت قلب مرده‌ی دشت داد که سرتاسر دنیای خاطرات را از تصاویرش آذین بستند
و امروز بر بلندای غرور ایستاده‌ام و فریاد برمی‌آورم که؛
تا ابد نخواهم گذاشت رخسار معصوم شقایق به اشک تنهایی بارانی گردد.

مانیا... 9 آذرماه 1382

Labels:

Friday, November 28, 2003 - 06:10
آخرین شب
می‌خوانم... تو را می‌خوانم
امشب، همه شب...
یک راه باقی‌ست... نگاهی به دور دست‌ها از منظر چشمان تو
سال‌ها گذشت. ندیدم و نشنیدم یک ناله‌ی مستانه
سال‌ها گذشت. ندیدم دستی جز دست بیگانه
سال‌ها گذشت...
اما امشب...
صدای مرا می‌شنود باران... یک لحظه تأمل جایز نیست
باید رفت... باید رفت به آنسوی دریاها... آنسوی ابدیت
می‌خوانم... تو را می‌خوانم
دیشب مهتاب آغوش باز کرد...
دیشب ستارگان یکی پس از دیگری آمدند و بر دامن شب ریختند
من نیز امشب می‌روم... به فراسوی نادیدنی‌ها
بـا خود خواهم برد تمام آنچه مردم نمی‌دانند و ندارند
بـا خود خواهم برد هر آنچه ارمغانی‌ست از بهار
می‌خوانم... تو را می‌خوانم
چشمانت مرا با خود برد... دستانت مرا دوباره آغاز کرد
فریاد می‌کنم تو را در این طوفان چشم‌ها
که تو معصوم‌ترینی...
باید رفت...
می‌خوانم... تو را می‌خوانم.

مانیا... 7 آذرماه 1382
Wednesday, November 26, 2003 - 05:11
فریب
هاله‌ای از شب بر جاده چتر انداخته بود.
چنان محو راه رفتن بود که خویش را از یاد برده بود. سرما بود ولی نه برای او.
با پیراهنی به رنگ ستارگان، و با پیکری همچون حریر، جاده را نوازش می‌کرد.
رؤیایی بس عجیب بود. نور ماه صورت معصومش را روشن کرده بود.
ستارگان حسرت زیبایی او را می‌خوردند، که ای کاش او در آسمان بود.
می‌رفت. چنان قدم برمی‌داشت که گویی بارها از این جاده گذشته بود، اما تنها.
از دور صدایی به سرعت انعکاس نور از صخره‌های یخی در جاده پیچید. لرزه بر تن جاده افتاد.
هراس مهمان دل شب شد. گویی جمله‌ای مبهم دائم تکرار می‌شد.
رهگذر سر از رؤیا برداشت اما آرام. گویی ترس برایش معنا نداشت.
همچنان به راه ادامه می‌داد، اما این‌بار چشم از انتهای جاده برنمی‌داشت.
صدا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و رهگذر دور و دورتر.
به ناگه نوری بر فراز پیکرش شروع به رقص نمود. صدا اطراف را پوشاند. نفس جاده حبس شد.
این‌بار فریادی برآمد که؛
«اینجا شب پا برجاست و صبح بی‌معنا!»
اما رهگذر به امید صبح پا در این جاده نهاده بود. نگاهی بـه پشتِ سر انداخت، چیزی جز تاریکی نبود.
صدا مدام تکرار می‌شد و چه غریبانه...
و تا ابد از خاطر آسمان محو نخواهد شد.
که رهگذری معصوم در میان بی‌رحمی شب جان داد.
و چه غریبانه...

مانیا... 5 آذرماه 1382
Sunday, November 23, 2003 - 03:29
The Tomb
اشك حادثه‌ای است زائيده‌ی خرد شدن ذرات وجود زير چرخ‌های ارابه‌ی درد.
و هرگاه به جای قطره شاهد سيلی از آن بودی بدان زمان نيز بر اين ارابه سوار است.
و خوابی كه پس از اشك‌های فراوان حاصل می‌شود‌‍، پوششی است مجازی به رنگ مرگ كه روح برای تسكين درد به خود می‌گيرد.
و هرگاه اشك بر حلقه‌ی چشم حاكم شد اما خروج نكرد، بدان با مردی تنها همنشين شدی كه در هفت آسمان يك ستاره از آن او نيست.
و می‌دانم تسكين اين سـردردهای شبانه در دستی بی‌رحم مدفون است كه وجودم را به حقايقش آلودم، ولی اكنون به ياد آوردن سرسبزی من نيز برايش دردناك است.
و آن روز را می‌بينم كه پهنه‌ی دريا ميزبان جسد ناشناس مردی از تبار وجود زخمی من است.

مانیا... 2 آذرماه 1382
Friday, November 21, 2003 - 02:19
شب، مرد و حادثه
پرحادثه‌ترین مردِ عصر نامردمی.
هوا مه‌آلود بود. پای پیاده در کنار مردمی سرد در راه قدم برمی‌داشت.
کودکی فقیر در کنار خیابان خوابیده بود و دستانش باز در انتظار سکه‌های ترحم.
مرد با چشمانی نیمه‌باز و جانی خسته به راه ادامه می‌داد. قطره‌های ریز باران صورتش را نوازش می‌کرد. بادی از شرق می‌وزید و زلف‌های بلندش را تکان می‌داد. گاه سر می‌چرخاند و اطراف را می‌نگریست. از زیر مژگان بلندش شهر را تماشا می‌کرد و می‌رفت.
یک‌سو دخترکانی خسته و درمانده در انتظار غذا و سوی دیگر دخترکانی که در کشاکش انتخاب نوع غذای خویش در قهقهه بودند.
دخترکی کم‌سن و سال پیش آمد به امید فروش حتی یک چسب زخم.
دخترک با صدای گرفته در آن سرما از پشت آستین پاره‌اش گفت: «چسب زخم دارم، می‌خری؟»
مرد در آن حالت سخت پرسید: «چه زخمی؟»
دخترک که از فرط گشنگی نای سخن ‌گفتن نداشت گفت: «زخم دیگه، همون که خون میاد!»
مرد که قلبی دریائی داشت، با لبخندی ملیح تمام چسب‌ها را از دخترک خرید.
دخترک چنان شوری در چشمانش شروع به موج زدن کرد که از شوق اشک‌هایش جاری شد. اما همچنان مبهوت مفهوم سؤال مرد بود.
دخترک ناگهان با شادی و هیجان از جوی کنار خیابان پرید و رفت.
مرد به راه ادامه داد. ناگهان صدایی مهیب با صدای رعد آسمان آمیخته شد و دل مرد را به لرزه درآورد.
مرد نگاه خسته‌اش را به سمت خیابان چرخاند. آه...
دخترک دست‌فروش با پیکری خونین روی خیابانِ خیس افتاده بود.
مرد بی‌مهابا دوید. به کنار دخترک رسید. اما دخترک در آن شب پائیزی با این جهان وداع گفته بود. مرد پلک‌های زیبا و معصوم دخترکِ دست‌فروش را با دست خسته‌اش بست و رفت.
و این تجربه را فریاد خواهم کرد که؛
عمر شادی‌های بیچارگان، کوتاه‌ترینِ عمرهاست!

مانیا... 30 آبان ماه 1382
Wednesday, November 19, 2003 - 04:35
مرگ باغبان
غرق شد و جان داد و کسی به تماشا ننشست
باغبانی که جاده‌های خشک و سرد را بی‌منت آبیاری می‌نمود، مرد
و آن لحظه‌ی آخر چه زیبا بود...
لحظه‌ای که آسمان گریبان آبی رنگ خویش را با صدایی مهیب چاک داد
خاک به بی‌یاریِ خود گریست و باران غریب ماند
باغبان مرد و گل‌ها یکی پس از دیگری پژمردند
رهگذران بی‌تفاوت از کنار جسد خشکیده‌ی باغبان عبور کردند و تنها سکه‌های طعنه را بر مزار او انداختند. و گفتند:
«او نیز مرد.»
و خاک بر هرچه آدمک اینچنینی!
و مرگ باد! بر هرچه پیکر سرد و بی‌جان که تنها رزق خویش می‌جوید!
این قصه نیز تمام شد...!
ولی هنوز رنگی از صبح بر پرده‌ی مواج آسمان پیدا نیست!
که آرزوها همه چون گل عمرِ کوتاه دارند
و هیچ آرزویی به بزرگی تو برای آن باغبان تنها دور و شیرین نبود و تو ندانستی.
ندانستی که سایه چه زود کوتاه می‌شود!
آری سایه‌ای که یک عمر وجودش را از آفتاب می‌گرفت عمری کوتاه را تجربه کرد و رفت
و هرچه می‌گذرد دیگر هیچ لاله‌ای لایق روح دریائی آن باغبانِ تنها نمی‌یابم که او معصوم‌ترین بود...

مانیا... 28 آبان ماه 1382
Tuesday, November 18, 2003 - 04:50
غريب‌تر از باد
کنار رود، به زیر سایه‌ی سرو، به روی فرشی سبز
نشسته بود، دختری ز نسل اقاقی‌های تنهاتر زِ باد
سرش پرنور، چشمانش تبسم‌گونه، زلفش همچو تشویش بهاران
سرانگشتان پرمهرش، نوازشگر؛ نوازش می‌کرد صحن خاک را در اوج تنهایی
به مژگانش نشسته یک ردیف از جنس مروارید
زِ پشت زلف افشانش دو چشم ناز او پیداست، همچون غروب، نشسته در کمین ِ موج ِ دریا
ولی افسوس...
روحش بی‌طلاطم، بی‌حضور و بی‌طلوع است
در این سودای بی‌تابی سرودی هم نمی‌خواند، و حتی یک قدم هم برنمی‌دارد
در این غوغای زیبائی، غروبی سخت مدفون است
در این بلوای اسرار، صدایی هم نمی‌آید
همین آغاز را هم ناگهان دستی به یغما برد
دست ِ سرد ِ ناپاکی، میان خاک ِ بی‌مهری، بروی شانه‌ی دختر
گرفت از آسمان نور طلوع صبح را مانند نامردی...
ندانستند خاک و رود و سرو و آسـمان آبی ِ آن روز
که این دختر دلِ زخمی من بود، در کنار رودی از غم‌ها و اسرار فروخورده
خداحافظ کبوترها...

مانیا... 27 آبان ماه 1382
Monday, November 17, 2003 - 03:40
یک شب امید
نشسته بود...
در مقابل من، بر فراز غرور، و با چشمانی براق
می‌گفت. از خود می‌گفت. و چون لب گشودم سکوت کرد.
گفتم. از خود گفتم. و چون لب بستم لب باز کرد.
من نیز خود را به دریای حرف‌هایش سپردم تا شاید...
می‌گفت: «گریه نکن شاید تو آخرین مسافر این شهر غریب هستی!»
گریه کردم. آنقدر که اشک‌هایش بر حریر چهره‌اش جاری شد، آنقدر که دستانش به لرزه افتاد.
تا اینکه جمله‌ای گفت. جمله‌ای به وسعت هزار برگ نوشته. جمله‌ای به وسعت سال‌های بی‌قراری...
دستی بر روی شانه‌ی خسته‌ام گذاشت و گفت:
«روح تو بزرگ‌تر از آن است که در حفره‌ی کوچک غصه‌ها مدفون شود.»

مانیا... 26 آبان ماه 1382
Sunday, November 16, 2003 - 03:29
طليعه‌ی ماورا
در این سال‌های پررمز و راز جوانی و روزهای پرهیاهوی طراوت، و در ایام بی‌طرفداری!
روزهایی که انسان‌ها در هر لباس و هر دیدگاه تنها در پیِ یک واژه‌اند، در پیِ واژه‌ای کم‌رنگ که در میان گذشته مدفون شده است!
خیابان‌های شهر جای پای پیر و جوان را به خود می‌نگارند و من و تو هنوز نظاره‌گر داغی کهنه بر لحظه لحظه‌ی خویش می‌باشیم.
هر صبح پس از نگاهی عمیق به آینه در پوششی زیبا از خانه خارج می‌شویم و شبانگاه با کوله‌باری از گم‌کرده‌ها به خانه بازمی‌گردیم.
آری به خانه بازمی‌گردیم!
هیچ به چشم‌های رهگذران نگاه کرده‌ای؟!
هیچ می‌دانی در پشت این پلک‌های زیبا هزاران داستان ناگفته نهفته است؟!
پلک‌هایی که هر از گاهی باز و بسته می‌شوند و شاهد تک‌تک لحظات من و تو می‌باشند.
گم‌کرده‌ی من و تو و مونس چشم‌های من و تو در کدامین لحظه از گذشته جامانده است؟... و مدفن آن واژه را در کجا باید جست؟!
می‌دانم و می‌دانی که از کدام واژه سخن می‌گویم!
آرامش؛ آری آرامش!
سال‌های سال در تصاحب آن سپری می‌شود. هر بار یک‌دم هم‌آغوش من و تو می‌گردد و سپس...
امید است در کنار چشمه‌های جاری و آبشارهای زیبای نوشته‌هایی چند، و در میان عطر شب‌های بارانی، بی‌اعتنا به غم‌های فروخورده، دست در دست یکدیگر، لحظه‌هامان را معطر کنیم به عطر دل‌انگیز آرامش...
این نوشته‌ها شاید نگاهی باشد به لحظه‌های پنهانی من و تو که دیگران از آن بی‌خبرند، لحظاتی که در گوشه‌ی اتاقی کوچک در تردید می‌نشینیم و آرام‌آرام در دریای تنهایی غوطه‌ور می‌شویم!

به امید روزهای بهتر...

مانیا... 25 آبان ماه 1382